من بعد از دو سال دارم مینویسم ... باورم نمیشه که دو ساله ننوشتم و باورم نمیشه که این همه نظر نخونده توی پست آخر جمع شده بود و این همه دوستای خوب و بامعرفت دارم که هنوز فراموشمون نکردند و با اینکه ما بی معرفتا یهو بی خبر رفتیم هنوز به یادمون هستند.. شرمنده ی همه شما هستم ... نمیدونم چرا یهو بریدیم از نوشتن .. غافل از اینکه یه روزی این بلاگ همه چیزمون بود.. همدم پا به پای ما تو روزای خوب و بدمون بود و یه جایی برای خالی کردن احساساتمون بود. تو روزای سختی نوشتن یه راهی بود واسه خالی شدن و خوندن نظرات دوستامون مرحمی بود واسه دلمون.. ما رو ببخشید اگه بی خبر رفتیم و ننوشتیم گه چی به چی شد. زیزو جون ببخش که نخونده بودم و بی جواب گذاشتم نظراتتو.. و اما همه چیز درست شده .. منو امیر بیشتر از یکسال و نیم میشه که با هم در کانادا هستیم. خدا رو شکر کار امیر زودتر از اون چیزی که فکر میکردیم درست شد و اومد کانادا.. حالا هم هر دو کار میکنیم و روزا رو میگذرونیم.. توی روزای هفته خیلی کم میرسیم با هم وقت بگذرونیم. همش کار و کلاس!! انقدر زمان اینجا زود میگذره که باور کردنش سخته.. فقط شنبه یکشنبه هاست که وقت واسه گشت و گزار داریم و البته اون هم انقدر خسته ایم که جون نداریم. 3 ماه دیگه میشه دو سال که من ایران نرفتم. خیلی دلم تنگ شده.. انشاله به زودی .. یه مروری میکردم خاطراتو خیلی دلم گرفت. نمیدونم جرا. حس میکنم فراموش کرده بودم خیلی روزا رو.. واقعا آدم بعضی وقتا خیلی سخت میگیره همه چیو و زندگی رو برای خودش تلخ میکنه اما بعد وقتی که گذشته رو مرور میکنه میبینه که هر چیزی یه حکمتی داشته و  به موقع درست شده. نمیدونم واسه ما که اینطور بود.. امیدوارم واسه شما هم همینطور باشه و همیشه همه چیز به خوبی و همونطوری که میخواید پیش بره..مرسی از شما که همیشه به بلاگ ما سر زدید و تو ناراحتی ها و خوشی ها با ما بودین. باز هم ببخشید

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 8:54 توسط مریم و امیر |

خسته شدم از شمردن روزایی که با تو نبودم و نیستم و حساب کردن روزهایی که مونده تا دوباره با تو باشم ... هفت روز دیگه میشه هفت ماه!

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1391ساعت 7:48 توسط مریم و امیر |

مرسی از تمام نظرات قشنگی که برامون گذاشته بودین.. یه سری هنوز میپرسن چرا رفتی کانادا؟ برای اینکه من خانواده ام اینجا هستن و ما این امکان رو داشتیم که بیایم کانادا .. اول نمیخواستیم ولی بالاخره تصمیم گرفتیم که از این فرصت استفاده کنیم.. یه جوری هم بود که فقط من میتونستم بیام و الان برای امیر اقدام کردم ولی یک سال و نیم طول میکشه تا درست شه .. البته انشاله یه معجزه ای بشه و زودتر درست شه! منم باید این مدت رو اینجا باشم متاسفانه! بعدا که امیر اومد تصمیم میگیریم که زندگی کنیم یا فقط پاسپورت اینجا رو بگیریم.. اگه 3 سال بمونیم پاسپورت بهمون میدن!

 حالا امیر درخواست ویزای توریستی کرده که دو ماه دیگه جوابش رو میدن.. انشاله که میدن ولی اگه ندن من برای چند ماهی بر میگردم. دیگه از شمردن روزا خسته شدم .. کاش این دو سه ماه دیگه زودددد میگذشت.. 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 1:6 توسط مریم و امیر |

وااااااااااااااااااااااااای طاقتم دیگه تموم شده.. گفتم بیام اینجا بنویسم شاید خالی بشم... خسته شدم.حس میکنم  دیگه این آخرای صبرمه!!!!!!!!!!!! تازه حدود 50 روز از فرستادن مدارک گذشته.. من میخوام برگردم دلم از تنگ شدن گذشته! هیچیو بی تو نمیخوام.  چند روز پیش بود تصمیم گرفتم برم خرید..بیست دقیقه تو راه بودم تا رسیدم به مال. من که عاشق خرید هستم میرم توی یه مغازه با اوج بی حوصلگی یه دور میزنم انگار چشمام هیچی رو نمیبینه خسته میشم بعد میام بیرون به سختی دو تا ویترین دیگه رو هم نگاه میکنم بعد میگم ولش کن! یه روز دیگه میام.. حتی حالشو ندارم برگردم خونه! یا اون روز که رفته بودم با دوستام شهربازی ! با کلی ذوق صبح بیدار شدم که برم! تا رسیدم اونجا به خودم میگم اصلا تنهایی اومدم که چی!؟ اصلا چرا پول خرج کنم بابت اینا ؟ صبر میکنم امیر بیاد بعدددددد!!!!!!!! اصلا تازه میفهمم که دلیل علاقه ی من به خیلی چیزا فقط وجود توست! حالا دنبال کار دارم میگردم ولی با خودم فکر میکنم دارم خودمو گیر میندازم من میخوام برگردم اما از یه طرف میگم اگه برم سر کار و درآمد داشته باشم خیلی بهتر از الافیه! درس هم که نمیخونم.. از اولشم من درس خون نبودم! چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به خدا دوری عادت نمیشه! دوری از علاقه کم نمیکنه! فقط افسردگی میارههههههه! دلم برای سبزی فروشی دم خونمونم تنگ شده ! برای سوپر بهار، برای بوی خوراکی های خودمون، بوی نون تازه نونوایی! اصلا برای خیابونهای شلوغ!  برای صدای بوق ماشینا! برای مهمونی های هفتگی ! برای مسافرت کردن با اتوبوس و ساندویچ کثیفو آش رشته ی توی پارک ، ساندویچ های سینما . راه رفتن تو نظر و خاقانی و چارباغ و ... وااای خونمون! تراس خونمون! اون میز کوچیک چوبی و دو تا صندلی که کنار پنجره گذاشتیم! کمد عشقمون! وای انگار حالم بدتر شد به جای اینکه بهتر شه. من برم!

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391ساعت 8:24 توسط مریم و امیر |

 ۱۲۴ - ۱۲۴۰ - ۴۹۵۶

چهار ماه گذشت و من هنوز چشم انتظار نگاه عاشقانه تم .

عزیزم اگه بدونی صدات چقدر به من آرامش میده ! نمیدونم چی خدا آفریده ! این صدای توست که حتی بدترین سردردای من و خوب میکنه ! وای الان دارم نگات میکنم " پشت SKYPE " نگاهتم بدون کیفت گیراست ٬ چه خنده خوشگلی :) مواظب باش سرت نخوره تو مونیتور ٬ چقدر اومدی جلو ٬ واقعا" خودت بورو تو آینه نگاه کن میفهمی من چی میگم ! تو گفتی It's kind of you - قربونت برم تو مهربونی ٬ تو خانمی تو عزیزی دورت بگردم " بوس بوس بوس "

 پ ن ۱ : امروز نمره امتحان پایان ترم زبان رو اعلام کرد و من Top student شدم " ۵/۱۹" ٬ چه لذتی داره شاگرد اول شدن :) بعد از این همه سال این باره اوله :) آخه همش شاگرد تنبل بودم البته چندتا درسهای فنی دانشگاه رو هم ۲۰ شدم که بی سابقه بود !

پ ن ۲ : وای دلار چقدر گرون شده امروز ۳۰۰/۲۰ ریال :/ " خدایا خودت یه گونی دلار برامون نازل کن "

پ ن ۳ : خدا رو شکر الان ۵ روزه که سرم درد نگرفته که همش به خاطر صدای مریمه :) الان مریم گفت وا ! مگه قبلا" صدای من و نمیشنیدی ٬ گفتم چرا ولی کو گوش شنوا ! ٬ البته بالش تو هم بی تاثیر نبود " آخه تپلتره "

عزیزم دوست دارم

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 0:6 توسط مریم و امیر |

چشمانم رابازمیکنم وتو نیستی..این بی رحمانه ترین اتفاق هرروز است.

120 روز گذشت.. روزا از پی هم میگذرند و دوباره رویای هر روز من گرفتن دستای توست.. بدون تو 

هیچی برام قشنگ نیست. هیچ انگیزه ای برای روزهام ندارم.. وقتی از خواب بیدار میشم شروع یه

روز دیگه برام سخته.. خدا کنه این دوری زودتر تموم شه ...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 9:24 توسط مریم و امیر |

۱۰۲ - ۱۲۱۸ - ۴۹۳۴

 چهلمین ماهگرد زندگی مشترک :چل شدم ٬ چل بودم ٬ چلتر و چلتر شدم ! امروز چلچری منه :) عزیزم چهلمین ماهگرد زندگی مشترکمون رو تبریک میگم ٬ البته اول به خودم که تونستم بهترین همسر دنیا رو با خودم همراه کنم ٬ یه خانم به تمام معنا ٬ یه همسر مهربون ٬ با معرفت ٬ خوش قلب و ...... . از اولین روز آشنایی تا امروز که ۴۹۳۴ روز گذشته ٬ روز به روز بیشتر از قبل دوست دارم و مخصوصا" از ازدواجمون که ۱۲۱۸ روز گذشته این احسال چندین برابر شده :)

وجود تو به من آرامش میده و حتی حالا هم که ۱۰۲ روز  از سفرت گذشته ٬ وجودت رو همه جا احساس میکنم :) عشق تمام مرزها رو میشکنه ٬ نه کیلومترها رو میشناسه و نه روزها رو ...

این آرامش برای من آرامشه پایداره و این عشق برای من مقدسه :)

با تمام وجود دوستت دارم - امضا : عاشق چل تو ٬ امیر

                                                  ۲۲/۰۴/۱۳۹۱       //n\/    

پ ن : امروز سومین جلسه دوره جدید کلاس زبان انگلسی بود ٬ سن استادمون ۱۰ سالی از من کمتره  ولی استاد خوبی ی ٬ فعلا تو کلاس ۵ نفریم و اینم خوبه ولی گرمای ساعت ۳ دیوانه کنندست امروز ۸ روز از ارسال مدارک گذشته و بالاخره این هفت خان رستم  گذشت و ما در هفت خان دوم امیر هستیم :) وای که چقدر چیزها گرون شده من امروز ۶ برگ کالباس دمس خریدم ۴۵۰۰ تومان ( کیلویی ۱۷۵۰۰ تومان ) "  چه ربطی داشت ! " حالا که گفتم بگم که ۲ تا سیب سبزم خریدم ۳۰۰۰ تومان  دیگه پس انداز یخ بابا یخ ! حالا خوبه  مریم و فرستادم  خونه باباش ٬ خودمم که نهار مهمون بابام هستم وگرنه .... عزیزم چشم انتظار دیدار تو و دلارهای خوشگلتم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 23:20 توسط مریم و امیر |

آخ که چقدر کم دارمت 

بالاخره سه شنبه اون نامه ای که منتظرش بودم رسید..با عجله رفتم خونه و نامه رو گذاشتم روی بقیه مدارک و همه را با پست اکپرس فرستادم.. امروز صبح هم رسید به سفارت کانادا در میسیساگا! خدا کنه که مدارک صحیح و کامل باشه و در کمترین زمانی که میتونه درست شه.. خوب حالا من موندم و انتظار! من موندم و روزهای بدون تو! امروز سر کلاس حرف از خوشبختی بود! خوشبختی یعنی سلامتی ، یعنی عشق و خوش بین بودن به زندگی.. آدم های خوشبخت به چیزاهایی که دارند راضی هستند و توقع چیزهای دیگه ای رو ندارند.. من فقط خوشبختی رو در کنار تو بودن میبینم... این تنها چیزیه که میخواممممم.. دلم میخواد الان اونجا بودم.  من و تو یه دقیقه هم تو خونه بند نمیشدیم همش بیرون بودیم مشغول جشن گرفتن و گشتن و خرید و سینما و ..... الان تو ذهنم مثل رویا شده اون روزاااا.. چرا به نظرم خیلی دور میان؟ یاد اون روز افتادم مامانت اینا تهران بودند من و تو رفتیم تو جیاط آتیش روشن کردیم و گوشت چنجه کباب کردیم و سیب زمینی بین آتش گذاشتیم و شب هم اونجا خوابیدیم! یا اون روز که رفتیم دوتایی باغ غدیر تو اون آلاچیق ها ناهار خوردیم و بعد از اون رفتیم پیاده روی و بعد هم رفتیم خرید. همین چیزا یعنی خوشبختی! خوشبختی فقط یه احساس تو قلب آدمه! من در هر لحظه کنار تو بودن و با تو حرف زدن این حس رو دارم! 

این حس قشنگو مدیون تو هستم ، تو با منی و من از عشق تو مستم

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 7:50 توسط مریم و امیر |

باز هم دوری و انتظار

امروز خیلی دلم گرفته بود.. صبح از خواب بیدار شدم با همون لباس خونه و یه سوئیشرت زدم از خونه بیرون و یه ساعت زیر بارون راه رفتم و هزار بار از خودم پرسیدم من چرا اینجام؟ کنار دریا رفتم و به دور دست ها نگاه کردم و با فکر کردن به این همه فاصله بینمون اشک ریختم.  دلم خیلی برات تنگ شده...3 ماه گذشت! اما هنوز ... اگه نشه تو این هفته مدارکو بفرستم دق میکنم. دعا کنید نامه ای که قراره برسه 3 شنبه برسه. من طاقتم داره تموم میشه.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 9:35 توسط مریم و امیر |

۷۷ - ۱۱۹۳ - ۴۹۰۹

بالاخره امتحان پایان ترم زبان رو دادم و حالا یکم نفس راحت میکشم :) از اول هم از امتحان بدم میمد ! همیشه استرس داشتم و این بار هم با اینکه میدونستم مشکلی ندارم بازم استرس داشتم . از معلم زبانمون هم برعکس اول ترم بدم اومده ٬ معلوم نیست چی شد که از یک ماه پیش اخلاقش عوض شد ! ( فکر کنم با شوهرش مشکل پیدا کرده چون از اون دسته زنهای مخالف حقوق مردهاست :) والا دیگه الان دنیا عوض شده و مردها باید از حقوقشون دفاع کنند ! ) تو کلاس پشت سر شوهرش هم حرف میزد بگذریم ٬ ترم آینده رو هم ثبت نام کردم که از ۱۸ تیر شروع میشه .

وای که چقدر این چند روز سر این فرمها حرص خوردیم ! همش شک و شک و شک ٬ هنوزم ادامه داره ! من روز دوشنبه هفته گذشته فرمها رو با پست آرامکس فرستادم و بعد از یک روز فهمیدیم که بازم اشتباه داریم ٬ ۵۵ هزار تومان هزینش شد که خیلی مهم نبود ولی عقب افتادنش مهم بود ٬ دوباره مریم  بمیرم یه شب تا نزدیکهای صبح فرمها رو تایپ کرد و برام ایمیل کرد و منم طی ۲ روز هی امضا کردم و نوشتم و هی خراب کردم تا آماده شد و با یه سری مدارک دیگه به یه آشناها رسوندم که داره میره کانادا ٬ با تعجب سر ۵ روز یعنی جمعه اون مدارک که پست کرده بودم رسید ولی چه فایده :( این آرامکس واقعا پست خوبی ی ٬ وقتی فرمهای جدید رفت فرمهای برادرم رو که یه وکیل براشون پر کرده به ما رسید و بازم یکم ما رو به شک انداخت :( البته زیاد مهم نیست ولی ...... امید به خدا .

 دلم برای عزیزم تنگ شده ٬ نمیدونم چرا پدرسوخته اونجا که رفته انقدر خوشگل شده ؟ تا میاد پشت اسکایپ یه دفعه دلم میریزه کف اتاق ! ۲ ساعت باید جمش کنم . امروز ۷۷ روزه که مریم رفته و چیزی دیگه تا ۷۷۰ روز نمونده ٬ بالاخره اینم مثل کلاس زبان تموم میشه و دوباره روز از نو و روزشمار از نو ٬ حالا میتونه برای فنقلی ها باشه و یا برای پاسپورت و یا هرچیز دیگه . انشاله همه روزها به سلامتی و خوشی بگذره و زود هم نگذره به غیر از چند صباحی از دوری ما . باید قدر لحظه لحظه زندگیمون رو بدونیم و لذتش رو ببریم حتی اگه از پشت اسکایپه چون دیگه برنمیگرده.

 عزیزم از ته دل عاشقتم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 23:55 توسط مریم و امیر |

تو را نگاه میکنم که خفته ای کنار من

پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من

تو را نگاه میکنم که دیدنی ترین تویی

و از تو حرف میزنم که گفتنی ترین تویی


یه پنجشنبه ی دیگه بدون تو گذشت.. به هر چی نگاه میکنم منو یاد تو میندازه.. دلم گرفته ، تو رو میخواد.. دلم برای مهربونیات تنگ شده.. 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 9:11 توسط مریم و امیر |

۶۸ - ۱۱۸۴ - ۴۹۰۰

خوشحالم که دوباره پنجشنبه شبه :) آخه به تعطیلی عادت کردم ٬ این هفته که ۲ روز تعطیل بود چه  حالی داد و چه سخت بود  سه شنبه صبح سرکار رفتن ! انگار میخواستم کوه بکنم ٬ تازه صبح هایی که سر کار نمیرم میتونم با مریم بیشتر و راحتتر حرف بزنم .

و اما نمیدونم چرا  دلم انقدر برعکس شکمم که روز به روز بزرگتر میشه ٬ تنگتر میشه ! عزیزم دلم برات یذره شده ٬ انقدر کوچیک که تو شکمم گم شده ! دلم برای خندیدنت ٬ نگاه کردنت ٬ راه رفتنت و مخصوصا رخت شستنت ٬ غذا پختنت و خاک گیریت تنگ شده :-/ کجایی که همه جای خونه داد میزنه مریییییییم مریییییییییییییییییییییییم بیا به دادمون برس ! همسایه ها از صدای داد و بیداد عاصی شدند :)

و اما بعد اینکه نکنه کچل بشم ؟ دوباره رو موهام حساس شدم ٬ حس میکنم بیشتر میریزه ٬ بالاخره این دو تا تار مو امانت مریمه دست من ! اگه یه تارش کم بشه چی جواب مریم رو بدم ؟ بگم امانت دار خوبی نبودم ! به سفارش عزیزم باید زینک بخورم ٬ دیروز هم سرم ضد ریزش مو KLORANE خریدم و چند روز پیش شامپو همین مارک رو ( یه عمرشامپو تخم مرغی داروگر میزدم ٬ ماشااله همچین کف میکرد که این به پاش نمیرسه ٬ من فکر کنم تو شامپو داروگر یکم تاید هم هست :) )

به امید آینده ای پر مو در کنار مریم عزیزم با چند تا گوگولی مقولی

۴۹۰۰ روز مبارک عزیزم ٬ یادت باشه این جشنها طلب من میمونه و به موقع چند بار وصولش میکنم .

I have to clean my house - I'm going to clean my house tommorow

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 1:22 توسط مریم و امیر |

دلم تنگته بیشتر از همیشه .. دو ماه گذشت. امروز اولین روزی بود که من رفتم سر کار، 6 ساعت کار !!! کلی خسته شدم ولی خوشحالم که دارم میرم سر کار . خیلی منتظر این روز بودم تا بتونم تو فرم های اسپانسرشیپ بنویسم که سر کار میرم.. بالاخره میتونم فرم ها رو بفرستم. انقدر دلم برات تنگ شده که با کوچکترین بهونه گریم میگیره .. وای دو ماهه که من ازت جدامممم آخه یعنی چی؟ یهو به خودم میگم من اینجا چه کار میکنم؟ من میخوام چه کار کنم؟ عجیبه! ما که اصلا نمیخواستیم چطوری داریم پیش میریم؟ با این فکر که همه چی خواست خداست خودمو آروم میکنم و میگم حتما به صلاحمونه! و الا چطوری داره همه چیز جور میشه ؟ خلاصه همین طور روحیه ام بالا و پایین میره..خدا کنه این دوری تموم شه زودتر.. من امیرم و میخواام :(

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 9:58 توسط مریم و امیر |

۶۰ - ۱۱۷۶ - ۴۸۹۲

شصت روز گذشت : واقعا عشق و امید به آینده چه ها که نمیکند ! اصلا باورم نمیشه که شصت روز گذشته ! من بدون عزیزم ! اصلا مگه میشه ؟ من که تحمل یکی دو ساعت بی خبری از مریم رو نداشتم و شبی نبود که بدون شنیدن صدای نفسش خوابم ببره ٬ الان شصت شب گذشته ! واقعا عجیبا" غریبا .

ولی راستش رو بخوای خیلی خوشحالم :) نه از رفتنت بلکه از دوست داشتنت . خیلی احساس زیبایی ی این عشق٬ وقتی آدم یک نفر رو انقدر دوست داره ٬ حتی از خودش هم بیشترکه تمام خوبی های دنیا رو برای اون میخواد و وقتی نگاهش میکنه انگار ثروتمندترین آدم دنیاست ! به نظر من این یک نیروی فرا زمینی ی :) حتی نگاهت روی عکس دیوار هم ساعت ها دل منو میبره ( بوس )

 بالاخره این روزها  تموم میشه و دوباره کنار هم ۲نفری شایدم ۳ نفری بلکه هم ۴ نفری خواهیم بود ٬ خدا رو چه دیدی ! عزیزم مرسی از همه سختی هایی که به خاطر زندگیمون میکشی ٬ به زودی تمام این روزها خاطره میشه و تمام این خاطره ها تو دفتر خاطراتم ثبت میشه :) بعدها با هم میخونیم و میخندیم :)))) انشااله هفته آینده مدارک رو میفرستی و اونام بعد از دیدن عکس من که انقدر خوش تیپم زود کارمون رو درست میکنند .

عزیزم از اینطرف دنیا تمام عشقم رو ارسال میکنم به آدرس www//10salentezar.blogfa.com ٬ یه نگاه بش بنداز و بفرست برای من ٬ همین نگاه برای من کافیه :)

عاشق نگاه پاکت و قلب مهربونت امیر

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 23:50 توسط مریم و امیر |

امروز بابام اومد و با خودش بوی تو رو هم آورد :)))) امروز بعد از ۲ سال بابام رو دیدم.. چقدر تغییر کرده بود حس کردم تو فرودگاه نمیشناسمش... خیلی خوشحال شدم اما باز تو این خوشحالی یه گوشه از دلم غمگین بود.. فکر میکردم کاش یه روزی بشه که بیام فرودگاه دنبال تو.. بابام اون کیفی که برام داده بودی رو دقیقا همون طوری گذاشته بود تو چمدونش. وقتی بازش کردم بوی عطرت رو میداد.. یهو کلی خاطره تو دلم زنده شد.. دلم یه عالمه تنگ شدددددددددد :(( چقدر قربون صدقه ی" اون بسته بندی های محکمی که واسه هر چیزی  درست کرده بودی" رفتم و وقتی اون شیشه ی قشنگو اون گل پر ها رو دیدم از خوشحالی گریم گرفت.. عزیزم ممنونم.. وقتی فکر میکنم چقدر واسه اون گل ها زحمت کشیدی دلم میسوزه.. عاشقتم.دلم برات یه ذره شده. صبح نتونستم باهات حرف بزنم و حالا هم جلسه ای.کاش زودتر بیای

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 9:40 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
مطالب قدیمی‌تر
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker