تبليغاتX
عشق 10 ساله
سلام امیرم..مرسی از پست های قشنگی که میذاری.. ببخشید که من چند وقتیه که نمیرسم پست بذارم. اتفاقا برای تولدت هم میخواستم بنویسم اما نرسیدم  

وقتی داشتم پست آخر رو میخوندم اشکام از رو صورتم سر میخورد .. خیلی دلم تنگ شد برای آشیونه عشقمون.. برای اون کاغذ های لوله شده سالگرد و در آغوش گرفتنت وقتی از سر کار می اومدی خونه. باورم نمیشه ۴۱ روز از دوریمون گذشته.. باورم نمیشه منی که حاضر نبودم یک شب کنارت نباشم الان اینجام و ازت دورم.. قسمت با آدم چه کارها که نمیکنه! اما وقتی میبینم هر دومون برای یه هدف داریم تلاش میکنیم انگیزه میگیرم.. خوشحالم که کلاس زبان میری و از زبان خوندن خوشحالی :)  امروز دیگه کل فرم ها رو خوندم و پر کردم.انشاله هفته دیگه میفرستم. بعدش هم اگه بشه برم دنبال یه کاری برای عصرها و بعد هم دعوتنامه میفرستم.. امیدوارم هر چه زودتر همه چی درست شه. دوست دارم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 3:19 توسط مریم و امیر |

۴۰ - ۱۱۵۶ - ۴۸۷۲

عزیزم سی و هشتمین (۳۸)ماهرگرد زندگی مشترکمون رو به تو که بهترین همسر دنیایی تبریک میگم .

امروز (۴۰) روزه که رفتی و با خودت مهر و صفای این خونه رو بردی . این خونه با وجود تو آشیونه ی عشقمونه و وجود تو هست که به زندگی من آرامش ٬ عشق و خوشبختی میده .

ولی خوشحالم که هر روز روی ماهت رو میبینم و صدای مهربونت دلگرمم میکنه :) به زودی زود دوباره برگه های ماهگرد رو به جای ایمیل لوله میکنم و ظهر تقدیم میکنم و در آغوش میگیرمت .

من از این بیدها نیستم که با این بادها بلرزم ٬ این کجا و اون ۱۰ سال کجا ٬ مثل قطره ای در دریاست و ما هم که مرد دریاییم :)

عزیزم با تمام وجود دوست دارم و از خدا سلامتی و شادیت رو میخوام و بعد هم کنار هم بون رو و اما متن نامه تقدیمی : ( سی و هشتمین ماهگرد زندگی مشترکمون رو به تو که عزیزترین همسر دنیایی تبریک میگویم . از اینجا ٬ پشت میز تحریر اتاق کوچیکه  آشیونه عشقمون میبوسمت ٬ چنان با قدرت که ۱۲۰۰۰ کیلومتر اونطرفتر برسه به .............) که در ایمیلت موجوده .

راستی تولد خودم که ۲ روز پیش بود مبارک :)

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:36 توسط مریم و امیر |

سی و دو روز گذشت ( ۳۲-۱۱۴۸-۴۸۶۴ )

امروز صبح تا ظهر که حسابی تو دفتر کار داشتم و تا ساعت ۳۰/۱۲ چند بار با مریم با Skype حرف زدیم ٬ ( خدا پدر مادر این اسی کایپ و بیامرزه ) ظهر با عجله زودتر (ساعت ۱) از دفتر اومدم بیرون که برم دم خونه یکی از مشتری ها و بعد سریع برم نهار بخورم و یک ساعت بخوابم و آماده امتحان میان ترم زبان بشم ( من معمولا در خواب که درس بخونم بهتر میفهمم :) ) به همون نام و نشان نیم ساعت پشت در خانه دوست عزیز بودم ( زنگ خراب بود ٬ نگهبان خواب بود ٬ مبایلها کار نمیکرد و ... ) بعد از صبح تا حالا که برای ننوشتن خودکار و کار نکردن دکمه های مبایلم و ..... اینا همش الکی اعصابم خورد یا خرد شده بود اینم اضافه شد ! بالاخره موفق شدم و رفتم خونه مامانم و جای عزیزم نهار سیرابی خوردم و کمی فروکش کردم بعد که رفتم تو اتاق دوران مجردیم که هنوزم مالکیتش با خودمه و درش همیشه قفله بخوابم ٬ داشت خوابم میبرد و پرنده های انگری برد رو میدیدم ( در حالت خواب و بیداری ) که یکدفعه ماشین بتون ساختمان در حال ساخت کوچه کناری شروع بکار کرد و کارگرهام که ظاهرا نهارشون رو خورده بودند و حسابی سرحال اومده بودند با صدای بلند داد میزدند ( اوووی علیه اوووووووی خره با تواما ٬ بیا اینجا حسنی ٬حسنی فرقون و بردار بیار و ........ ) البته به زبان اصفهانی خر یعنی آقا ! نشد که نشد لااقل تو خواب یه قسمت از انگری برد رو تموم کنم چه برسه زبان بخونم !

ساعت ۳۰/۳ رفتم سر کلاس و ساعت اول ادامه درس رو دادیم و ساعت دوم امتحان داشتم البته خدا رو شکر بد نشد . سرم درد گرفته بود و با اینکه قرار شده بود دیگه قرص ارگوتامین سی نخورم ولی به خاطر امتحان خوردم ولی بازم خوب نشد اومدم خونه و یه مسکن دیگه خوردم و خوابیدم ( الان هم یه دفعه تو خیابون یه چیزی منفجر شد و منم عین بید لرزیدم و سرم که در حال خوب شدن بود کمی تیر کشید !) داشتم میگفتم مسکن خوردم و خوابیدم ولی از دلضعفه خوابم نبرد ( دلضعفه رو درست نوشتم ؟ ) بلند شدم و رفتم و یه چایی دم کردم ٬گوجه قاچ کردم و نون خشکه مخصوص حبیب آباد رو آب زدم ٬ یه لیوان چای با ۲ قاشق شکر قهوه ای و پنیر لیقوان و شبکه نشرال جغرافیک (یا همون که مریم گفت) و برنامه ساخت بلندترین برج آنتنی جهان در چین ٬ انقدر چسبید که کمی مسکن دردم شد !

بعد از شام مشغول شستن ظرفهای هفته گذشته شدم ! دیگه لیوان تمیز نداشتم و بعد کمی خونه رو مرتب کردم ( زندگی مجردیه دیگه ! )

حالا نشستم تا مریم برگرده خونه و روی ماهش رو ببینم  ( آخجون امروز پنجشنبه ست و میتونم تا دیروقت بیدار باشم :) )

ماهی که گذشت : دیروز بالاخره برگه آزمایش مدیکال رو گرفتم ٬ بعد از سه روز که هم آزمایش خون دادم و هم رادیولوژی رفتم . جمعا" ۰۰۰/۷۳۷/۲ ریال آب خورد یعنی آب نخورد بیشترش رو دکتر پ-د خورد ( ۲۰۰ هزار ) و مابقی رو دوستانشون . امروز هم که چهارمین جلسه کلاس زبان فشرده بود هر جلسه ۳ ساعت و امتحان میان ترم کتاب اول . مریم هم که رزومه کاری پر کرده و یک جا هم بش برای روزهای تعطیل پیشنهاد کار داده . برگه مالیاتی رو پر کرده و منتظر تائید اونه تا برای ویزا و اسپانسری من اقدام کنه . منم تو این مدت به غیر از ۱۱ روزش که خواب بودم مابقی رو  دلتنگ عزیزم بود واقعا ۱۱ روز این ۳۲ روز رو خواب بودما ( ۲۵۶= ۸ ساعت * ۳۲ روز ) البته یه ۱۶ ساعت هم کم میشه برای WC :) حال میدونستید که انسان در ۶۰ سال ۲۰ سال خوابه و حدود ۵/۱ سال در دسشویی و ۴ سال هم داره فقط میخوره ! به طور میانگین ۲۰ سال هم کار میکنه و باقیمانده میشه ۵/۱۴ سال تازه اگر حمام هم کم بشه حدود ۱ سال و بودن در ترافیک حداقل ۵/۲ سال فقط میمونه ۱۱ سال ٬ پس اگه اونقدر عمر کنیم باید قدر لحظه لحظه عمرمون رو بدونیم و فقط خوش باشیم و به هم عشق بورزیم  اینها همش محاسبات خودم بود . راستی مریم چند دفعه هم رفته کار اختیاری در خانه سالمندان که الان هم از همونجا اومد . این بگم که مریمم من عاشقتم ٬ عاشق همه ی خوبیهات ٬ مهربونیات و محبت هات . انشااله زود زود دوباره باهم در چهارباغ قدم میزنیم و در سینما ساندویج کالباس میخوریم ٬ تا اون روز کالباس شور بخور و گوشت یخ زده منم یواشکی تو خامه و روغن اشبا و نمک و .... ( خب چرا میزنی ) شوخی کردم فقط سالاد میخورم و غذای بینمک :) .

دوست دارم - امیر شکمو

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 21:54 توسط مریم و امیر |

۲۵=۵*۵

I love you with all of my heart

عزیزم امروز سوختم ٬ نبودی خاموشم کنی !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:59 توسط مریم و امیر

تولد تولد تولدت  مبارک

                                  مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمع ها رو فوت کن

                                  که صـد ســـال زنده باشی

عزیزم چهاردهمین سالگرد تولدت رو تبریک میگم

حالا چه تفاوتی داره چند سال بالاتر یا پایین تر !

اصل سن من و تو همون سن عشقمونه ٬ قبلش که ........

من میرم جواب مغزم رو بگیرم و دکتر و بعد با کله پاچه برمیگردم .

راستی خیلی ناراحتم که اونجا تو خواب ٬ خواب من رو نمیبینی ! یعنی من یک دقیقه ام تو خواب تو جا ندارم ؟ باشه منم دیگه نمیبینم .

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 16:57 توسط مریم و امیر

سلام عزیزم.

الان از خواب بیدار شدم٬  خواب دیدم داشتم با یه کیف سامسونت راه میرفتم که یه دفعه متوجه شدم چند نفر میخوان کیفم رو بزنند ! منم سریع فرار کردم و رفتم از یه وسیله بازی تو پارک بالا ٬ نه راه پس داشتم و نه را پیش که یه دفعه از خواب پریدم !

عجیبا" غریباااااااا !

امروز عصر میرم سیتی اسکن ببینم اصلا مغزی اون بالا هست یا نه !

شاید همش رفته تو دلم ٬ چون بدجوری دلم برات تنگ شده

یادته که میگفت :

اون ور دنیا شبه این ور دنیا روزه
یک جا خورشید خاموشه
یک جا داره می سوزه
بی تو اما شب و روز فرقی با هم ندارن
تو چشای منتظرم سیاهی موندگاره

تو اگه باشی ابرا می بارن
دشتای خالی پر گل می شن

با تو من بهارم
بی تو شوره زارم
وقتی هستی خوبم
وقتی نیستی بی تو یک قاب شکسته رو دیوارم  

راستی ۲۰ روز گذشت

مثل پست شصتم

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:15 توسط مریم و امیر

چقدر دلم واسه با هم بودنامون تنگ شده.. واسه جشن های گاه و بیگاهمون.. واسه عصر های پنجشنبه و خیابون گردی هامون.. واسه گرفتن دستات.. گرمی آغوشت .. واسه همه چیت تنگ شده..

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 3:0 توسط مریم و امیر |

من الان اینجام و دوباره فرسنگ ها ازت دور شدم.. چقدر دلم برات تنگ شده.. در تمام مدتی که ازدواج کردیم یک شب هم از هم دور نبودیم و حالا باورم نمیشه که اینجام و از تو جدا.. فرقش با دفعه های قبل اینه که این بار خودمون خواستیم ولی این بار از هر بار سخت تر بود برام.. روزای آخر رفتنم چقدر بد بود هر روز ناراحت از گذشتن زمان بودم و زمان مثل برق میگذشت.هیچ وقت یادم نمیره اون لحظه جدایی در فرودگاه رو که سخت ترین لحظه زندگیم بود.. نمیدونستم چطوری ازت دل بکنم و برم.. اشک توی چشمای هر دومون بود و من میخواستم از آخرین لحظه های کنار تو بودن استفاده کنم .. نمیخواستم دستت رو ول کنم .. نمیخواستم برم . حالا ده روز از اومدن من گذشته .. چقدر همه چی دلگیره . هر چی که منو یاد تو میندازه دلگیره ! هوای بارونی که همیشه دوست داشتم بدون تو  دلگیره. دلم نمیخواد هیچ جا برم ، دلم نمیخواد کسیو ببینم . فقط دلم به اسکایپ خوشه! منتظرم تو بیدار شی که ببینمت و تا زمانی که دارم باهات حرف میزنم به چیز دیگه ای فکر نمیکنم . دلم برات یه ذره شده.


+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 3:0 توسط مریم و امیر

سلام.. دلم گرفته بود .. دلم تنگ شده بود واسه بلاگمون.. تو گوگل زدم مریم و امیر و با کمال تعجب دیدم دومین لینکی که آورد 10 سال انتظار بود.. چه خاطراتی ما با این بلاگ و دوستای بلاگی داریم ولی حیف که تعطیل شده! هنوزم بازدید کننده داره و هنوزم کلی نظر تایید نشده!  متاسفم که نمیام و جواب ندادم نظراتو!

این روزا خیلی عصبی هستم ناراحت کم حوصله کم طاقت ... قراره یکماه دیگه برم کانادا دیدن مامانم و اگه بشه درست کردن کارای اقامت خودم و امیر ! از امیر واسه یکی دو ماه دور میشم(اگه بیشتر نشه).. هر چی دارم به تاریخش نزدیک تر میشم حالم بدتر میشه! خودم نمیدونم اصلا رفتنم درسته یا نه!  فعلا دارند هولمون میدند واسه این کار.. خدایا هرچی صلاحمونه همون پیش بیاد

+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 10:32 توسط مریم و امیر

چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت سمندی
گویی، نو زین
که قرارش نیست
و فاصله
تجربه ئی بیهوده ست
بوی پیرهنت
این جا، واکنون...

کوه ها در فاصله
سردند
دست، در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یاس را، رج می زند
بی نجوای انگشتانت
فقط...

و جهان از هر سلامی خالی است

احمد شاملو

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 10:56 توسط مریم و امیر |

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 17:40 توسط مریم و امیر |



روز پدر هم گذشت ... چقدر بده که روز پدر باشه یا روز مادر باشه  اما نتونی کنارشون باشی و بغلشون کنی ! همش به یه عکس نگاه کنی و اون برات تجدید کننده کلی خاطره از بچگی باشه ! چقدر زود میگذره! چرا همیشه وقتی قدر یه چیزایی رو میفهمیم که دیگه نداریمشون  
دو ساله که مامانمو ندیدم و یک ساله که بابامو ندیدم.. دلم خیلی براشون تنگ شده.. چه میشه کرد.
در عوض امیر رو دارم که مهربونترین شوهر دنیاست و تا حالا در کنارش بهترین روزا رو داشتم.. عزیزم عاشقتم  

-وای امروز نوبت دندون پزشکی داریم. من میترسم خیلی 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 9:22 توسط مریم و امیر |

خب آدم گاهی که دلش میگیره مسائل رو واسه خودش بزرگ میکنه..  نمیدونم چرا ا؟ بعد که فکر کردم دیدم من خودمم گاهی تنهایی میرم استخر یا بعضی وقتا دلم میخواد با دوستام برم بیرون..امیر هیچ وقت حرفی نمیزنه!  اون وقت انتظار دارم امیر بدون من حتی یه پیاده روی هم نره؟؟؟ شوهر دوستم حداقل چند شب در هفته با دوستاش میره فوتبال و استخر و  ... 

- چقدر خودخواهی مریم.. خوبه که امیر این جوری هم نیست که رفیق داشته باشه و دنبال خوش گذرونی خودش باشه....
-- خب از بس دوسش دارم.. چکار کنم؟  
- این دفعه آخرت باشه که انقدر امیرو اذیت میکنی!!!!
-- ببخشید  بمیرم

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 13:25 توسط مریم و امیر |

 

یه بار

          دو بار

                 سه بار    نه

                                   هزار بار

                                                     میگم دوست دارم تا همیشه


نمیتونم ببینم گاهی تنها رفتن رو به با هم بودن ترجیح میدی.. نمیتونم درک کنم نیاز به تنهاییتو و همینطور اینکه مشکلات فکریتو خودت باید تنهایی از ذهنت بیرون کنی! حق داری اما من درکت نمیکنم چون فقط کنار تو بودن آرومم میکنه و برام حلاله تمام مشکلاته! خب هر کی یه جوره!  خودمو باید اصلاح کنم که انقدر ناراحت نشم هر دفعه از این موضوع..........

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 12:55 توسط مریم و امیر

عزیزم  ۸۰۰ روزه که در کنار تو خوشبخترین مرد دنیام .

مرسی از همه ی زحماتی که برای من و زندگیمون میکشی

دوست دارم

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 13:28 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker