تبليغاتX
عشق 10 ساله

یک هفته نبودیم ، دیشب برگشتیم ... مسافرت غیر منتظره خیلی کیف داره.. اون هفته یهو تصمیم گرفتیم بریم تهران.. آخه خاله امیر ، ما و داداش امیر رو میخواست پا گشا کنه.. مامان اینا جمعه رفتند و ما هم گفتیم نمیایم و بعد بدون اینکه بهشون بگیم شنبه سوپرایزشون کردیم.. شنبه صبح چمدونمون رو بستم.. من عاشق چمدون بستنم اون هم موقع رفتن به مسافرت ... برای راه هم ساندویچ کالباس گرفتم.. ساعت ۱ با اتوبوس راه افتادیم بعدشم بخور بخور همراه با فیلم پسر تهرونی! تو راه هم امیر از آفتاب مهتاب کلی پاستیل برام خرید .فکر کنم کیسه آشغال های ما از کل اتوبوس بیشتر پر بود... ساعت حدود ۸ بود که رسیدیم و منتظر بودیم که یکی در پایینی رو باز کنه و بعد رفتیم بالا دم خونه داداش امیر ، مامانش اینا هم اونجا بودند که در زدیم و اونها هم باورشون نمیشد که ما اونجاییم.. ما قرار بود تا سه شنبه اونجا بمونیم بعد یه روز یه روز تمدیدش کردیم ! سه شنبه مامانش اینا برگشتند ولی ما اونجا موندیم... چهارشنبه هم داداشش اینا رفتند مشهد و ما تنها شدیم.. برای اولین بار بود که تو مسافرت تنها شدیم.. تازه شده بود ماه عسل دوتایی!

۱ شنبه شب  هم مهمونی بود و ما رو با کلی غذاهای خوشمزه شرمنده کردند.. ۷ یا ۸ مدل غذا بود.. خورشت فسنجون، آلبالو پلو ، مرغ ترش ، خورشت آلوچه و .... واااااای ! خیلی شب خوبی بود و کلی خندیدیم . روز بعدشم ۲ شنبه با مامان رفتیم خیابون گیشا و شهروند خرید!!! عصر هم هایپر استار! خونشون تا هایپر استار یه کوچه فاصله داشت.. پاتوقمون شده بود هایپر استار.. برای ناهار و شام هم اونجا افتاده بودیم :-) اون ساندویچ های کروک خیلی چسبید .یه روز ظهر هم یه مرغ بریون گرفتیم و دو تایی یه مرغ رو خالی خالی خوردیم بدون نون و برنج.. بعدش داشتیم میترکیدیم  ۳شنبه صبح هم با مترو رفتیم پارک چیتگر دوچرخه سواری! وقتی برگشتیم کباب گرفتیم . شب هم شام مهمون داداش امیر بودیم،پیتزا مورانو.  ۴شنبه رفتیم باغ وحش تهران که اون هم نزدیک بود.. اونجا هم خوش گذشت.. عصرش هم از خیابون جردن تا ۴ راه جهان کودک و ولی عصر و ونک و میرداماد پیاده رفتیم.یه پالتو خوشگل خریدم . مجتمع پایتخت رو هم گشتیم و بعد پیتزا دانی! بـــــــــــــــــه به!  و اما پنجشنبه رفتیم میدون صادقیه، پاساژ گلدیس و اونجاها رو هم گشتیم.. من اونجا کفش آلستار خریدم .  عصرش هم که وسایل رو جمع کردیم و باز هم یه سر هایپر استار و خدافظی از اونجا... و بالاخره جمعه صبح ساعت ۳۰/۱۰ برگشتیم.. تو راه یه جای بیخودی ایستاد و نتونستیم ناهار بخوریم. تازه فیلمی که تو اتوبوس گذاشت هندی بود..  خدا رو شکر عصر به سلامتی رسدیم. خیلی مسافرت خوبی بودددددددد جای همتون خالی

اگه نرسیدم جواب نظراتتون رو بدم ببخشید 

+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 19:15 توسط مریم و امیر |

 

پریروز با امیر رفتیم سینما ! فیلم نیش زنبور!! خیلی خنده دار بود... پیشنهاد میکنم حتما ببینید. من و امیر که تا آخر فیلم داشتیم میخندیم و البته میخوردیم.. ۴ تا ساندویچ کالباس و نوشابه و پفک و ... به به! دوباره داریم چاق میشیم ... جدیدا خیلی شکمو شدم ... اشتهام همیشه زیاده و دلم هوس همه چیز رو با هم داره... چند شب پیش تو خواب بلند بلند حرف میزدم و یه چیزی رو برا امیر تعریف میکردم.. یادم میاد که هر چی میگفتم امیر نمیفهمید، منم هی سعی میکردم براش توضیح بدم.. صبح امیر گفت که حرفای عجیبی میزدم.. میگفتم این کنترل تلویزیون چیبس خورد میکنهامیر هم بعضی شبا تو خواب میخنده و من از خواب میپرم و گوش هام رو تیز میکنم که مطمئن شم داره میخنده و گریه نمیکنه! بعد میبینم داره میخنده اولا بیدارش میکردم تا خوابش رو تعریف کنهHappy Dance اما حالا دیگه دلم نمیاد 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 10:51 توسط مریم و امیر |

 

امروز عشقمون ۱۲ ساله شد! 

 امسال اولین سالی که سالگرد عشقمون رو کنار هم جشن میگیریم .امسال با پارسال از زمین تا آسمون فرق داره.. فکر کردن به مشکلاتی که پارسال داشتیم ناراحتم میکنه! اما الان از اینکه کنارت هستم احساس خوشبختی میکنم و بهت افتخار میکنم که بهترینی و قلبت مهربونترین قلبه دنیاست ! 

خدایا به خاطر همه چی ازت ممنونم...

امروز یه ناهار ویژه برای امیرم درست کردم.. میگو سوخاری و سیب زمینی سرخ کرده که دوست داره ! عصر کلاس ورزش داشتم و نشد جشن بگیریم ، جشنمون رو گذاشتیم برای فردا !  .. اما بعد از کلاس رفتیم از پیتزا شب رولت پیتزا گرفتیم و اومدیم خونه خوردیم ...  

 


امیر :

خب وارد دوازدهمین سال آشنایمون شدیم ! به چه سرعتی میگذره این زمان بدجنس ! انشاله همیشه خوب و خوش و دیر بگذره . عزیزم بیشتر از همیشه عاشقتم ، اصلا اندازه و مقدارش از دستم رفته ولی فکر کنم او وَه عاشتم :-) عشق ما حتی از عشق ویکتوریا هم بیشتره :-) خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم در کنار تو لذت میبرم ، آرامش دارم و خودم رو خوشبخترین مرد دنیا میدونم . خدا رو شکر .

راستی امروز  ۱۱/ قرن ، ۱۱ سال ، ۱۳۲ ماه ، ۵۷۴ هفته ، ۴۰۱۹ روز ، ۹۶۴۵۶ ساعت ، ۵۷۸۷۳۶۰ دقیقه ، ۳۴۷۲۴۱۶۰۰ ثانیه و ۳۴۷۲۴۱۶۰۰۰۰ صدم ثانیه ست که باهمیم . اول به خودم و بعد به تو تبریک میگم عزیزم.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 11:26 توسط مریم و امیر |

این اولین شبی بود که این همه مهمون داشتم... ۱۶ نفر.. دیشب یهو تصمیم گرفتیم.. عمو و دختر عمو و پسر عموها و زن و بچه و ... امیر امروز از تهران اومدند... ظهر ناهار مهمون خواهر امیر بودیم و شام مهمون ما .. از صبح داشتم کارا رو میکردم.. برای شام پیتزا درست کردیم..

خدا رو شکر

مرسی امیرم که تو همه کارا کمکم میکنی..

+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 1:46 توسط مریم و امیر |

جشن چیبس و ماست من و امیر بعضی روزا تو خونه جشن میگیریم البته این روزا تعدادش زیاده و بهونمون واسه این جشن ها به مناسبت تاریخ های رُند دوستی یا ازدواج و یا روزای تعطیل و ... خلاصه هر روزی که دم دستمون بیاد!!!
مثلا ۲۲۲ روز ازدواج یا ۴۰۰۰ روز آشنایی و ... دیروز هم جشن ما بر پا بود.. اگه این جشن ها همینطور ادامه پیدا کنه ما می ترکیم.. چون همش در حال خوردن و فیلم دیدن هستیم.. چیبس و ماست و پاپ کورن و میوه و چایی و نسکافه و ...(امیر عاشق پف پفیه )  همراه با دیدن سریال یا فیلم...دیشب اول رفتیم پیاده روی و بعد از ساعت ۷ تا ۱۲ جشن چیبس و ماست داشتیم ، دبله!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 13:59 توسط مریم و امیر |

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 17:50 توسط مریم و امیر |

دیروز همش مریض بودم.. از وقتی که واسه کم خونی قرص آهن میخوردم معده درد دارم... از آندوسکوپی هم میترسم .. اما اون هفته با امیر طرفم ..دیگه نمیتونم از زیرش در برم..دیشب درد معدم و سرم زیاد شده بود و امیر هم به زور دست منو گرفت و رفتیم اورژانس بیمارستان دکتر و دو آمپول زدم.. بعدش که اومدم خونه بدنم سنگین شده بود و تب داشتم... امیرم هم سرش درد میکرد  با این حال هر دومون تا ساعت ۱ شب به زور فیلم میدیدیم وااااااااااااااااااااااای. دیروز ۱۲ ساعت فیلم دیدیم فیلم همسر یا دردسر..

+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 11:52 توسط مریم و امیر |

دیروز ۴۰۰۰ روز آشناییمون بود و اولین شب یلدایی که با هم بودیم..اومدم یه سر به پست پارسال شب یلدا بزنم. جمله ی اولش اشکم رو راه انداخت.. "خوشحالم چون این آخرین شب بلند ساله که بدون تو میگذره "  پارسال این موقع چه حالی داشتم حتی یادش هم دلم رو شور میندازه.. نمیخوام حتی فکرش رو هم کنم .. یه لحظه از زندگی الانم رو به اون موقع نمیدم و الان خوشحالم چون دیشب اولین شب بلند سال رو با هم گذروندیم .  خیلی وقت بود اصلا به بلاگمون نیومده بودم..  دلم براش تنگ شده بود.. بعضی ها گفتند تعطیلش کنیم.. مگه جای کسی رو تنگ کرده؟ شما فرض کنید تعطیله و دیگه سر نزنید .. از اولش که این بلاگ رو ساختیم واسه این بود که خاطراتمون رو توش بنویسیم تا یادمون نره چه روزایی داشتیم.. اوایل نظراتش رو هم بسته بودیم.. ما توقع نداشتیم و نمیخواستیم که کسی با غصه های ما غصه بخوره... اما  دوستای خوبی پیدا کردیم که حرفاشون خیلی بهمون روحیه میداد که هنوزم دوسشون داریم.. حالا اگه یه مدته که ننوشتیم ...

دیشب بهترین شب یلدای زندگیم بود. خونمون جشن گرفتیم و همه رو دعوت کردیم.. من آش رشته هم پختم و خواهر امیر هم سالاد ماکارونی درست کرده بود.... وای انقدر دیشب خوردم که داشتم میترکیدم و عواقبش هم نصف شب به سراغم اومد.. دلم درد گرفته بود.. همون موقع ها که من بیدار بودم، امیر اومد به طرفم و اتفاقا دستشم زد تو چشمم.. آخی بمیرم خواب بد دیده بود.. منم که دلم میپیچید بلند شدم و رفتم که یکم عرق نعنا بخورم و امیر رو هم نگران کردم.. دنبالم اومده بود که ببینه چی شده.. بعد هم من چسبیدم به شوفاژ اتاقمون تا خوابم ببره.. دیدم امیر هی فین فین میکردااا ، صبح گفت گریم گرفته بود.. بمیرم برات عزیزم خلاصه خوابم برد و صبح خوب شدم ولی خونه موندم.. دیگه سر کار سابقم نمیرم.. صبحا با امیر میرم سر کار و ظهر زودتر از امیر بر میگردم و ناهار رو درست میکنم.. خدا رو شکر دیگه راه افتادم.. امروز هم قرمه سبزی داریم.. عصرا هم که یک روز در میون کلاس ورزش میرم و اون یه روز دیگه رو هم با امیر میریم پیاده روی. هنوز هیچ چیز برامون عادی نشده..خدا رو شکر

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....همه چی آرومه....غصه ها خوابیدن.....همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا به خودم می بالم.....

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 10:48 توسط مریم و امیر |

دوستای گلم از نظرات همتون ممنون... همتون خیلی مهربونید

شرمندم که نمیرسم جواب نظراتتون رو بدم..

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:6 توسط مریم و امیر |

 

۶/۵ + ۲/۵ + ۴  : از یک ماه گذشته تا امروز من و مریم ۸۴۵۰۰تومان ضرر کردیم ! بله دیگه گوشت لخم کیلویی ۱۳۰۰۰تومان! من ۴ کیلو لاغر شدم و مریم ۵/۲ کیلو :-)
امروز عصر رکورد شکنی کردیم ، از پل خواجو راه افتادیم  تا پل مارنان ، بعد برای خرید به نظر رفتیم و باز به پل خواجو برگشتیم . حدود ۱۰ کیلومتر .
خیلی دلم برای اینجا تنگ میشه ولی نمیدونم چرا انقدر وقت کم میاریم ! راستی امروز ۱۶۸ روز از زندگی مشترکمون میگذره و خدا رو شکر همه چیز خیلی خوبه و روز به روز بهتر میشه .
۵/۸۴ ، ۴/۶۸

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:0 توسط مریم و امیر |

         

                  

چند شبه که همش خواب مامانم رو میبینم.. دلم براش تنگ شده .. دلم واسه روزایی میسوزه که کنار هم بودیم ولی از هم دور بودیم ، هیچ وقت دختری نبودم که اون میخواست .. اون هم هیچ وقت منو درک نکرد ... همین الان دلم میخواد بغلش کنم . دلم واسه موقع هایی که باهام درس میخوند تنگ شده.. فکر اینکه حالا حالا ها نمیبینمش اذیتم میکنه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:7 توسط مریم و امیر |

 

امروز ۵ ماهگی زندگی مشترکمونه..

 این گل ها تقدیم به امیرم، بهترین شوهر دنیا که همه ی زندگیمه 

 دوست دارم

پ ن امیر : مرسی مریم گلم  تو بهترین زن دنیایی و من خوشبختترین مرد دنیا امروز خیلی خوشحالم کردی .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:29 توسط مریم و امیر |

سلام. دیدین زودی برگشتم!!! عید دیروزتون مبارک.. kiss.gif
پنجشنبه برای اولین بار بود که خودم گوشت خریدم..  گوشت خریدن سخته.. هنوزم نمیدونم چقدر چی گرفتم
دیروز صبح ساعت ۹ بیدار شدم و آروم آروم طوری که امیر بیدار نشه رفتم استخر و ساعت ۳۰/۱۱ امیر اومد دنبالم.. وقتی برگشتیم گوشت هایی که از دیروز تو یخچال بود رو شستم و بعد با گوشت ها رفتیم خونه ی امیر اینا .. ناهار اونجا بودیم.. اکثرا جمعه ها اونجاییم .." بگین کی اونجا نیستیم؟ "ما اونجا با کمک مامانش گوشت ها رو پاک کردیم و بعد هم که رفتیم خونه بقیه ی عملیات چرخ کردن و بسته بندی و اینا ... بعد از اینکه گوشت ها آماده شد یه نفس راحت کشیدیم. البته سخت نبود.. من همیشه فکر میکردم که این کارا سخته و من بعدا نمیتونم انجام بدم اما الان همین کارا خیلی کیف داره. به خصوص که دو نفری راحت تره و امیرم خیلی کمکم میکنه دیگه فریزرمون جا نداره.. من و امیر کلی ذخیره ی باقله و ذرت پخته شده  داریم.. تازه لواشک هم درست کردیم.. (لواشک آلبالو ، زرد آلو و آلوچه و آلو سیاه ..)یعنی هر میوه ای که به دستمون رسید ریختیم توش.آلبالو خشکه و پر زرد آلو هم داریم. حالا هم نوبت رب گوجه اس..  داشتم میگفتم بعد از اون رفتیم پیاده روی و حدود ۲ ساعتی تو پارک راه رفتیم و دویدیم.. یه برنامه هایی هم تو پارک بود.. کیک و بستنی میدادند .  بلال هم خوردیم که خیلی چسبید.. برای همین هی  مدت پیاده روی رو زیاد میکردیم تا کالری این خوراکی ها رو که خوردیم بسوزونیم.. فعلا همه  ی فکرمون شده کالری.. الان امیر کالری همه ی مواد غذایی رو میدونه و هر چیزی که میخوریم داره حساب میکنه که چقدر باید ورزش کنیم تا بسوزه هر نفر به ازای هر کیلو از وزنش در یک کیلومتر ۱ کیلو کالری میسوزونه...این وسایل ورزشی تو پارک ها هم که باب ما شده.. اگه دیدین تو پارک دو نفر همش آویزون این وسایل هستن ماییم 
دیدین ما دیروز چقدر اکتیو بودیم.. شب که رسیدیم خونه، من از خستگی غش کردم اما هنوز هم دلم نمیومد بخوابم ..

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:39 توسط مریم و امیر |

 دیروز عصر ۵۰ کیلو قوره رو دسته جمعی پاک کردیم
ساعت ۹ هم رفتیم پیاده روی ، یک ساعت!!

پ.ن : غوره نه قوره
ممنون از همتون که اینقدر خوبید و ما رو فراموش نکردید

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:0 توسط مریم و امیر |

سلام.. باشه تسلیم!  قبول داریم که بی معرفتیم... اما نمیدونم چرا حس نوشتن نیست! هر روزم واسه روزایی که میگذره اما خاطراتش ثبت نمیشه ناراحتم. 

امروز اومدم که سر بزنم به بلاگمون ... دیدم که پارسال همچین روزی بود که به کانادا رفتیم و چقدر نا امید بودم ... " چقدر به خاطر اتفاقات بدی که هرگز نیوفتاد غصه خوردم " و الان راحت راحتم .. بی هیچ فکر و خیالی.. مامانم اینا بیشتر از یک ماهه که رفتند! رفتند که اونجا بمونند .. اولش خیلی غصه خوردم، دلم از این میسوخت که حالا که همه چی درست شده باید از هم دور باشیم.. تا وقتی کنار هم بودیم همیشه بحث و ناراحتی بود.. حالا هم که دوریم ... حالا دارم کم کم به دوری عادت میکنم.. دلم تنگ میشه اما خوشحالم که اونا اونجا خوشند و  من هم به اون چیزی که میخواستم رسیدم و خیلی هم راضیم.. انقدر خانواده ی امیر خوبند که جای خالی اونا رو برام پر کردند و ما انقدر دورمون شلوغه که گذشتن روزا رو نمیفهمیم .خیلی هم بهم خوش میگذره خدا رو شکر .
من و امیر این روزا هر جا میرفتیم ، هر کی بهمون میرسید میگفت وااااااااااای چقدر چاق شدید حالا به خودمون اومدیم رژیم گرفتیم.. هر روز پیاده روی میکنیم.. یه ترازوی دیجیتال گرفتیم و مسابقه لاغری گذاشتیم
 دیگه اینکه من ۵ روزه که ۲ تا از دندونای عقلم رو جراحی کردم .. هنوزم یکم درد میکنه..


دیشب اولین شبی بود که من تو خونه تنها بودم.. امیر مجبور بود به یه مهمونی مردونه که خونشون بود بره .. منم میتونستم برم و کنار مامانش باشم اما چون سرم  خیلی درد میکرد ترجیح دادم که خونه بمونم . خیلی احساس بدی داشتم.. دلم برای امیر تنگ شده و جاش خیلی خالی بود.. .. به زور برنامه مسافران رو دیدم و رفتم که بخوابم .. اما تنهایی دلم یه جوری بود.. دلم میخواست مثل وقتای دیگه که سرم درد میکرد و میخواستم بخوابم ، میومد کنارم و با حرفاش بهم آرامش میداد تا خوابم ببره.. خوابم نمیبرد و منتظر بودم... وقتی که رسید ۱۰۰ بار گفتم چه خوب شد که برگشتی..

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:25 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker