تبليغاتX
عشق 10 ساله

دوستای گلم از نظرات همتون ممنون... همتون خیلی مهربونید

شرمندم که نمیرسم جواب نظراتتون رو بدم..

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:6 توسط مریم و امیر |

 

۶/۵ + ۲/۵ + ۴  : از یک ماه گذشته تا امروز من و مریم ۸۴۵۰۰تومان ضرر کردیم ! بله دیگه گوشت لخم کیلویی ۱۳۰۰۰تومان! من ۴ کیلو لاغر شدم و مریم ۵/۲ کیلو :-)
امروز عصر رکورد شکنی کردیم ، از پل خواجو راه افتادیم  تا پل مارنان ، بعد برای خرید به نظر رفتیم و باز به پل خواجو برگشتیم . حدود ۱۰ کیلومتر .
خیلی دلم برای اینجا تنگ میشه ولی نمیدونم چرا انقدر وقت کم میاریم ! راستی امروز ۱۶۸ روز از زندگی مشترکمون میگذره و خدا رو شکر همه چیز خیلی خوبه و روز به روز بهتر میشه .
۵/۸۴ ، ۴/۶۸

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:0 توسط مریم و امیر |

         

                  

چند شبه که همش خواب مامانم رو میبینم.. دلم براش تنگ شده .. دلم واسه روزایی میسوزه که کنار هم بودیم ولی از هم دور بودیم ، هیچ وقت دختری نبودم که اون میخواست .. اون هم هیچ وقت منو درک نکرد ... همین الان دلم میخواد بغلش کنم . دلم واسه موقع هایی که باهام درس میخوند تنگ شده.. فکر اینکه حالا حالا ها نمیبینمش اذیتم میکنه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:7 توسط مریم و امیر |

 

امروز ۵ ماهگی زندگی مشترکمونه..

 این گل ها تقدیم به امیرم، بهترین شوهر دنیا که همه ی زندگیمه 

 دوست دارم

پ ن امیر : مرسی مریم گلم  تو بهترین زن دنیایی و من خوشبختترین مرد دنیا امروز خیلی خوشحالم کردی .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:29 توسط مریم و امیر |

سلام. دیدین زودی برگشتم!!! عید دیروزتون مبارک.. kiss.gif
پنجشنبه برای اولین بار بود که خودم گوشت خریدم..  گوشت خریدن سخته.. هنوزم نمیدونم چقدر چی گرفتم
دیروز صبح ساعت ۹ بیدار شدم و آروم آروم طوری که امیر بیدار نشه رفتم استخر و ساعت ۳۰/۱۱ امیر اومد دنبالم.. وقتی برگشتیم گوشت هایی که از دیروز تو یخچال بود رو شستم و بعد با گوشت ها رفتیم خونه ی امیر اینا .. ناهار اونجا بودیم.. اکثرا جمعه ها اونجاییم .." بگین کی اونجا نیستیم؟ "ما اونجا با کمک مامانش گوشت ها رو پاک کردیم و بعد هم که رفتیم خونه بقیه ی عملیات چرخ کردن و بسته بندی و اینا ... بعد از اینکه گوشت ها آماده شد یه نفس راحت کشیدیم. البته سخت نبود.. من همیشه فکر میکردم که این کارا سخته و من بعدا نمیتونم انجام بدم اما الان همین کارا خیلی کیف داره. به خصوص که دو نفری راحت تره و امیرم خیلی کمکم میکنه دیگه فریزرمون جا نداره.. من و امیر کلی ذخیره ی باقله و ذرت پخته شده  داریم.. تازه لواشک هم درست کردیم.. (لواشک آلبالو ، زرد آلو و آلوچه و آلو سیاه ..)یعنی هر میوه ای که به دستمون رسید ریختیم توش.آلبالو خشکه و پر زرد آلو هم داریم. حالا هم نوبت رب گوجه اس..  داشتم میگفتم بعد از اون رفتیم پیاده روی و حدود ۲ ساعتی تو پارک راه رفتیم و دویدیم.. یه برنامه هایی هم تو پارک بود.. کیک و بستنی میدادند .  بلال هم خوردیم که خیلی چسبید.. برای همین هی  مدت پیاده روی رو زیاد میکردیم تا کالری این خوراکی ها رو که خوردیم بسوزونیم.. فعلا همه  ی فکرمون شده کالری.. الان امیر کالری همه ی مواد غذایی رو میدونه و هر چیزی که میخوریم داره حساب میکنه که چقدر باید ورزش کنیم تا بسوزه هر نفر به ازای هر کیلو از وزنش در یک کیلومتر ۱ کیلو کالری میسوزونه...این وسایل ورزشی تو پارک ها هم که باب ما شده.. اگه دیدین تو پارک دو نفر همش آویزون این وسایل هستن ماییم 
دیدین ما دیروز چقدر اکتیو بودیم.. شب که رسیدیم خونه، من از خستگی غش کردم اما هنوز هم دلم نمیومد بخوابم ..

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:39 توسط مریم و امیر |

 دیروز عصر ۵۰ کیلو قوره رو دسته جمعی پاک کردیم
ساعت ۹ هم رفتیم پیاده روی ، یک ساعت!!

پ.ن : غوره نه قوره
ممنون از همتون که اینقدر خوبید و ما رو فراموش نکردید

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:0 توسط مریم و امیر |

سلام.. باشه تسلیم!  قبول داریم که بی معرفتیم... اما نمیدونم چرا حس نوشتن نیست! هر روزم واسه روزایی که میگذره اما خاطراتش ثبت نمیشه ناراحتم. 

امروز اومدم که سر بزنم به بلاگمون ... دیدم که پارسال همچین روزی بود که به کانادا رفتیم و چقدر نا امید بودم ... " چقدر به خاطر اتفاقات بدی که هرگز نیوفتاد غصه خوردم " و الان راحت راحتم .. بی هیچ فکر و خیالی.. مامانم اینا بیشتر از یک ماهه که رفتند! رفتند که اونجا بمونند .. اولش خیلی غصه خوردم، دلم از این میسوخت که حالا که همه چی درست شده باید از هم دور باشیم.. تا وقتی کنار هم بودیم همیشه بحث و ناراحتی بود.. حالا هم که دوریم ... حالا دارم کم کم به دوری عادت میکنم.. دلم تنگ میشه اما خوشحالم که اونا اونجا خوشند و  من هم به اون چیزی که میخواستم رسیدم و خیلی هم راضیم.. انقدر خانواده ی امیر خوبند که جای خالی اونا رو برام پر کردند و ما انقدر دورمون شلوغه که گذشتن روزا رو نمیفهمیم .خیلی هم بهم خوش میگذره خدا رو شکر .
من و امیر این روزا هر جا میرفتیم ، هر کی بهمون میرسید میگفت وااااااااااای چقدر چاق شدید حالا به خودمون اومدیم رژیم گرفتیم.. هر روز پیاده روی میکنیم.. یه ترازوی دیجیتال گرفتیم و مسابقه لاغری گذاشتیم
 دیگه اینکه من ۵ روزه که ۲ تا از دندونای عقلم رو جراحی کردم .. هنوزم یکم درد میکنه..


دیشب اولین شبی بود که من تو خونه تنها بودم.. امیر مجبور بود به یه مهمونی مردونه که خونشون بود بره .. منم میتونستم برم و کنار مامانش باشم اما چون سرم  خیلی درد میکرد ترجیح دادم که خونه بمونم . خیلی احساس بدی داشتم.. دلم برای امیر تنگ شده و جاش خیلی خالی بود.. .. به زور برنامه مسافران رو دیدم و رفتم که بخوابم .. اما تنهایی دلم یه جوری بود.. دلم میخواست مثل وقتای دیگه که سرم درد میکرد و میخواستم بخوابم ، میومد کنارم و با حرفاش بهم آرامش میداد تا خوابم ببره.. خوابم نمیبرد و منتظر بودم... وقتی که رسید ۱۰۰ بار گفتم چه خوب شد که برگشتی..

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:25 توسط مریم و امیر |

 

یکسال گذشت : تا چشم بهم زدیم بلاگمون یک ساله شد و این یک سال بهترین سال زندگی ی من بود :-) . وقتی که مریم پست اول این بلاگ رو میذاشت هیچکدوم فکرش رو نمیکردیم سالگردش مصادف با هفتاد و یکمین روز زندگی مشترکمون باشه! امروز غیر از سالگرد بلاگ سالگرد خرید خونه ی عشقمون هم هست . ما هنوز هم وقت کم داریم. از همه مهمتر برای رسیدگی به بلاگ و ثبت خاطراتمونه که ۲ ماهی ی خیلی بدهکاریم !بالاخره از چند روز دیگه اینترنت وصل میشه و دیگه مرخصی نداریم :-) امروز یکی از عید دیدنی های عقب افتاده مون رو رفتیم ،خونه ی عمه ی مریم .. کلی از دستمون ناراحت شده بود .  خدا رو شکر من خیلی از زندگیم راضیم و آرامش امروز ارزش سختی های گذشته رو داشت . ادامه ی داستان عشق ما از چند روز دیگه شروع میشه :-) مرسی از لطفی که همه ی دوستان به ما دارند . با بهترین آرزوها برای شما .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:30 توسط مریم و امیر |

                                     
سلامی با یه عالمه شرمندگی... دیگه حتی روم نمیشد بیام نظرات رو بخونم چون میدونستم که همه از دستمون ناراحت هستید و میگید که ما بی معرفتیم.. اما باور کنید ما شما رو یادمون نرفته..من و امیر  انقدر میخوایم از فرصت های با هم بودن استفاده کنیم که حتی هنوز چند تا از عید دیدنی هامون رو نرفتیم و فعلا همه از دست ما ناراحت اند به خصوص شما.. ما هم دلمون برای بلاگ و شما دوستای خوبمون که همیشه تو سختی ها همراهمون بودید تنگ شده.. گفتم امروز بیام از سر کار پست بذلرم بلکه این طلسم ننوشتن شکسته بشه! خدا رو شکر روزای خیلی خوبی داریم. امروز شصتمین روز مشترک زندگی ماست ... زندگی مشترک خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو میکردیم شیرینه.. خانوم و آقای خونه بودن خیلی کیف داره.. مستقل بودن خیلی عالیه مخصوصا اینکه تمام کارهات رو با عشق و برای عشقت انجام بدی.. برنامه ی یه روز عادی ما اینطوریه که ساعت ۱۵/۷ از خواب بیدار میشیم.. با هم صبحانه میخوریم (فعلا گیر دادیم به نون تست با کره و عسل) ساعت ۳۰/۸ امیر منو میرسونه سرکار که البته همیشه یه ربع دیر میرسم. چند وقته که تا ۳۰/۲ سر کار هستم. ۳۰/۲ امیر میاد دنبالم و با هم میریم خونه .. ناهار میخوریم و بعد از کمی استراحت و دیدن یه قسمت از فیلم با هم برای فردا ناهار درست میکنیم .. ما همه ی کارهامون رو با هم انجام میدیم و این خیلی خوبه. با هم غذا درست میکنیم. با هم خرید میریم ، حتی با هم باقاله پاک میکنیم  خونه رو مرتب میکنیم . خلاصه فعلا امیرم تو همه ی کارا کمکم میکنه..دیگه نمیدونم بعدا چی میشه بعضی روزا هم عصر میریم بیرون.. یا شب میریم پیاده روی..
بعد از مسافرت تهران ، یه مسافرت مشهد هم رفتیم برای نامزدی برادر امیر... سه شنبه ۸ اردیبهشت تا جمعه ۱۱ اردیبهشت .. خیلی خوب بود. رفتن به حرم ساعت ۱۲ شب.. خرید و هتل گردی و شیشلیک خورون هر روز ظهر. خیلی خوب بود.
شنبه صبح هم بعد از دو ماه قرص آهن خوردن دوباره آزمایش خون دادم و جوابش رو ۱۰ روز دیگه میگیرم..
تولد مشترک هر دومون هم گذشت.. دیروز تولد امیر بود. شنبه صبح دو ساعتی غیب شدم و براش کیک گرفتم و کادو خریدم و پیتزا درست کردم..
من برای همه ی کارهام یه انرژی فوق العاده دارم.. اصلا دوست ندارم این روزا بگذرند.. همه چیز به همه ثابت شد.. خیلی از حرفایی که مامانم اینا میزدند خلافش ثابت شد.. وقتی که با امیر و خانوادش هستم  آرامشی دارم که ... اگه یه روز مامان امیر و خانوادش رو نبینم دلم براشون یه ذره میشه ..
جمعه خانواده ی ما و اونا با هم به باغ رفتیم و من همش میگفتم هیچ وقت حتی فکر همچین روزی رو نمیکردم.. ما و شما با هم !!!!!! از ظهر بریم بیرون.. با هم آتیش درست کنیم و سیب زمینی بپزیم.. ۱۰ کیلو آلوچه چیدیم..  
راستی هنوز اینترنت پر سرعت ما وصل نشده ، نمیدونم چرا میگن باید تو نوبت باشید تا خططون رانژه بشه؟
دیگه باید برم.. این دفعه زود برمیگردم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:15 توسط مریم و امیر |

سفره هفت سین ما

سلام به بهترین دوستای دنیا.. واقعا ممنون از این همه احساسات پاکتون.. مرسی که این همه به فکر ما بودید و ما نتونستیم درست جوابتون رو بدیم.. اما برای همتون دعا کردیم و دعا میکنیم به هر چی که میخواین برسین و مطمئن باشید به هر چیزی که بخواید میرسید به شرطی که هیچ وقت امیدتون رو از دست ندید. ما هنوز اینترنت پر سرعت نداریم و برای همین نمیرسیم جواب بدیم .. آقا هادی ممنون به خاطر کارت پستال! مرسی از همه ی دوستایی که توی بلاگشون واسه ما جشن گرفتند. عید همتون مبارک.. انشالله سال خوبی دشته باشید

من و امیر خیلی روزهای خوبی داریم اما حیف که فرصت نکردیم اون ها رو بنویسیم. خاطره ی اولین چهارشنبه سوری که با هم بودیم و اولین روز عید که کنار هم بودیم و همچنین عید دیدنی هایی که با هم رفتیم.حالا یه خلاصه ای از روزهامون مینویسم که یادمون بمونه! چهارشنبه سوری با خانواده ی امیر توی حیاط آتش روشن کرده بودیم، بعدش هم رفتیم قاشق زنی :-)  آخر شب هم روی آتش سوسیس سرخ کردیم..به یاد اون روزی که امیر عکس اون سوسیس پنیری ها رو توی بلاگ گذاشته بود و من چقدر دلم میخواست کنارش بودم..روز  عید هم خونه ی مامان و بابای امیر بودیم.. ظهر سبزی پلو با ماهی خوردیم. موقع تحویل سال دست در دست امیر با هم دعا کردیم ! بعد از تحویل سال کلی عیدی گرفتیم :-) و بعد از اونجا به دیدن مادر مادر بزرگ من رفتیم :-) (بزرگ فامیل ما) که همه اونجا بودند.من که تو خواب هم نمیدیدم یه روز با امیر عید دیدنی بریم. روز اول عید هم از صبح تا شب ۵ جا عید دیدنی رفتیم.. سه جا از خانواده ی امیر و ۲ جا از خانواده ی من! و روز دوم عید خونه ی عموی من ناهار دعوت بودیم .  عصر هم خونه ی امیر اینا مهمون ها برای عید دیدنی می آمدند.هر شب هم تا دیر وقت خونه ی امیر بودیم.. خواهرها و برادرش اونجا بودند.. شاید در طول عمرم انقدر شاد نبودم و نخندیده بودم.. صبح روز سوم با امیر رفتیم کمی خرید برای خونه کردیم.. غیر از خرید خونه من هم شلوار خریدم و در راه اتفاقی یک جا کفشی هم برای خونه خریدیم ..اولین ناهاری که من پختم پلو مرغ بود :-) عصر هم برای گردش به باغ غدیر رفتیم .. مسافر ها چادر زده بودند و اونجا هم برنامه های زیادی بود.. خوش گذشت.. روز چهارم یادم نیست :-) و اما روز پنجم صبح ساعت ۳۰/۵ صبح بیدار شدیم و با خواهر و برادر و دختر خواهر امیر به کوه رفتیم..وقتی هم برگشتیم کله پاچه گرفتیم :-) و ظهر از ساعت ۱۲ تا ۴ خواب بودیم.  عصر هم خانواده ی امیر رو خونمون مهمون کردیم و برای مامان امیر تولد گرفتیم.. براشون پیتزا و یک نوع غذای دیگه درست کردیم . ژله ، سالاد و ... میوه و شیرینی خریده بودیم و کلی حس خانم و آقای خونه رو داشتیم :-) البته اگه امیر کمکم نکرده بود به هیچ کاری نمیرسیدم .. فقط دو ساعت وقت داشتیم. پیتزا رو امیر درست کرد :-) و اما روز ششم من به آرایشگاه رفتم و موهام رو کوتاه کردم .. ساعت ۳ به فرودگاه رفتیم و مامانم اینا رو به خونه رسوندیم .. شب هم عروسی دعوت بودیم توی همون باغی که عروسی ما بود.. یکی از مهمون ها که خوشش اومده بود عروسی رو همونجا گرفته بود.. ما هم رفتیم انقدر اون روز مشغول بودیم که هیچی رو ندیده بودیم ، این بار رفتیم که ببینیم اصلا اونجا چه شکلی بود، شامش چه مزه ای بود.. اونجا هم گاهی جو گیر میشدیم فکر میکردیم عروس و داماد خودمونیم و امیر شاباش میداد :-) خیلی خوب بود . جمعه هم همه به دیدن مامان و بابای من رفتند و تا دیر وقت اونجا بودیم و در راه برگشت از پیتزا فروشی که قبلا میرفتیم، پیتزا گرفتیم و بردیم خونه! شنبه شب هم با هم رفتیم و دو تا انگشتر برای دست راستمون خریدیم که مثل هم هست.. بعد از اون شام خوردیم و برای عید دیدنی به خونه ی عمه ام رفتیم. دیروز عصر هم بعد از یک عید دیدنی خانواده ی من به دیدن خانواده ی امیر اومدند.. :-) دیشب من و امیر با هم چمدون هامون رو بستیم..  آخه امروز داریم میریم تهران. البته با خانواده ی امیر و تا جمعه اونجا هستیم. خیلی احساس خوبی داریم. خدایا شکرت

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 11:58 توسط مریم و امیر |

 

خاطرات روز عروسی

امیر :

سلام به همه دوستای گلمون . امیدوارم همگی خوب و سلامت باشید.امروز دومین روز زندگی ی مشترک من و مریم و هر دو خیلی خوشحالیم :-) . البته مریم یکم کلافست چون جای وسایل آشپزخونه رو بلد نیست و داشت دنبال شکرپاش میگشت ! حالا هم داشت کاهو میشست تا سالاد درست کنیم. فعلا سرمون خیلی شلوغه و همش بیرونیم ! لحظه شماری میکنیم بیایم خونه و کارای خونمون رو بکنیم . خیلی ذوق وسایلمون رو داریم . خدا رو شکر همه چی خوبه و فعلا زن و شوهر صفر کیلومتر صفر کیلومتر هستیم .

 مریم:

سلام دوستان ! ببخشید که دیر شد آخه همش دیر رسیدیم خونه و انقدر خسته بودیم که نشد آپ کنیم. یه روز امیر نشست اون قسمت بالا رو نوشت بعد خوابش گرفت. حالا بقیش رو من میگم..
شب قبل عروسی تا ساعت ۸ آرایشگاه بودم.. ساعت ۳۰/۱۲ شب خوابیدم و صبح ۶ بیدار شدم . ۸ آرایشگاه بودم و با بدقولی آرایشگر یک ساعتی معطل شدم..

امیر:

و اما روز عروسی . من شب قبل عروسی با وجود چند جین مهمون ساعت ۱۱ شب رفتم که بخوابم و خیلی هم خسته بودم . تو هر دو گوشم دستمال گذاشتم که صدا نیاد ولی هر یکی دو دقیقه یکبار صدای خنده ی گروهی مهمانها خواب ناز من رو پاره میکرد. فکر کنم ۱۲ یا ۳۰/۱۲ خوابم برد . صبح ساعت ۳۰/۵ بیدار شدم . ناراحت بودم که چرا دیگه خوابم نمیبره و میترسیدم از سردرد! ساعت ۳۰/۸ بود که با برادرم رفتیم تا مسیر باغ رو درست یاد بگیرم یعنی بلد بودم ولی میخواستم دقیقتر بدونم . بعد من دم خونه پیاده شدم و داداشم رفت که ماشین رو برای گل زدن به گلفروشی تحویل بده . وقتی رفتم تو مثل چند بار قبل که مهمانها من و دیدند شروع کردند به کل کشیدن و دست زدن ، همون فامیلهامون که در خانه ی ما کنگر خوردند و لنگر انداختند :-) یکم صبحانه خوردم و شروع کردم به برنامه ریزی برای کارها و تلفن زدن به عکاسی و .... لباسهای عروسی رو آماده کردم و برای ساعت ۱۱ به یکی از راننده های آژانس که باهم دوستیم قرار گذاشتم که بیاد دنبال من ، حسابی استرس داشتم و یکم سمت چپ سرم درد میکرد ! ساعت ۱۱ بود که از محل کارم زنگ زدند که ماشین میخواستی ؟ اومده اینجا ! واااای من آمپرم چسبید و داد و بیداد که بگو بیاد خونه و تا این راننده ی خنگ برسه حسابی عصبانی شدم . ۱۵/۱۱ بود که رسید دم خونه و من سوار شدم . بش گفتم آخه آدم ..... من روز عروسیم میرم دفتر ؟ خلاصه زود باش گاز بده و برو که دیرم شد . من ساعت ۱۲ وقت آرایشگاه داشتم ولی اصلا رو ترافیک شب عید نمیشه حساب کرد . خدا رو شکر از شانس خوب من از جاهایی رفتیم که خلوت بود و ۴۰/۱۱ رسیدیم اونجا . منم به راننده گفتم همینجا منتظر باش تا من بیام و سریع رفتم تو آرایشگاه . شاید ۱۵ سالی هست که من فقط اینجا میرم و خیلی باهم دوستیم ، وقتی شروع کرد به کوتاه کردن گفت میدونی که نباید زیاد کوتاه کرد و فقط باید مرتبش کرد و یه مدل جدید برات درست میکنم ! وقتی تموم شد خیلی خوشم اومد و واقعا با کت و شلوار شیک شده بود . وقتی لباسهام رو میپوشیدم دیدم وای یه کیسه که توش کمربند و یه سری مدارک بود جا گذاشتم ! سریع سوار تاکسی شدم و رفتم دم گل فروشی . تو راه به برادرم زنگ زدم که کیسه را برام بیاره و آورد . یک ربعی اونجا معطل شدیم تا گروه فیلمبرداری رسید البته با کلی تلفن و نگرانی ! یه سری فیلم از من و ماشین گرفت و به طرف آرایشگاه راه افتادیم . ناراحت بود که دیر شده و به آرایشگاه گفتیم ساعت ۳۰/۱ عروس آماده باشه . وقتی رسیدیم ساعت ۱۵/۲ بود و من با عجله رفتم بالا که گفتند صبر کن عروس آماده نیست ! من گفتم الان تموم میشه ولی به همین نام و نشان ۱۵/۳ عروس آماده شد . من خودم کلافه بودم و فیلمبردار هم هی انرژی منفی میداد که اینطوری شب میرسیم باغ و .... توی سلمانی هم که بودم عاقد به من زنگ زد و گفت میتونی ۳۰/۵ اونجا باشید ؟ من ۳۰/۶ جایی وعده کردم که من گفتم سعی میکنیم زود بیایم . به مامان مریم میگفتم دیر برسیم عاقد میره ها ! زود باشید که از روی شوخی میگفتند طوری نیست خودمون صیغه رو میخونیم :-) وسط کار من یه سر رفتم تو که همه کل کشیدند ، مریم ماه شده بود ، الهی فداش بشم :-)

مریم:

ساعت حدود ۳۰/۲ بود که امیر اومد و دنبالم و صدای جیغ خانوم ها اومد که میگفتند داماد اومده تو و میخواستند امیر رو بیرون کنند ! امیر هم که ول کن نبود و میگفت زن منو بدین !! میگفتند داماد عجله داره! امیر که بیرون نرفت و خانوم ها روسری هاشون رو پوشیدند و امیر اومد توی اتاقی که من بودم.. صدای قلبم رو میشنیدم. انگار دفعه ی اولی که میخواستم ببینمش! خیلی تغییر کرده مدل موهاش کاملا متفاوت شده بود.. خیلی بهش اومده بود.. بعد از اون فیلم بردار یه تکه فیلم از من و امیر گرفت و سوار ماشین شدیم. دیر شده بود.. ما برای عکس و فیلم به باغ رفتیم و اونجا کلی عکس های خوشگل گرفتیم. از همون ها که عروس روی چمن ها خوابیده بود و داماد روی دامنش لم داده بود. امیر هم شوخی میکرد و مدل های جدید واسه عکس ها ارائه میداد! میخواستیم از باغ به آتلیه بریم.. تمام راه ترافیک بود و خیلی دیرمون شده بود.. قرار بود عقد ساعت ۶ باشه اما ما ساعت ۶ تازه داشتیم میرفتیم که عکس های آتلیه رو بگیریم.ساعت ۳۰/۷ به باغ رسیدیم. مراسم ورودی و آتش بازی داشتیم.. بهترین احساس دنیا رو داشتم وقتی که با امیر از ماشین پیاده شدم و همه کل میزدند و نقل و گل روی سر ما میریختند. بهترین لحطه ی دنیا بود. جالب اینجا بود که فامیل های ما امیر رو دفعه اول بود که میدیدند و همین طور فامیل های امیر که فقط بچگی من رو دیده بودند. سر سفره عقد وقتی عاقد میخواست شروع کنه متوجه شدیم که قرآن رو جا گذاشتند.. حالا ما میخندیدم و برادر امیر دنبال قرآن میگشت.. رفت و با یه قرآن کوچک برگشت. بعد از خواندن عقد و گرفتن امضا ها کادوها رو خوندند.. من که میخواستم حلقه رو دست امیر کنم اشتباهی دست راستش رو جلو آورد :-) دیگه اینکه ساعتش بسته نمیشد و گوشواره ی من هم توی گوشم نمیرفت.. بالاخره بعد از گرفتن عکس ها و گرفتن کادو ها نوبت به عروسی رسید :-) از همون اول من و امیر رقصیدیم تا آخر! بدون هیچ وقفه ای ! وقتی هم یکم میخواستم بشینم امیر دست منو میکشید و میرقصید.. من و امیر اون لحظه شادترین آدم های روی زمین بودیم.. هیچ کس رو نمیدیدم.. وسط اون رقص نور یه لحظه دیدم امیر رفت تو هوا.. یکی از دوستای برادرش امیر رو گذاشت روی شونش و امیر هم اون بالا میرقصید.بعد از اون نوبت به بریدن کیک شد و بعد شام. قبل از اینکه شام بخوریم از من و امیر سر میز شام فیلم گرفتند.. امیر یه تکه بوقلمون و یه تکه کباب توی بشقاب کشید و اول یه تکه از کباب را دهن من گذاشت و وقتی نوبت من شد میخواستم بوقلمون را بر دارم که امیر چنگالش را روی چنگال من زد و به کباب اشاره کرد :-) بعد یه سینی از شام برای ما جدا آوردند ولی هر دو نتوانستیم بخوریم.بعد از شام  رقص تانگو  داشتیم.. یه جا که توی رقص نور چراغ ها خاموش شد امیر منو سریع بوسید غافل از اینکه همه دیدند و تازه ازمون فیلم هم گرفتند و هر کی هم که ندیده بود تو فیلم دید :-)

امیر :

 خوب شد اینجا رو مریم نوشت چون من خیلی با جزئیات مینوشتم و کسی تا آخر نمیخوند :-) فقط مریم یادش رفت بگه که وسط عقد صندلیمون شکست ولی خوشبختانه متوجه شدیم و صداش رو در نیاوردیم ، یه جوری نشستیم که روی زمین ولو نشیم :-) . من یه سکه برای زیر لفظی ی مریم آورده بودم ولی از هولم تو ماشین جا گذاشتم و دیگه فایده نداشت . جالب این بود که مریم برای بار دوم میخواست بله رو بگه ولی خواهر من باز گفت عروس رفته گلاب بیاره :-) راستی سر شام من و مریم با هم یه مشعل هم روشن کردیم . حالا ادامه ی داستان : من برای شاباش تعدادی  ۱ دلاری گرفته بودم و وقتی شاباش رو میریختم همش میریخت روی دامن عروس و خیلی جالب بود که همه هجوم میاوردند به طرف عروس خانم :-) ما از گل فروشی یه کیسه ی پر گلپر گرفتیم و وقتی وارد میشدیم از دو طرف روی سرمون ریختند که اینم خیلی خوشگل بود . انقدر زیاده که نمیشه نوشت و شاید بعدا بنویسیم ولی در آخر مریم به ارکسترمون گفت که آهنگ امشب میخوام مست بشم از امید رو بخونه که فوق العاده بود . شب هم تا خونه عروس کشون داشتیم و یکم شیطونی کردیم . راستی از سلمانی به بعد دیگه من اصلا وقت فکر کردن به سردرد رو نداشتم و خود به خود خوب شد .

مریم :

امشب میخوام مست بشم عاشق یک دست بشم... بدون تو نیست بودم امشب میخوام هست بشم...
وقتی که اومدیم خونه پدر بزرگم دست من و امیر رو توی دست هم گذاشت و گفت قصه ی عشق شما از لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد هم قشنگ تره و برامون دعای ان یکاد رو خوند ، روی دستمون گلاب ریخت!  اینجا هم امیر شیرین کاری کرد و دستش رو با لباس من پاک کرد.. پدر امیر هم گریه میکرد و میگفت شما خیلی سختی کشیدید تا بهم رسیدید و جالب اینجا بود که همه خبر داشتند ! بعد از این حرفها اشک توی چشم همه جمع شده بود. وقتی همه مهمون ها رفتند من و امیر با هم به پایین اومدیم و کمی قدم زدیم و دوباره سوار ماشین شدیم و تو خیانونا دور زدیم..  انقدر لباس من کثیف شده بود و پر از نقل و برگ و آشغال بود که اون رو بیرون از خونه تکوندیم :-) وقتی برگشتیم ساعت ۵ صبح بود و صدای اذان میومد با هم دعا خوندیم و خوابیدیم.

امیر :

من و مریم بعد از گذشت چند روز از زندگی ی مشترکمون هنوز باورمون نمیشه که داریم در کنار هم زندگی میکنیم و مثل یه خواب برامون . دیدارهای یواشکی و با ترس و لرز یجورایی برامون عادت شده ! هر لحظه شک میکنیم و به خودمون میگیم یعنی الان من و تو هستیم که دیگه مجبور نیستیم هر شب با هم خدافظی کنیم ..  خدایا هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر باید شکرت رو به جا بیارم . ما هنوز نتونستیم نظرای دوستای گلمون رو بخونیم . هر روز از صبح تا شب یا مهمونی هستیم یا به دنبال کاری و اینترنت پرسرعت هم که نداریم ! هر روز میگفتیم امروز آپ میکنیم که نمیشد . هرروز انقدر نیستیم که دلمون برای خونمون تنگ میشه :-)

مریم :

حالا میفهمم که این همه انتظار ارزش امروز رو داشت.. همین که با راضی شدن مامان و بابام این کار انجام شد و اینجوری دلم آرومه و نمیسوزه بهترین نعمته! چقدر همه چی خوب شد که فردای روز عروسی بابام به امیر گفت خیلی دیشب دوست داشتم و یا مامانم انقدر که از امیر تعریف میکرد که از من تعریف نمیکنه :-) خیلی از این بابت خوشحالم.. خدایا شکرت به خاطر همه چی!


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 23:0 توسط مریم و امیر |

 

روزشماره ۰ : دیشب به سختی ساعت ۱۲ یا ۳۰/۱۲ خوابم برد و صبح ساعت ۳۰/۵ بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد ! حال عجیبی دارم . تا حالا تجربه نکردم ! مریمم هم دیشب ۱۲ خوابید تا ۳۰/۶ صبح . اما تو کل دنیا دامادی رو پیدا نمیکنید که صبح عروسیش بیاد و آپ کنه ! :-) نمیدونم هم دوست دارم امروز تموم نشه و هم دوست دارم تموم بشه ! اصلا حال خودم رو نمیفهمم ! خدایا خودت کمکمون کن . بچه ها برامون دعا کنید . دوستون داریم .

روزشمار : ۰

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 7:22 توسط مریم و امیر |

 

شب آخر مجردی و شام آخر : خیلی استرس دارم و خیلی هم خوشحالم . خدایا خودت کمکمون کن . برای همه دوستای گلمون سر سفره ی عقد دعا میکنم . امشب خونمون خیلی شلوغه ، نمیدونم بتونم بخوابم یا نه ! سعی میکنم . امشب شام آخر مجردی رو هم خوردم :-) . دعا یادتون نره ها ، خیلی محتاجیم .

روزشمار : ۱ روز

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:30 توسط مریم و امیر |

 

صدای قلبم رو میشنوم : سلام به دوستای گلمون . اول از همه من از  خانوم آسمونی ی گل تشکر کنم که همه جوره ما رو شرمنده کردند . من همین الان که ساعت ۴۰ /۱۲ بامداد دیدم و واقعا نمیدونم با چه زبونی تشکر کنم ! مرسی خواهر گلمون . خیلی خوشحالمون کردی :-) خیلی اینجا خوشگله . امیدوارم بتونیم به زودی ی زود تو عروسی ی شما جبران کنیم :-) . بعدا سرفرصت همش رو میخونیم و تو یه پست در موردش مینویسیم . راستی در مورد اون موضوع هم ببخشید ، ما تو این چند روز حتی نرسیدیم درست غذا بخوریم و خیلی شلوغ و پلوغ بود . مریم هنوز آپ قبلی ی من رو نخونده !

و اما امروز که میشه دیروز چون الان رفتیم تو اولین ساعات روز جدید خیلی روز شلوغی بود و من از یک طرف و مریم از طرف دیگه بدو بدو ! من صبح به گل فروشی و فیلم بردار سرزدم و بعد اومدم خونه یه سری وسایل برداشتم و به خونه ی خودمون رفتم . مریم از صبح اونجا بود و داشت خونه رو سر و سامون میداد. امروز خیلی روز خوبی بود و من حسابی انرژی داشتم . تلوزیون و یخچال و ماشین لباسشویی و ماکروفرمون رو آوردند و نصب کردند . کلی کارمون جلو افتاد و لوسترها رو هم خریدیم . دیشبم مامان مریم برام کت و شلوار خرید که خیلی خوشگله . راستی مریم از شنبه دیگه سر کار نمیره و مرخصی گرفتهامروز داداشمم از تهران اومد و کلی برای ما کمکه . ماشین عروس رو هم با خودش آورد که قراره گل بزنیم . از فردا هم مهمونامون میان و حسابی سرمون شلوغ میشه :-) البته نه فردای دیروز فردای همین امروز که اولشیم . نمیدونم دیگه تا عروسی بتونم آپ کنم یا نه ! ولی اگه بشه خیلی دوست دارم که اتفاقات رو بنویسم . اگه نشد بعد از عروسی . بازم از همه ی دوستای گلمون تشکر میکنم که با نظرای خوبشون به ما انرژی دادند و دعای خیرشون ما رو یاری کرد . توی این پست هم میگم اگه غلط دارم یا جمله بندیهام خوب نیست تقصیر من نیست ، تقصیر این چشمامه که هی بسته میشه . برای همه بهترین آرزوها رو دارم .

روزشمار : ۲ روز
                                                           
                  (J 48)

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 1:10 توسط مریم و امیر |

 

خیلی خوابم میاد ولی مینویسم :  امروز صبح تا ظهر هم خیلی نیم روز بدی بود . مریم طاقت نیاورد و موضوع کم خونی رو به پدرش گفت .صبح به اتفاق به مرکز مراجعه کردیم . ۱ ساعتی که اونجا بودیم  همینطور از چشمهای مادر مریم اشک سرازیر بود !مسئولین مرکز به خاطر اینکه بعدا مسئولیتی نداشته باشند بدترین جواب رو  میدادند و کلی انرژی ی منفی به ما تزریق کردند . مامان مریم میگفت در آینده خیلی دردسر دارید و چه باید بکنید و  نکنید . اصلا نمیخوام در موردش حرف بزنم . خیلی دلم سوخت ، خیلی ، خیلی ، خیلی ... سرم رو انداخته بودم پایین که چشام تو چشم کسی نیفته و خودم رو میخوردم . خیلی نگران بودم . با همون پرونده ی موقت خدا رو شکر مجوز ازدواج رو دادند و یه آزمایش دیگه برای مریم نوشتند که تا ساعت ۱۲ طول کشید البته تو یه بیمارستان دیگه . بمیرم انقدر بد خون گرفت که دست مریم کبود شد . از طرف دیگه برای مریم قرص آهن نوشت تا بعدا بتونیم از بیمه استفاده کنیم . وقتی اومدم خونه و با چند نفر حرف زدم خیالم راحت شد ، البته میدونم که هرچی مشکلات سر راه ما بزرگتر باشه خدای ما از اون بزرگتره و هیچوقت ناامید نمیشم . ظهر از شدت سردرد ۲ ساعت خوابیدم . عصر رفتم خونه و با مریم و مادرش رفتیم به شرکتی که کارهای عروسی رو  انجام میده و تمام برنامه ها رو تنظیم کردیم . با تمام تلاشی که برای کم کردن هزینه ها کرده بودیم ۷/۵ میلیون تومان خرج عروسی شد به غیر از فیلم و عکس . بعد برای خرید کت و شلوار رفتیم که نپسندیدیم .به فروشگاه لوازم خانگی و در آخر فروشگاه لوازم صوتی برای خرید یخچال و تلوزیون هم سر زدیم . امروز برای اولین بار من و مریم با مامانش بیرون رفتیم و  همه چی خیلی خوب بود . از حق نباید گذشت و خوبی ها رو  باید گفت . پدر مریم به اجترام پدرم یه سری کارت جدید برای ما چاپ کرد که اسم من رو اول آورده بود .  خرید عقد رو هم گفتند نمیخواد و اصراری برای خرید آینه و شمعدون نداشتند، خلاصه خیلی هوای من رو داشتند . اگه غلط دارم یا جمله بندیهام خوب نیست ، نخندین دارم از حال میرم . هرچه نیمه ی اول امروز بد بود نیمه ی دوم فوق العاده بود . خدایا شکرت.

روزشمار : ۵ روز

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 23:45 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker