تبليغاتX
عشق 10 ساله

                              Flower و اما آخرین پست مهرFlower
امروز عصر میخواستم سوار تاکسی بشم از تاکسی میپرسم نوبت ماشین شماست؟همین طور که به ماشینش تکیه داده میگه به نظر شما نوبت کدوم ماشینه؟؟؟؟ دعواش میاد.عجبا انگار با خودشم مشکل داره به جای اینکه مسافر جمع کنه... حیف که عجله داشتم مگرنه صبر میکردم و با ماشین بعدی میرفتم..امروز هم مثل ۲ روز پیش با امیر رفتیم رانندگی با این تفاوت که ساعت ۵ تا ۷ بود..من هم یک ساعتی رانندگی کردم. البته اولین رانندگی در شبم بود و هل کردم..یه جا خاموش کردم و یه جا عین مسابقات رالی گاز زیاد دادم نخند که خودتم داشتی میکشیدی به یه ماشین و دست مربی اومد رو فرمونت!! تو بودی میگفتی مهم اینه که دست مربی رو فرمون نیاد؟؟؟ قربونت برم که امروز درس خونده بودی و خوب جواب دادی... بعد از رانندگی سری به خونمون زدیم..عاشقشم.وقتی پنچره رو باز کردیم تمام شهر روبرومون بود بدون ابنکه به یه آپارتمان مشرف باشیم و چه ایوون بزرگی هم داره..فوق العاده ست
بعدم کلی پیاده روی کردیم و رفتیم یه مغزی جدید برای قفل در خونمون خریدیم و باز هم پیاده روی...امان از دست این موتوری ها که حتی توی پیاده رو هم نمیذارن آدم راحت باشه..در آخر به تلافی پیاده روی ها ۲ تا پیتزای خوشمزه خوردیم  
                       دوست دارم . خیلی روز خوبی بود. مرسی به خاطر همه چیز    

N/7 =229 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 21:51 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم . کاش دست من میرفت لای در ماشین ، من نمیدونم اصلاً چی شــــد
و تو که پیاده شده بودی! خیلی برات ناراحت شــــــدم ، دستم بشکنه که درو رو
دست تو بستم . فکر نمیکردم چیزی شده باشه تو هم محکم با اون دستت  گرفته
بودیش ولی تـــا از تو مشتت دراوردم دیدم ازش داره خــون میـــاد .ایناهــــــــاش

بمیرم

و امــــــا تو همه اتفاقات امروز رو تعریف کردی به غیــر از یه چیز اونم نهار بود که امروز
خیلی رمانتیک خوردیم ، هــــر دو در یک بشقاب  ، هرچند یکم سخت بــــــــود و
هی سرمون به هـــــم میخورد ولی جالب بــــــود . اینم عکس نهــــــــــار رمانتیک ما.

به ، دهنم آب افتاد
دوست دارم
( J 3 )

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 20:21 توسط مریم و امیر |

سلاااااااااااام..امروز چه روز خوبی بود خیلی خــــــــــوب!!!ا
من از دیشب خونه ی  بودم..دایی ام اومده بود..صبح ساعت ۱۰.۵ اومدم که با هم بریم رانندگی! با آژانس رفتیم و وقتی رسیدیم تا پیاده شدیم امیر در رو بست و دست من لا در موند و اُخ شد..و من با کمال خونسردی  در رو باز کردم و انگشت مبارکم رو از لای در در آوردم و وقتی تاکسی رفت به امیر گفتم دستم لا در موند و تا نگاه کردم دیدم سیاه شده و خون میاد...اما انقدر کیف داشــــــــــــــــت..آخه امیر کلی بهم رسیدگی کرد و من کلی خودم رو لوس کردم زود منو برد تو یه سوپر و به آقاهه گفت یه جا هست که دستش رو بشوره و من رفتم و دستم رو شستم و بعد امیر مهربونم دستمال گرفت و دستم رو خشک کرد و چسب زد و بعدشم عین بچه ها که براشون خوراکی میخرن تا یادشون بره برام کلی کیک و آب میوه و ... خرید چه احساس خوبی داشت.. خلاصه بعد از خوردن تغذیه رفتیم کلاس. تو نشستی پشت فرمون و من کلی کیف کردم.. اولش آینه رو خوب تنظیم نکرده بودی و من درست چشمای خوشگلت رو نمیدیدم.. یه جا هم ایستادیم و چند تا سوال از کتاب ازت پرسید که وای وای وای..همونایی بود که دیروز وقتی میگفت حواست یه جا دیگه بود بلد نبودی 
اما خیلی خوب میرفتی ولی بوق زیاد میزنیاا که البته میگی بعضیاشم ناخود آگاهِ  و اما ما رو دم خونه رسوند و رفتیم و ناهار خوشمزه داشتیم..دست مامانت درد نکنه  و بعدش تو خوابت می اومد و من رفتم سر کار! اما امروز زیاد راضی نیستم دیدم حرف از حقوق کم میزنند..اینا هم دیگه فکر کردن هر چی بگن من قبول میکنم..البته حیف همون موقع روم نشد چیزی بگم اما فردا میگم..
از حالا خوشحالم واسه فردا که باز هم میریم رانندگی و بعد هم میریم به خونه ی عشقمون سر بزنیم.. من اصلا دیگه نمیخوام ازت جدا شم میخوام همیشه باهات باشم..دوست دارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 19:27 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم . وای امروز چه روزخوبی بود ، به من            
 که خیلی خوش گذشت و بازم در کنارت احساس غرور             
میکردم .امروز من رفتم دفتر و تند تند کارا رو انجام دادم ، با هم          
   قرار گذشته بودیم که ۳۰/۱۰ بیای دم دفتر تا بریم ولی یک ربع زودتر
          
اومدی و رفتی تو پارک روبروی دفتر ، ۱۰دقیقه بعد ماشین اومد و راه افتادیم. وقتی رسیدیم نیم ساعت 
تا شروع آموزش وقت داشتیم و تو هم صبحانه نخورده بودی ،باهم رفتیم و تو شیر کاکائو با کیک خوردی
منم یک دلستر بیمزه . ساعت ۱۱ مربی اومد و سوار ماشین شدیم و آموزش شروع شد من که حواسم
به رانندگی نبود هی از آینــــه تو رو میدیدم و دلم برات ضعف میرفت ، الهی قربونت برم بعد من هی بوق
میزدم تـــو میخندیدی دیگه نزدیک بود همین ماشینُ ، ماشین عروس کنــــم . دم اون امام زاده که مربی
رفت آب بخوره بت گفتم که من هیچی نفهمیدم و تو چه فکری بودم که تو زدی زیر خنـــــده . ۱ساعت که 
   ( O )                                ( O ) 



 
ـــــــ   ـــــــ   ـــــــ   ـــــــ


 


که گذشت به مربی گفتم حالا کجا بریم ؟ گفت حالا میخواین خانمتون بشینِ چون من قبلا گفته
بودم اگه بشــه و منم نیاز به همه ۱۰ جلسه آموزش نداشته باشم خانمم بشینه تا یکم ترسش
 بریزه، بعـد پرسیـد گواهینامه همراتون ؟ گفتی بله ، پیاده شد و آرم خطر و آموزشگاه رو باز کرد و
 تـو اومدی نشستی پشت فرمون رفتیــــم . آفرین عزیزم خیلی رانندگیت خوب شده ، کیف کردم.
حدود نیـــم ساعتی هم تــــــو رانندگی کردی و رفتیم تو خیابونای شلوغ و اتوبان . ساعت ۴۰/۱۲
بود که دم خونه پیاده شدیم و رفتیم تو ، نهار ما هنوز آمــــــــاده نبود و تو هم باید زود میرفتی سر
کار ، منم به مامانم گفتم ۲ تا کردنبولو برات سرخ کنه و تا آماده بشه اومدم پیشت و یاد خاطره ی
اون روز که میخواستی بری شیر بگیری افتادیم که تو عجله داشتی و من نمیذاشتم بری ، امروزم
مثل اون روز شده بود خلاصه رفتم نهار رو آوردم و خوردی. دبله باز هم  وقت رفتن شد و زنگ زدم
به تاکسی و ساعت ۴۰/۱ بود که رفتی ، بازم حیف که یه روز خوب دیگه تموم شد . دوست دارم.
( J 2 )

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 23:39 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم..آخی..امشب هر دومون سرمون درد میکرد .من بمیرم برات..اما من دیگه الان رو به خوبی هستم..وقتی که با هم حرف میزدیم و بلاگ ها رو میخوندیم سر دردم یادم میرفت.. خیلی هم شب خوبی بود و کلی خندیدیم! مخصوصا که دیدیم یه نفر نوشته های شخصی ما رو که توی اون خونه نوشته بودیم کلا کپی کرده و تو بلاگش گذاشته (و حالا هم اگه داری این مطلب رو میخونی لطفا برش دار)
امیرم کلی دلم برات تنگ شده و همونطوری که برات تعریف کردم دلم میخواست الان کنارت بودم و هوا هم سرد بود و کاورینگ.. نمیدونی که الان با فکر کردن به تو چه احساس خوبی دارم و بت افتخار میکنم..ببخش اگه بعضی وقتا زیادی حساس میشم و گیرای بیخودی میدم.. دست خودم نیست..خودمم بعد که درست فکر میکنم از خودم لجم میگیره و به خودم میگم چرا انقدر امیر رو اذیت میکنی..اِ اِ اِِ واقعا که اون هم وقتی که تو انقدر خوبی و هر کاری برای من میکنی حالا پُر رو نشوها ..بعضی وقتا تقصیر خودت هم هست اما من زیادی لوس میشم آخجون فردا میخوام باهات بیام رانندگی و دلم میخواد یه سوتی بدی تا من بهت بخندم تا دیگه خانم ها رو مسخره نکنی...

                            
                                                               

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:26 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم . امیدوارم دیگه سرت خوب شده باشه ، بمیرم برات  ظهر خیلی درد میکرد
منم نبودم که سرتو خوب کنم   من استادِ درمان سردردم  با یک کاورینگ
محکم و یک لیوان چای و عسل کار تموم بود . تازه با اون حالم رفتی سر کار ولی ناراحت نباش
خودم اون سردرد نامرد و میکشم  و وقتی اومدی تو خونم دیگه بین ما جایی نداره .
و اما امروز صبح من از ساعت ۱۱ تا ۳۰/۱۲ رفتم اولین جلسه آموزش عملی رانندگی
کسی که آموزش میداد گفت شما خیلی خوبید و خانمها ماشااله ۵ جلسه اول
باید یادشون بدیم خاموش نکنند  و من فکر کنم ۴ یا ۵ جلسه برا شما کافی ی ،
البته من بش گفتم خانم من اینطوری نبود و از منم بهتر بود . آخ جون قرار فردا با من
بیای . راستی دلمم خیلی برات تنگ شده . امروز عصرم این فیلم پارک وی رو
دیدم ، خیلی فیلم بیخودی بود . آخرین خبرم اینِ که آقای فروشنده انگار داره اون پیانو
و یخچال رو هم میبره چون آشنا ۲ تا کامیون اونجا دیده. بازم الهی بمیرم، الانم که بات
حرف زدم هنوز سرت درد میکنه ، سرتو بیار جلو  دیگه الان خوب میشه . دوست دارم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 19:14 توسط مریم و امیر |


                     همه ی زندگیم تویی
    
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من میبخشد شور عشق و مستی
       تو چون مصرع شعری زیبا 
        سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر،رونقی دیگر هست
میتوانی تو به من زندگانی بخشی
با بگیری از من آن چه را میبخشی
 
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:25 توسط مریم و امیر |

(0)   (0)      (-)   (-)      (--)   (--)      \-/   \-/
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:24 توسط مریم و امیر

چی بگم !  "همین یکبار هم که با هم شام رفتیم بیرون ........ " من باید میفهمیدم ! 
بلاگ ما هم داره مثل بقیه میشه .

ما تا امروز دقیقاً ۴ ماه و ۲۵ روز بود که خونه داشتیم ولی تا به حال در خونمون بسته بود.

ولی امروز با عزیزم رفتیم و
تقدیم به خانم گلم.
آشیونه ی عشقمونُ گرفتیم.
(J 1)
GH

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 23:39 توسط مریم و امیر |

جقدر واسه امروز ذوق داشتم! حیف  من خرابش کردم؟؟؟؟
امروز ساعت ۲.۵ بود که راه افتادم که بیام پیشت...ساعت ۳ رسیدم..با هم مراسم چای خورون با فیلم بزنگاه رو اجرا کردیم و ساعت ۴.۵ راه افتادیم به سمت خونه عشقمون..به آقایی که میخواستیم کلید رو ازش بگیریم زنگ زدیم..اومد بالا و خونه رو به ما تحویل داد..حتی از اون دفعه هم به نظرم قشنگ تر می اومد..خیلی از کاغذ دیواریاش خوشم اومـد. خیلی قشنگ بود.. همه خونه و انباریش رو دیدیم و بعد  فضای سبز پشت خونه رو هم دیدیم..دورش هم که کلی مفازه بود..خیلی خوشحالم..بعد از اونجا یه تاکسی گرفتیم و رفتیم دم کنتاکی پیاده شدیم. من هنوز گشنم نبود یکمی اطراف دور زدیم و طلا فروش ها رو دیدیم و برگشتیم .. دیدیم کنتاکی اصلی اون نبوده و یکی دیگس!
بقیش دیگه خوب نیست..اما امیر تقصیر من نبود..من اول فکر کردم شوخی میکنی و میخواستم از حزفت ناراحت نشم که دیدم میگی جدی میگم تو چقدر تنبلی..حالا اینکه بعدش میگی اولش داشتم شوخی میکردم دیگه فایده نداره..منو ناراحت کردی..اصلا موضوع داشتن وقت نبود..یکم فکر کن.. ببین با چه لحنی چه چیزایی گفتی؟؟ خونه ای که هنوز توش نرفتیم رو... نمیدونم اما با اینکه دیدی ناراحتم ادامه دادی و وقتی گفتی ناراحت نباش که من دیگه خیلی ناراحت بودم..اصلا نفهمیدم شام چی خوردم..اما دلم میخواست اصلا اون حرفا رو نزده بودیم و اون جوری نمیشد دلم خیلی گرفته..

 آرزوهاي امروزتو يادداشت کن. البته خدا يادش نميره،
ولي تو يادت ميره که چيزهايي رو که الان داري ، آرزوهاي ديروزت بوده!

بخواب که  میخوام تو چشات ستاره هامُ  بشمارم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم
دنیا اگه خوب  اگه بد با تو برام دیدنیِ
باغ گلای اطلسی با تو برام چیدنیِ

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 20:52 توسط مریم و امیر |

   سلام عزیزم 
   الان داشتم به خونه
                             فکر میکردم  ( البته امروز                          
                 نشد کلید خونه رو بگیرم چون                   
/ /           هنوز تهران بود و به فردا افتاد ) یادته              
 /  /         چقدر نگران بودیم ؟ چقدر این بنگاه اون           
/   / بنگاه رفتیم ؟خیلی ناامید بودیم ، اون ۲ بار که     
     /  باهم رفتیم سپاهان شهر چقدر خونه های الکی بمون
نشون دادن و چقدرم گرون ! اون زنِ که الکی گفت خونه ی خودم
و دلال بود  اون بگو که اولم پرسید شما اینجا آشنا دارید یا نه و تا فهمید نداریم
محله های پایین رو میگفت اینجا بهترین جاست و خونه ی چند سال ساختو اونم تو شهرک
میگفت متری ۴۰۰/۱ تا ۶۰۰/۱ یا اون بنگاه دومی ی ما رو کجاها برد ! فقط چون باهم بودیم بمون خوش
گذشت و اون شبم که دیر شد باهم اسنک خوردیم. بعد تا مدتها بنگاه به مبایل من زنگ میزد. بعدم که
چون پولمون کم بود تو فکر خونه های ۷۰ - ۸۰  متری بودیم که تازه تو محله ی خوب هم نمیشد و بــــه
فکر خرید خونه تو کاوه افتادیم ، تو رفتی یه خونه دیدی دم ۴راه آپادانا که قبل اینکه بری بــا خوشحالی 
زنگ زدی گفتی یه خونه هست ۹۰ میلیون ولی تا رفتی دیدی آپارتمانِ ۲۵ سال ساخت ؟ یا اون روز که
باهم رفتیم تو هفت دست یه خونه دیدیم که ۱ اتاق خواب داشت اونم بدون دیوار و فقط ایستک که تو
راه خوردیــــم        l       چسبید . منم که هی راه میوفتادم تو خیابون و از این        l      بنگاه به اون 
بنگاه و تـــــــا        l       میگفتم یه خونه در حدود ۹۰ میلیون با سر اشـــــــاره        l       میکرد نـــــه
یا اگـه چـیزی--------l--------بـود یه ۶۰- قدیمی ی ۵۰ متری که دیگه نمیشد گفت-------l-------خونه . تــــا
اینکه تو و م         l       یکی پیـدا کردید تو یه آپارتمانِ خیلی شیک نزدیـــــک         l      خونمــون و
و رفتیم دیدیم ، خیلی خونه ی خوبی بود و ۹۰ متر زیر بنا داشت طبقه ی اول و قیمتش میشـــــه ۱۰۸
میلیون که ما ۹۰ تا داشتیم و گفتیم وام میگیریم ولی چون صاحبش مسافرت بود باید صبر میکردیم و
میترسیدیم که پشیمون بشه و از دستمون بره تا اینکه خیلی دیر شد و در همون ساختمان یه واحــد
دیگم پیدا شد ولی به غیر از اینکه خیلی خراب بود سند درست حسابی هم نداشت . یه روز متوجـه
شدم که یکی دیگه میخواد اونجا بفروشه ولی این یکی ۸/۱۰۸ متر بود و یکی از آشنایان که اونجــــــا
زندگی میکرد گفت و من در جواب گفتم که نه ما پول نداریم آشنا گفت یه وقت دیدی این خیلی ارزون
داد چون گفته من به پول نیاز دارم ، منم                            گفتم خب حالا یه سوالی بکنید و آشنا
رفت ، به یک ربع نکشید کــــه تلفن زد و                            که آماده شید میام دنبالتون بریم ببینیم
مـــــن و مامانم رفتیم و صاحبخانه خیلی                            با روی خوش از ما استقبال کرد و شروع
کردیم به صحبت من گفتم اینجا رو متری                             ۱ م به ما میدید که گفت من ۵/۱ قیمت
گذاشتم و اینطوری شرمنده میشم منم                             که دیدم فایده نداره گفتـــم فردا خبرشُ
میدم و هرچه اومدم بلند شم آشنـــــای                             محترم نذاشت و هی گفت بخر خلاصه
تا ۲ بامداد داشتیم بحث میکردیم و مـن                             مجبور شدم یک برگه رو امضـــا کنم  و
  و بالاخره رو قیمت ۱۳۵ م توافق کردیــم                             و قرار شد ۱۰۰ م نقد و ۲ قسط۲۰ و ۱۵
م هم ۵/۲ و ۵/۳ ماه بعد بدم و تا ۴ ماه هم فروشنده در آپارتمان بمونه . تا اومدم بیرون سرم داشـــت
سوت میکشید و با خودم میگفتم حالا چیکار کنم ؟ و کلی ماجرا داشتیم تا پول نقد را دادیم و بعد هم
               اقساط و حالا هم که تا مدتها
                   بدهکارم ولی در عوض خــــدا
                       بهترین واحد اون آپارتمان بـه ما
                                داد ، طبقه ی ۵ بهترین بلوک
                                        ۱۰۸ متر ، ۲ اتاق خواب و ...
                                  عزیزم این خونه هم از برکت
                            وجود تواِ و به خاطرِ خوبیهات
                        که خدا کمکمون کرد . ایــــن
                     هم فقط یک معجزه بود که 
                من با ۴۰ ۵۰ م تونستم این
                     خونه رو بخــــــرم و خودمم
                                موندم که چجوری درسـت  
                                      شد. من از درست شـدن
                                               کار سربازی یا خرید خونـه 
                                                 خیلی درسها گرفتـــــــم و
                                                     فهمیدم خواستن توانستن
                                                          حالا هم که این مدت گذشت
                                                                  و خونه تخلیه شد و دیگه آمادست
                                                                          خدایا مثل همیشه هزاران بار شکرت
                                                                              خدایا خودت مشکل همه ی آدما رو حل
                                                                                  کن . عـــــــزیــــــــزم دوســــــــــــت دارم
                                                                                  خیلـی چاکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریم.
                                        
                                                

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 20:42 توسط مریم و امیر |

عجب ! چرا من خوابم نمیبرد؟ امروز از ساعت ۳ بامداد دیگه خوابم نبرد و هرچی این پهلو
اون پهلو شدم فایده نداشت ! دیشب که میخواستم بخوابم همش به فکرت بودم ، وای
چقدر عروس شدن به تو میاد ، وقتی لباس عروس بپوشی ماه میشی . برای اون روز 
لحظه شماری میکنم . 

عروس خانم به من وکالت میدن ؟ دبله

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 4:0 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم . خسته نباشی خانم .
عجیبِ ! باباتو این حرفا ؟   خُب شایدم ..... بالاخره هرکی یه جوری ی
بعدها معلوم میشه ، وقت عمل البته نه عمل جراحی عمل کردن به سخنان
یه خبر خیلی خوش دارم  فردا قرار شد برم کلید آشیونه ی عشقمونُ بگیرم.
امروز زنگ زدن و گفتند که خونه رو تخلیه کردیم.
 پس کوله بارتُ جمع کن میخوایم کوچ کنیم
و اما اونم قول میدم که کوچیکش کنم ، انقد میکنم تا آبش کنم
البته دوستان فکر نکنند من بچه غولما ، کمی اومده جلو و .......
ای بابا
خداحافظ سیب زمینی ی سرخ کرده ، کباب بره ، جوجه سوخاری و...........

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:8 توسط مریم و امیر |

امروز صبح دوستم دانشگاه کار داشت و به یاد ایام قدیم منم باهاش رفتم..اول از همه بلیط ها رو که دادیم گفت گرون شده و ۲ تا بلیط ۳۰ تومنی دیگه هم گرفت یعنی در عرض یک ترم ۲۰۰ تومن شده ۲۶۰ تومن! واااای!!! وقتی هم ما بلیط ها رو دادیم بچه ها سر ما داد زدن که چرا دادین و بچه ها اعتصاب کردن و نباید بدیم..خوب ما چه میدونستیم بعد از رسیدن به دانشگاه همون اول حراست جلومون رو گرفت و گفت مانتو هاتون کوتاه و قوانین دانشگاه عوض شده و نمیذاشت بریم تو..هر چی ما گفتیم ما قبلا هم با همین مانتو ها میومدیم قبول نکرد و به زور ۲ تا چادر به ما داد که سر کنیم.. خودش از چادر سر کردن ما خندش گرفته بود..ما هم میخندیدیم.. خلاصه رفتیم تو و ۱۰ متر بعد هم به سرعت چادر ها رو گذاشتیم تو کیف..بماند که تو دانشگاه  ۱۰۰ نفر رو دیدیم که مانتوشون از ما کوتاهتر بود..و بعد فهمیدیم که جای دانشکده ی برق و کامپیوتر عوض شده و رفته ته دانشگاه( وسط بیابون) و باید با اتوبوس میرفتیم..یه منظره ای داشت که نگو.حالا عکسش رو میذارم..دانشجوها از وسط خاک و خل میرفتن تو ساختمون! رفتیم و استادامون رو دیدیم و خدا رو شکر کردیم که این درسا رو گذروندیم و تموم شده.. ۲ ساعتی معطل استادی شدیم که دوستم باهاش کار داشت و برگشتیم..ناهار هم میخواستم بیرون بخورم و برم سر کار..همه چی دلم میخواست بالاخره از بین کباب و بریان و مرغ سوخاری و پیتزا- کباب ترکی رو انتخاب کردم و اصلا هم خوشمزه نبود..بعد هم که رفتم دفتر....

امیرم کجایی؟ دلم برات تنگ شده!

                     

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 19:13 توسط مریم و امیر |

سلااااااااااااام.. صبح که خواب بودم بابام اومد تو اتاقم بوسم کرد و گفت من دارم میرم.. تو یکم با مامانت حرف بزن راضیش کن..من امیر رو خیلی دوست دارم پسر خوبیٍخیلی هم خوشتیپِ   برگردم کار رو درست میکنم!        و من بال درآوردم....

                                         قربونت برم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 9:15 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم . باشه پس تیکه میندازی هان ؟ حالا فیلم دیدن من شده هووی شما بله ؟
                                             =     
باشه نی نی ی خودم . امروز رو که تعریف کردی ولی نگفتی که اون ماست و موسیر با
چیپس که خریدیم و بردی خونه خوشمزه بود یا نه ؟ ولی امروز خیلی روز خوبی بود و
برای منم خیلی احساس خوبی داشت ، خیلی عاشقانه بود، دِبَله . میدونی
قدم زدن زیر نور ماه با نسیم خنک خیلی میچسبه .
حالا من موندم چی شده امشب خوابت نمیاد و مثل شبای دیگه اینطوری  نمیشی؟
به هر حال من دربست مخلصتم " از اینجا تا اونور دنیا "  
خیلی دوست دارم ، وقتی تو کنارمی من احساسِ غرور میکنم و بلبل زبون میشم .
باز هم مثل همیشه هزاران بار خدا رو شکر میکنم که تو را شریک زندگی ی من قرار داد.
هیچ وقت و به هیچ قیمتی نمیذارم از کنارم جم بخوری ، پس فکر فرار رو از سرت بیرون
کن .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 23:14 توسط مریم و امیر |

من اومدم با خاطرات به روز خوب دیگه!
ظهر زودتر ناهار خوردم و یک ساعت زودتر از روزای قبل رفتم سر کار! روز خیلی خوبی بود و خیلی چیزا یاد گرفتم.دیگه دارم راه می افتم ساعت ۴.۵ بود که بهم زنگ زدی و قرار شد که بیام پیشت! اومدم دنبالت و با هم پیاده رفتیم از عابر*بانک پول گرفتیم و بعد هم رفتیم ساعت کلاسهای رانندگی رو مشخص کنیم..کلاست از ۲۷ ام شروع میشه و جلسه ی اولشم ۱۱ صبح! آخجون منم باهات میام...
تو راه خوراکی میخوردیم و راجع به کار من حرف میزدیم..با هم رفتیم تو یه مغازه واسه خونمون سرویس دستشویی و حمام پسندیدیم...و بعد اون آقاهه بسیج محل که مشتری شما بود رو دیدیم
دیگه هوا تاریک شده بود و خنک ! و قدم زدن ما یه جورایی رمانتیک!اما دیگه پای هر دومون درد گرفته بود الکی نگو که از راه رفتن نبود..رفتیم خونه و کمی استراحت و اینترنت گردی... و اما وقت رفتن شد و تو هم لحظه شماری میکردی که در سکوت بری فیلم ببینی! عزیزم مرسی از فیلم هایی که برام زدی و همچنین خوراکیهای خوشمزه   دوست دارم Heart Smile  

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 21:44 توسط مریم و امیر |

اینم ۲ مدل کاورینگ بوس

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 16:51 توسط مریم و امیر |

سلام امیرم... چقدر کامل و خوب همه چیز رو نوشتی.. دیگه حرفی واسه من نذاشتی جز اینکه بگم واقعا خوشبختم که تو رو دارم و اصلا دیگه هیچ غمی ندارم و نخواهم داشت چون تو بهترینی!
مرسی از اینکه به خاطر من این حرفا رو زدی و هر کاری که کردند و هر حرفی که بهت زدند تو به روی خودت نیاوردی!
خیلی دوست دارم...تو به موقع خیلی چیزها رو بهشون ثابت کردی به قول هایی که دادی عمل کردی اما اونا نکردن!!! و کارای تو جواب تمام حرفایی که قبلا به من میزدند و من طرفداری تو رو میکردم رو داد و این برای من خیلی با ارزشه!
از این همه یکدندگی و خودخواهی مامانم لجم میگیره..یادم نمیره که انقدر من براش ارزش ندارم که...ولی دیگه برام مهم نیست که راضی بشه یا نه! ما تمام سعیمون رو کردیم که راضی باشن و از این به بعد دیگه کار خودمون رو میکنیم..  فکر کن دیروز من و تو با هم پیش بابام بودیم..این بابام بود که میگفت به هیچ عنوان راضی نمیشه و ما همیشه به فکر شکایت و فرار و این چیزا بودیم ولی زمان خودش همه چی رو درست کرد و خدا هم کمکون کرد..خدا خیلی ما رو دوست داره..
                                         و این نیز بگذرد! 

پ.ن: خودت میدونی چقدر من رو حرص دادیا! حالا آدامس خوردنت چی بود!؟ اونم آدامس به اون بزرگی! حالا هر چی بهش فکر میکنم خندم میگیره در ضمن آقای زز نگفتی اون آدامس رو که انداختی ۲ دقیقه بعدش بدون اینکه به حرف من گوش کنی یکی دیگه خوردی!!! و همکار بابام که وقتی تو تو اتاق بودی    فضولیش گل کرده بود و از من میپرسید این همون فامیلتون آقای فلانی و من میگفتم آره و حرف رو عوض میکردم  راستی یادم رفت بگم خیلی خوش تیپ شده بودی و دل من واست قیلی ویلی میرفت
الهی قربونت برم..یکمی هم رنگت پریده بود بمیرم  

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:34 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم . میخوام داستان امروز و برات تعریف کنم !
امروز یکشنبه ۲۱/۰۷/۱۳۷۸ طبق معمول صبح رفتم سر کار و  ظهر کمی زودتر اومدم خونه
بعد از خوردن نهار که جات خالی ماهی بود کمی فیلم دیدم که جدیداً خیلی به اعصابم کمک
میکنه البته همراه با نوشیدن چای  بعد کمی به کارام رسیدم و ساعت ۳۰/۴ بود که به طرف
 آموزشگاه راه افتادم ، امروز جلسه دوم(آخر) کلاس فنی بود که تا بحال با ۳ جلسه کلاس
 آئین نامه ۵ جلسه شد و ۱۰جلسه آموزش رانندگی باقی مونده ، در پایان کلاس من باید منتظر
میشدم تا وقت برای اون ۱۰ جلسه بگیرم ولی چون عجله داشتم گفتم فردا میام و پیاده راه
افتادم به طرف خونه ( به چه هوای خوبی بود یه نسیم خنکی میمد که اینجا هم جات کنارم خالی
بود ) به خونه که رسیدم اول سریع اومدم یه نگاهی به بلاگ انداختم و چند تا نظر که دوستای
گلمون گذاشته بودند رو خوندم، بعد رفتم سه تیغه کردم و پیرهن سفید با شلوار مردونه رو که
دستور شما بود پوشیدم ((( اینجا باید بگم که امروز از صبح تا عصر هی  شوخی میکردم و
میگفتم من با شلوار لی میرم که تو حرص میخوردی و میگفتی نه !!! )))  راستی قبلش با تو
حرف زدم گفتی من پیش بابامم که من گفتم اِ اِ اِ اینطوری که بدش میاد تو گفتی نه من باید
حرفامو بش میزدم  حالا اگه گفت برو میرم ساعت ۳۰/۷ بود که من راه افتادم و خیابونم خیلی
شلوغ بود ، ساعت حدود ۵۵/۷ بود که رسیدم و به تو زنگ زدم که گفتی من هنوز اینجام بیا
بالا طوری نیست و من اومدم که تو دم در اومدی جلوی رام ، من هی گفتم بابا بدِ و همکارِ
بابات ما رو باهم میبینه که دیگه دید، باهم رفتیم تو و کنار هم روی صندلی نشستیم تا مراجعه
کنندهای بابات برن و من برم تو . تا نشسته بودیم هی باهم پچ پچ حرف میزدیم و منم طبق
معمول شوخی میکردم که تو گفتی هیچی نگو کارمند بابام خیلی گوشاش تیزِ ، من یه آدامس
 از تو کیفم دراوردم و شروع کردم به جویدن، تو گفتی اِ امیر این چیه زشته اونم آدامس به این
بزرگی و رنگ صورتی ! زود باش درار که من هم مثل تمامِ ززهای خوب دراوردم و انداختم توی
سطل البته همین کار رو میکردم تا میخواستم برم تو و اون موقع برای کاهش استرس خوردم
تو هم که مثل چی نگران بودی و هی دست به پیشونیت میکشیدی و دستت رو دادی به من
گفتی ببین چقدر سرد و تا گرفتی گفتی اِ مالِ تو هم که سردِ ! ( الهی بمیرم برات ، دردت به
جونم تا منو داری غم نداشته باش ) نشون به اون نشون که همون موقع داشت مسابقه ی
فوتسالِ ایران با ....... نشون میداد که ایران ۵ - ۴ برد خلاصه ساعت ۲۰/۸ شد و بابات تو رو 
صدا کرد و تو از دم اتاق بابات با سر علامت دادی که بیا و از اینجا بود که اصل داستان شروع
شد ( البته ما تصمیم داشتیم که اگه بابات جواب سر بالا داد من بگم نه و حسابی بحث کنم
که تو گفتی من هرچی تو دلم بود بش گفتم و تو زیاد مخالفت نکن ) من در زدم و رفتم تو
برعکس دفعه پیش بابات خیلی خندون بود و تحویل گرفت ، رفتم جلو و دست دادم و نشستم
روی صندلیِ کنار میزش و گفتم خوبید قربان؟  ، رسیدن بخیر ، انشااله که بتون خوش گذشته
و بابات جواب داد خیلی ممنون ، بد نبود ، جای شما خالی . بعد شروع کرد به صحبت و گفت
خوب به هر حال من دوست داشتم دومادم رو خودم انتخاب میکردم و یکی رو انتخاب میکردم
که دمخورِ من بود ( این حرفش خیلی منو ناراحت کرد ) ولی خب نشد و حالا هم مریم خیلی
اصرار داره و منم گفتم که بیاین تا یه تاریخی رو مشخص کنیم برای عقد و عروسی که به هر
حال شما هم برین سر خونه زندگیتون. منم به عنوان پدر تمامِ وظایفمو انجام میدم شما
خونه رو آماده کنید و منم وسایل رو یا میخرم یا پولش رو نقدی میدم و پول عقد هم که با ما
هست میدم و ... اول من گوش دادم و بعد گفتم یعنی بدونِ مراسم خواستگاری و نامزدی و
بله برون یک دفعه تاریخ عروسی رو معلوم کنیم ؟ بابات گفت میدونی چیه مامان مریم با این
موضوع کنار نیمده و نمیخواد رفت آمدی باشه و یباره کارو تموم کنیم ، من گفتم اولاً مشخص
کردن تاریخ با بزرگترهاست نه من که اون گفت دیگه تو این کار که اصلا بزرگترها دخالتی
نداشتند ، شما تصمیماتون گرفتین که من گفتم اختیار دارین ما رضایت شما خیلی برامون
مهم و برای همین تمام شرایطی که شما گفتید من انجام دادم خرید خونه ، درس و انتظار
تا اینکه شما برید و برگردید و شما هم گفتید ۲ ماه صبر کنید تا درستش کنیم ، بابات گفت
خوب حالا هم من راضیم ولی مامانش به خاطر این زمان و اتفاقات افتاده دل خوشی نداره و
مریم باید خودش با مامانش حرف بزنه من بش گفتم ببینید شما هم یک روز تو یه مراسم
 همسرتون دیدید و عاشق شدید و انقد رفتید و آمدید که ازدواج کردید و من و مریم هم به
همین صورت بود ولی چون سنمون کم بود زمان آن نبود که اقدامی بکنیم و این گناه نیست.
بعدم مگه ما میخوایم رفت آمد کنیم ما الان با خانواده ی دامادمون سالی یک بار هم معلوم
نیست رفت آمد کنیم و در این مورد  فقط ۲ یا ۳ مرتبه همون مراسم قبل عروسی ی و تمام
بعد از جام بلند شدم و گفتم این روزها میگذره و دختره که برا خونوادش میمونه و پسرها
میرند تا امروز مریم به شما نیاز داشت ولی یه روزی میرسه که شما به او نیاز دارید و اگه
الان دل مریم بشکنه دیگه بعد برا جبران دیر شده و این مراسم برای هر کسی یکبار اتفاق
میوفته ! بعد با حالت تفکر کمی فکر کردم و گفتم اصلا اینطوری زشتِ و منو مریم هم
میخواستیم یه چیزی باشه که باهم راحتتر رفت آمد کنیم و بابات گفت اگه یه دفعه همش
درست شه بهترٍ! من هم گفتم حالا شما باز هم با خانم صحبت کنید شاید با موضوع کنار
بیان و خداحافظی کردم و اومدم بیرون که تو تو اون اتاق بودی و قرار شد بعد باهم صحبت
کنیم و من رفتم خونه . برا من که اصلا مهم نیست و با این موضوع کنار میام امیدوارم تو
هم بیخیال باشی ، اگه مامانت دوست نداره خوب نکنه خودش میدونه ما کار خودمون
میکنیم . اما شب دوباره با بابات حرف زده بودی که گفته بود مامانت داره نرم میشه و
خوشحال بودی که انشااله همینطوره ولی من بت گفتم رو حرفای اینا زیاد حساب نکن چون
خیلی راحت عوض میشه ، بعد دوباره ناراحت نشی بگی نکردند . ما اول خدا و بعد از اون
همو داریم و عشقی که پاکترین احساسِ . به کمک هم و در کنار هم انشااله یه زندگی خیلی
خوب میسازیم . وای الان ساعت ۲ بامداد و من هم باید فردا صبح زود برم سر کار دیر شد
دیگه فرصت ندارم که بخونم و اشتباهاتم رو درست کنم تا فردا . فعلا شب بخیر عزیزم.
دوست دارم .


 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 1:45 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم . اول بگم
کــــــه امروز صبح خیلی سرم
شلوغ بود ، هروقت کار دارم و میخوام
تو رو ببینم اینطوری میشه . و اما ساعت ۳۰/۱
اومدم خونه و نهار خوردم و بعـد رفتم کلاس فنی ی
آموزش رانندگی به جای ساعت ۵ و بعد تو اومدی دم آموزشگاه
و یه روز خوب دیگه شروع شد که دیدم توضیح دادی و حیف که تموم شد امـــا به زودی دیگه تموم
نمیشه .بگذریم  امیدوارم حالت خوبِ خوب باشه و لبت خندون و دِلِت شادِ شاد . میدونی چیه؟
تو وقتی میخندی خیلی خوشگل میشی و به قول یکی دل آدم برات قَنج میره ، اما وای
تــا ناراحتی ، نگم بهتره ( پای چشما سیاه ، موها بهم ریخته ، گاهی اخم گاهی
گریه و .......... ) ولی نه شوخی کردم تو همیشه خوشگلی و هرروز بهتر از
دیروز مثل بهروز  . بعد تو چرا حواست به مبایلت نیست ؟ انقد
عصبانی شـدم دم آموزشگاه  ، ۴ مرتبــه زنگ زدم جواب ندادی ! امروز
هــم خیلی روز بیشتر خوبـــی بود و فکر نکن بابات ضربه فنی کرد ، به موقع خودم
آچمزِش میکنم ، شب درازِ و قلندر بیدار . راستی به نظر تو امروز چطور بود ؟ آخ دبله اولش کمی بد
بود ولی بعدش شیرین شد ،چون اگه هم ناراحت بودی من شارژت کردم و از دلت دراوردم
و همه غصه ها رو ریختم دور و پشت سرگذاشتیم و
رفتیم به سوی خوشبختی ، یادت باشه آدما
هرجوری فکر کنند زندگیشون  همون 
میشه . من که همیشه صدها
بار شکر خدا رو میکنم.

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:29 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم..قربونت برم که همیشه با حرفای قشنگت من رو آروم میکنی! باور کن بی تاثیر نیســــــت. انقدر حساس نشو..آقاجون خب مگه میشه آدم از هیچ چیزی ناراحت نشه؟؟؟ مگه نشنیدی اون شـــعر که میگه گریه کن گریه قشنگه - گریه سهمه دل تنگه 

امروز عصر بعد از کار تاکسی گرفتم و رفتـــم دم آموزشگاه دنبال عشقولیم.. البته با یه لیوان ذرت نصفه که برات اورده بودم با هم دیگه پیاده برگشتیم اول رفتیم خونه دوست من رو دیدیم که خراب کرده بودن و داشتن میساختن و بعد هم بستنی خورون و تمبر هندی خرون  تا اینکه رسیدیم خونه و حرفـها زدیــم و حرف ها نوشتیم کـه یادمـون نره چـی جواب بدیم..یادت باشه به من گفتی زشت!!!!!!!   و بعدش کمی اینتزنت گردی و دیدن عکـس.
 آخ آخ آخ  زنگ زد و ما رفتیـم تو کوچه جوابش رو دادیـم..بیچاره اون هم ناراحت بود.. بعد یه پیتــــزای خوشمزه خوردیم (مرســــی)

ساعت ۸ شد و میخواستی به بابام زنگ بزنی..با هم حرفها رو مرور کردیم.من کلی دلشوره داشتم  و زنگ زدی..
        ــــ سلام..من امیر هستم قرار بود یه خبری به من بدید؟!!!
        ــــ حالا فردا شب بیاید تا من باهاتون حرف بزنم و یه تاریخ بذاریم....
        ــــ باشه چشم....

و این شد که همه ی حرفها افتاد به فردا.. با این وجود که پس فردا بابام میره دبی و احتمالا ۲ ماهی هم
نمیاد...من دقیقا میدونم چی میخواد بگه.. واسه همین بود که ناراحت شدماما دیگه ناراحت نیستم و سعی میکنم که نباشم و تو رو اذیت نکنم .. قول قول قول

خدای ما هم بزرگه...  دوست دارم
Heart Smile

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:0 توسط مریم و امیر |

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 21:4 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم .. چه عکس فشنگی گذاشتی! بمیرم که ناراحتت کردم.. چه کنم؟ کم تحمل شدم دلم میخواد اتفاقات یه جور دیگه پیش میرفت.. این وسط بابام داره میره دبی  دلم گرفته
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 20:58 توسط مریم و امیر |


خیلی ناراحتم . من تحمل اشکت رو ندارم.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 18:28 توسط مریم و امیر |

بازم سلام عزیزم . بمیرم برات که نگران شدی ، آخه من که اومدم خونه سریع لباس عوض کردم
رفتم پیش مهمونا و چون بت گفته بودم فکر نمیکردم نگران شی! بعدم نترس بادمجونِ بم آفت
نداره . و اما دیروز اولین جلسه و امروز هم دومین جلسـه ی کلاس تئوری آئین نامه بود که از
ساعت ۵ تا ۷ رفتم و فردا هم آخرین جلسه که باید ۹ تا ۱۱ صبح برم . کسی کـــه تدریس
میکنه یه سرهنگ بازنشسته ی پلیسِ که خیلی آدم باحالی ی و جوری درس میده
که آدم خسته نمیشه . دیروز سر کلاس اکثراً پسر بودیم و فقط ۳ تا دختر بین ما
بود و استاد بین صحبتهاش اول کلی در مورد اینکه پسرها تند میرند و ویراژ
میدن و قوانین رو رعایت نمیکنند بد گفت و بعد از اون یک کلمه گفت خدا
نکنه یه خانم جلو آدم باشه ، راه بندون میشه که صدا یکی از خانمها
 در اومد   که استاد گفت مـن نمیدونم چـرا خانمها سریع موضع
میگیرند ؟   من انقد از پسرهــــــــــــا انتقـــاد کردم هیچکس حرفی نزد و
مــــــن تو همـه کلاسام همین مشکل رو دارم . خلاصــــــــه کلی خندیدیم
تا کلاس تموم شد و مـــن اومدم خــــــــــونه  کلی مهمون داشتیم و مامانم
خیلی زحمت کشیده بـــود و ۲ نوع غـــــذا درست کـرده بـود ( بــــــه بـــــه ) یکی
آش رشته و دیگری کبابِ مشتی ، البتــــــه بیشتر حالت عصرونه داشت تا شــــام
و حالا هم که دارم مینویسم ۱ ساعتی ست کــــــه مهمونا رفتند و بعد از این هــــــم 
میخوایم با هم چَت کنیم . حالا من عکس میز شام رو میذارم ببین چقــــــــدر خوشگله
هرچند نشـــــــد خوب عکس بگیرم . عزیزم خیلی دوست دارم و بازم ببخشید کــــه نگرات
کردم . بـــه امید دیدار . بـــوس بـــوس بـــوس ، مــــــــاچ مــــــــاچ مــــــــاچ . مواظب خودت باش


 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:28 توسط مریم و امیر |

ای وااااای دعوا کردی بمیرم برات .. مرتیکه عوضیِ.... جونِ من هیچ وقت با اینا که دنبال دعوا میگردن دهن به دهن نشو !    خطرناکه .. واقعا که بعضیا تنشون میخاره واسه دعوا  

ببین الان چقدر منو نگران کردی...اگه ۱ دقیقه دیر تر جوابم رو داده بودی از نگرانی مرده بودم.. دیروز ساعت ۸.۲۰ رسیدی خونه و بهم اس ام اس زدی که رسیدی..اونوقت امروز اس ام اس من رو جواب ندادی! من تا ۱۰ دقیقه به ۹ صبر کردم و بهت زنگ زدم و تا دیدم نه مبایلت رو و نه تلفنت رو جواب میدی یهو انقدر نگران شدم که .. و وقتی بعد از  چند بار جواب دادی و گفتی مهمون داشتین من دیگه گریم گرفت..حالا خدا رو شکر که جواب دادی   

 دیدی وقتی آدم نگران میشه تمام فکرش اینه که طرف جواب بده و اما بعد که جواب داد یادش میره و به جایی که خوشحال شه دعوا میکنه باهاش که پس کجا بودی؟ نه غلااااااام؟؟؟ 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 21:28 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم . امروز ظهر که میخواستم از دفتر بیام خونه ماشین نداشتیم و من هم
تاکسی خبر کرده بودم ، ماشین اومد دم در که ما سوار بشیم و چند کارتن اجناس
که برای خونه خریده بودیم رو داشتم در صندوق عقب میذاشتم که یه ماشینِ دیگه
اومد رد بشه و به خاطر اینکه هر ۲ طرف کوچه ماشین بود کمی محل عبور تنگ بود
اونوقت راننده ی تاکسی به اون راننده گفت بیا ردی و رد شد اما ایستاد و هی به
راننده تاکسی دری وری گفت ، من دخالتی نکردم تا اینکه یه نگاه هم به من اندخت
و گفت اینها نمیفهمند اینجا محل مسکونی ی نه محل انبار و ..... که من آمپرم
بالا رفت و حسابی عصبانی شدم و جوابش دادم . بعد همسایه بالایی و بچه های
دفتر هم اومدن و من هرچی هیچی نمیگفتم اون شلوغش میکرد تا اینکه همسایه
دفتر هم صداش در اومد و شروع کرد به دادوبیداد و گفت ارباب تو یک سال که داشت
بنایی میکرد پدر ما رو در آورد ما هیچی نگوفتیم ، بعدم اینجا اصلا خونه ی تو نیست
و من تازه فهمیدم که این مباشر همسایه پولدارس . جالب اینه که ما حتی ماشین
تو کوچه نمیاریم چون جا پارک نیست و حالا بعد از عمری یه لحظه تاکسی اومده
دم دفتر و این آدم نفهم دادوبیداد میکنه . من خیلی خودم کنترل کردم که باش گلاویز
نشم و اون هم همین میخواست که بعد زنگ بزنه به پلیس و شکایت بعد یجوری
آویزونِ ما بشه و کاسبی بکنه . من کلاسم داره دیر میشه باید برم ولی ببین
چه آدم های زبون نفهمی پیدا میشن . البته به نظر من تقصیر تاکسی ی بود که
با این خوب حرف زد ، بعضی از افراد لیاقت ندارند ، مثلا وقتی بوق میزد باید میگفت
مگه داری تریلی میرونی مگه کوری این همه جا بیا برو ! این جوابی ی که اکثر
راننده ها درمقابل بوق طرف میدن . حالا براش دارم
وای ی ی ی ی ی دیرم شد . من رفتم

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 16:23 توسط مریم و امیر |

 اینم ۲ تا عشق کوچولو 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 21:35 توسط مریم و امیر |

بازم سلام امروز سر کار تنها کار مفیدم جمع کردن اعداد بود و چیز جدیدی یاد نگرفتم
بمیرم که من هی بهت گیر میدادم و میگفتم که سر کار چایی زیاد نخور و حالا درکت میکنم.عجیبه که چایی خیلی میچسبه.. و البته  من حرفم رو پس نمیگیرم بازم میگم چایی بخور ولی کمتر بخور...
می بینی ۲ روز رفتم سر کار جو گیر شوم.هی کار کار میکنم
من الان یه چیپس رو با یه دونه از این سطل کوچیکای ماست و موسیر تموم کردم..الانه که غش کنم .. آخه ماست موسیرش خیلی خوشمزس!!

امیر آخه چرااااااااااااااااااااا؟؟؟ چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ چرا الان من و تو باید از هم جدا باشیم و نباید کنار هم باشیم.. دیگه طاقتم داره تموم میشه! چقدر بعضی ها بی خیالن. خودشون رو یادشون رفته که یه روزی هم مثل ما بودند؟؟ من خیلی از دستشون ناراحتم. میدونم تو میگی نباش اما  نمیشه.دلم میخواد الان بیام دم کلاست و با هم برگردیم.با هم بریم خونه ی خودمون..
اینم یه بوس مریمی

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 18:52 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم..تو سر کار هستی و من تو خونه حوصله ام سر رفته! دلم میخواد بیام پیشت..
دلم یهو یه عالمه برات تنگ شد... دلم برات سوخت آخه دیروز اون موقع که از دستت ناراحت شدم مظلوم شده بودی امیر بعضی وقتا به حرف کوچیک هم من رو از ناراحتی در میاره..(البته به طور مستقیم من غیر مستقیم ۲ زاریم نمی افته قبول هم نیست)حتی اون لحظه که از دستت ناراحتم دلم واسه اون لحظه که داره در سکوت میگذره میسوزه و منتظرم یه چیزی بگی که از دلم در بیاری.. 
من وقتی کنارتم از همه چی لذت میبرم... و از هیچی مشکلی نمیترسم

اینو ببین چه با مزه ست
          
                                                                      خیلی دوست دارم 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 11:47 توسط مریم و امیر |

                                     
ســــــــــــــلام                      عــزیــــــــــــزم
دست شما درد نکنــــــه !                 تو که آبرو منــو بردی    !

 همه فهمیدن که من 7 سال پیش هم امتحان رانندگی دادم و قبول نشدم !
البته من رانندگیم خوب بود ولی افسره سختگیر بود  و بعدشم دیگه نرفتم
تا حالا . یه چیز دیگه چند روز پیش مامانم گفت کی پس میری برای گواهینامــــه؟
این که خیلی بده آدم زنش گواهینامه داشته باشه و خودش نداشته باشه ، گفتــم
میرم و حالا دیگه واجب چون داماد باید ماشین عروس را برونه  . و اما امروز تـــا
عصر کلی عصبانی شدم هـــم برای کار وام بانک که فاکتور گرفتن مکافات شــده ، بـرا
ماشین سایپا فاکتور نمیده و برا لوازم خونگی هم که بازار اعتصاب و هم برای آشیونه
عشقمون که خالی نمیشه . ولی از ساعت ۵ به بعد خیلی خوب بود و به من خوش
گذشت . حالا هم در حالت چرچری به سر میبرم ( اصطلاح لحظات خوش با تــــو
بودن ) . از فردا هم که باید ساعت ۵ تا ۷ عصر برم کلاس و تا ۶ روز احتمالا
دیدار تعطیل . ولی اینجا من باید یه اعترافی بکنم ، این که میگن یه مرد
موفق یه زن خوب پشتشه واقعا درست ، من هرچی فکر میکنم
میبینم هر قدم مثبتی که برداشتم تو باعثش بودی و منو به
جلو روندی از جمله کار سربازی ، خرید خانه و ...........
ضمنا از همه مهمتر عشق من به توست که به
من قدرت مبارزه با موانع رو میده و یک هدف
عالی رو دنبال میکنم که اون تلاش برای
 خوشبختی ۲تامونه .
 دوست دارم .  

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 23:3 توسط مریم و امیر |

سرٍ من داد میزنی ؟؟؟ هان؟؟؟؟؟؟؟

و اما خاطرات یکی دیگه از بهترین روزهای خدا::

امروز ظهر ساعت ۲ رفتم سر کار (آخه فعلا قراره ۲ تا ۴ برم که یاد بگیرم) خیلی جالب بود تنها چیزی که نبود کار!!! آهنگ گوش میکردن و عکس های فک و فامیل هم رو تجزیه تحلیل میکردن و غیبت پشت سر این و اون حالا خوبه یه نفرشون ۴ تا چیز به من یاد داد.. کد شهر ها و نشون دادن پرواز هایی که پر شدن و یا جا دارن..خوشم اومده
و چه کیفی داره ذوق دیدن تو! بعدش یه تاکسی گرفتم و اومدم اونجا و از اونجا با هم پیاده رفتیم تا آموزشگاه رانندگی تا تو ثبت نام کنی و کلاست هم از فردا شروع میشه یاد اون روزا افتادم (شاید ۷ سال پیش) که هر ۵شنبه میخواستی صبح زود بری شهرک آزمایش ولی چون شب قبلش تا دیر وقت حرف میزدیم صبح خوابت میبرد..انگار که یه بار هم رفتی... اما تو که از همون بچگی راننده بودی تو باغ همه رو سوار ماشین میکردی و تند میرفتی! ولی خطرناکی من میترسم کنار تو بشینم
و بعدش ... بگم که ... بگم؟؟  باشه چون اون آقا عذر خواهی کرد نمیگم  پیاده و با تاکسی رسیدیم به ساندویچی و ۳ تا ساندویچ کثیف هندی گرفتیم . بــــــــــــــــــــــــــه و با تاکسی رفتیم تا پارک نزدیکتون..چه هوای خنک و خوبی بود..بچه ها اومده بودن فوتبال کنند و خیلی مودب وسط راه روی زمین نشسته بودن و ما اشتباهی فکر کردیم که ... و راهمون رو کج کردیم رفتیم کنار رودخونه و اون لحظه دلم میخواست وقت  داشتیم و یه ساعت کنار رودخونه میشستیم و سرم رو میذاشتم رو شونت و آرامش میگرفتم In Love بعد قدم زنان تا خونه رفتیم و ساندویچ هامون رو اونجا خوردیم و بعدش کلی حرف زدیم در مورد هواپیما ها و مسافرت.. ساعت ۸ شد و وقت خدافظی .. اصلا دلم نمی خواست برم

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 21:38 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم . خوش اومدی For Youبلاگ بدون تو صفا نداشت ، دلم برات تنگ شده بود.
فکر کنم تا ۱ ساعت دیگه ببینمت ، هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
الان sms دادی کارت تموم شده داری میای  .

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 16:33 توسط مریم و امیر |

سلام.. من بالاخره اومدم. ..ویندوزم رو عوض کردم.عجب آدمای نامردی هستن اینا که این ویروس ها رو میسازن 
عزیز دلم ببخش که این همه وقت تنها نوشتی و من نبودم 
اگه میدونستی وقتی پست هاتو میخونم چقدر خوشحال میشم دیگه اون حرف رو نمی زدی... بگذریم
        دلم......................................... برات تنگ شده خیلی

پس  کی میخواد به تو خبر بده؟ به من هم که خبر نمیده! به قول تو نه به اون موقع که میگفت یه کت و شلوار دوختن هم 2 ماه وقت میخواد نه به حالا که میگن همه کار ها تو 3 روز درست میشه ( حالا مگه میخواست کت و شلوار رو بده بدوزن)  عجب  

                                                                            آخجون عصر رو بگو... میبینمت

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:29 توسط مریم و امیر |

هیچ قدرتی و هیچ مانعی وجود نداره که بتونه یک عشق واقعی را از بین ببره
البته منظور از قدرت ، قدرت زمینی است نه خواست و اراده ی خداوند کــه او
خـــود آفریننده ی عشق است . یک عشق واقعی و پاک چنــــــان قدرتـــی را
پدید میاره که انسان بارهــــــــا به چشم خود  معجـــزات آن را خواهــــد دید.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 20:16 توسط مریم و امیر |

                     
M
دوست دارم
دلم برات تنگ شده
زندگی با وجود تو زیباست

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 20:9 توسط مریم و امیر |

شهود در غروب

ابری از گنجشک،آنک،بر درختان کبود
برگلی در آبها افتاد،این بانگِ که بود؟

کیستی؟ خاکستری شولای پشتِ سنگچین!
بــــا لبانِ شعلـــه و گیسـوی موجــامـوجِ دود

حرفهایم چتر باران شـــد،بلورِ بید شـــد
ریخت در چشم درشتِ ریگهای پایِ رود

یک نفر پشتِ غبار یاسها،نی می نواخت
دختری گیسو شرابی پلکهایش را گشود

دامن خود را کشید و گردِ گُلهـــــا را تکــاند : 
اطلسی،ختمی،شقایق.سرخ،نارنجی،کبود

خیره شد چشم درشت ریگها در چشم من
مکث کردم. یک نفــــر آمد کلاهم را ربــــود

((آی نی زن که تو را آوای نی برده ست،آی!))
این صـــدا ، آوازِ باران بـــود ؟ یا ساز تو بـــود ؟

رنگ رنگِ لحظه ها رویِ اقاقیهای خیس
چتری از گنجشک،آنک،زیـرِ بارانِ شـهود

 شعر از شهرام محمدی (آذرخش)
                                     

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 19:1 توسط مریم و امیر |

ســــــــلام عزیزم .  بمیرم که سرت درد میکرد  خیلی برات ناراحت شدم .
الان که دارم مینویسم ساعت ۲۰/۱۰ شبِ که تو نیم ساعت پیش رفتی خوابیدی
چون خیلی سرت درد میکرد و کلاً امروز سیستم بدنت ریخته بود بهم و دلدرد هم
داشتی . انشااله فردا صبح خوب خوب میشی .

و امـــــا امروز خیلی خبرا بود :
اول صبح که رفتی چشم پزشک و خـــدا رو شکر خارش چشمت حساسیت بود و یک قطره
دوای آن و بعد هـم رفتی پیش عمه . از همه مهمتر امروز برای اولین بار رفتی سر کار البته
امروز برای آشنایی و از فردا باید دیگه تمام وقت بری یعنی از ۳۰/۸صبح تـا ۳۰/۴عصر که با
مدتش مشکل داری و دوست داشتی تـــــا ساعت ۲ بود ولی تصمیم گرفتیم فعلا آزمایشی
بری تا ببینیم چی میشه و تا ۲ مــ
اه هم که باید آموزش ببینی و از حقوق خبری نیست ولی
بعدش فکــر کنم حقوق خوبی داشته باشه ( به چه خُبه ) . محیط کـارشم کـــه گفتی
خیلی خوبه  فقط از نقشه هایی که قبلا با هـــــم کشیده بودیم که باهم بریم سر کار و.....
ناراحت بودی که اونــم درست میشه . یادت باشــــه که هرچی حقوق بگیری مال خودتِ و
تمام مخارج خونه در آینده با مــــــنِ ، اینو قبلا هم گفته بودم . البته اینطوری وضعِ تو خیلی
خوب میشه و پولـــــدار میشی حالا شاید گاهی ازت قرض بگیرم و پس دادنش دیگه بــــــا
خداست  خلاصه وقتی میخوای بدی فکراتو بُکن . راستی اینو که گفتم یــادِ یه خاطره
افتادم ، یادتـــــه برا اولین بار ۹ یا همون ۱۰ سال پیش بود که تازه باهم دوست شده بودیم
من تمام عیدیاتو ازت قرض گرفتم ؟ درست یادم نیست چقــدر بود ولی ۱۰ یا ۱۵ هزار تومن

بود فکر کنم و اونم از این مدل قرضها بود کــــــــــه گفتم  . خوب داشتم میگفتم ساعت
حدود  ۳۰/۱۲ بود که برگشتی خونه و بمیرم که همون موقع هــــــم سرت درد میکرد ولی
عصر که یکم خوابیدی خوب شدی .

و اصل ماجرا این بود که امروز ساعت ۴۵/۵ همو دیدیم و یکی دیگه از اون روزای خوب خدا
بهترتر شد . اولش که یکم باهم عکس دیدیم تو کامپیوتر همراه با نوشیدن چـــــــــــــــــای
( حیف کلی نوشته بودم پاک شد)و بعدش شروع کردیم به حرف زدن حرف و حرف و حرف
 در مورد همه چی کار و خونه و ...... . دِبَله زمان گذشتُ وقت رفتن ولی نه این بـــار فرق
کرد چون من گفتم بندری میخوری ؟ تو هم با اون چشمای خوشگلت کـه وقتی ذوق داری
این شکلی میشه گفتی مگــه دارین ؟ منم پریدم و زود ۲ تا ساندویج درست کردم و آوردم
و خوردیم   کــــه خیلی چسبید و ساعت ۱۵/۸ بود که وقت رفتن شدُ رفتــــــی  .
البته روزایی که با تـو هستم حسـابی انرژی میگیرم و این پست نتیجه ی همون انرژی ی.
خوب الانم که دارم نوشته ام رو تمام میکنم ساعت ۵۵/۱۱ شب .

عزیزم خیلی دوست دارم . به امید دیدار . خوابای خوب ببینی . خدایا شکرت

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 22:58 توسط مریم و امیر |

 ۲ مدل کاورینگ دیگه

این کاورینگ احتمالاً در کره ماهِ چون نیروی جاذبه زمین وجود ندارد

این هم کاورینگِ بارونی ی

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 21:40 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم . نمیدونی که ! من به اندازه اووووووووووووووووووووووووووووووووووو     وَه
دلم برات تنگ شده

یادتِ اون اولا شاید ۹ سال پیش که به هم کارت پستال عاشقانه میدادیم من
بت یه کارت دادم که با خون توش نوشته شده بود و بعد تو هم یبار که لبت
خون اومده بود زده بودی رو کارت من و بم دادی ؟
اون روزا خیلی لبت خشک میشد ولی حالا خوب شده ، چـــــرا؟

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 13:37 توسط مریم و امیر |

                عشق  پدربزرگ  مادربزرگ هــــــــــــــــــــــــــــــا

                  

                           

                             

                          

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 20:53 توسط مریم و امیر |

سلام مهربونم..الان که دارم مینویسم خیلی برات ناراحتم آخه سرت خیلی درد میکرد و خوابیدی..بمیرم برات...
                                            عید تو هم مبـــــــــــــارک!!
وای 3 روز تعطیلی!!! ما امروز از صبح خونه دایی بودیم و یک ساعت پیش بود که تو به بابام زنگ زدی و خواستی که قرار بذارین و بیاین خونمون.. و من ناراحتم که همچنان سرد حرف میزنه.. اما این روزا میگذره و کار ما هم بالاخره درست میشه و میریم سی خودمون یکم دیگه هم تحمل میکنیم اینم پیش ناز کُنون قبل از خواستگاریِ
پس تو پست صد و بیست این حرفا رو نوشتی که دیگه نگی؟؟ خوبه ولی آخه لحن گفتنت هم مهمه! همیشه به جوری برام حرف میزنی که هر چی ناراحتی تو دلمه همش یادم میره و بی خیالِ بی خیال میشم و البته بعد یه مدت که اثرش میره دوباره از اول باید برام بگی!
یادت باشه فقط حرفای تو من رو آروم میکنه..امروز نَه جواب حرفای بابام رو دادم و نه کارای  برام مهم بود.... خدا رو شکر که ما رو  داریم مخصوصا که امروز فهمیدم خیلی هوای تو رو داره!   

دلم برات تنگ شده.. حالا مثلا چه فرقی کرد که پست ۱۲۰ که رُند بود رو تو نوشتی   


                                                                 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 23:54 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم .

الان که دارم مینویسم سرم از درد داره میترکه البتـــه چند ساعتی ی که درد میکنـه
ولی حالا به اوج رسیده ، انگار با چکش میزنند تو سرم آخ خ خ خ خ خ خ خ خ
بگذریم . من یک ربع پیش زنگ زدم به بابات و گفتم سلام - من امیرم مزاحم میشم
- عیدتون مبارک - زنگ زدم اگه اجازه بفرمائید بابا اینا زنگ بزنند و یک وقتی رو تعیین
کنید خدمت برسیم . بعد بابات خیلی خشک برخورد کرد جوری کــــه مــــــــن گفتــم
شناختید منو ؟ گفتند بلــه - من با خانمم صحبت کنم . منم گفتم شماره مبایل منو
که دارید خبرشو بدید و ببخشید مزاحم شدم و جای شکرش باقی ی که یه خواهش
میکنم رو گفتند .
اینم قدم بعدی . دوست دارم .

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 22:45 توسط مریم و امیر |

خیلی ساده

عزیزم عیدت مبــــــــارک

راستی امروز قرارِ به بابات زنـــــــــگ بزنم 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 14:22 توسط مریم و امیر |

ســــلام عزیـــزم. الان که دارم مینویسم ســـاعت ۱۰/۱۲ بامداد روز چهارشنبه ست و تا
یک ربع پیش داشتیم با هــم تلفنی صحبت میکردیم و صحبت در مورد عروســـی بود
کـــــــه کجا بگیریم و چطوری باشه ! همیشه دخترا میگن عروسی بگیریم و پسرا میگن
بجاش بریم مسـافرت ولی منم عروسی دوست دارم . انشااله یه مراسم خوب میگیریم.

و اما امروز چه روز خوبی بود البته سه شنبه چون یکم دیر شد رفتیم در ساعات اولیه ی
چهارشنبه . اول قرار بود بریم پارک ولی بعد تصمیم عوض شد ، امروز کلی با هـــم حرف

زدیم در مورد مشکلات و چیزهایی که باعث ناراحتیت میشد و مــــــن یکم عصبانی شدم
چون بارها بت گفتم کـــه باید با یک سری آدمها که اخلاق بدی دارند کنار اومـــد و ناراحت
نشد چون هرکاری کُنی عوض نمیشن و هر کسی که کـــار بد میکنه باید ناراحت باشـــه
و فقط باید با دلسوزی به اینها نگاه کرد . برات مثال هم زدم ممکن یک سگ بیاد به تـــــو
پارس کنه یـــا پاچَتُ بگیرِ ، آیـــا باید ناراحت بشی ؟ بابا اون یـــه سگ ، حیوونِ ، نمیفهمه
اگه میفهمید که این کارو نمیکرد که این مثال برای کارای  زدم که الهی بگم خــــــــدا
چیکارش کنه  . تو یه عمرِ داری با اونا سروکله میزنی ، یعنی هنوز اونا رو نشناختی؟
تو بارها بچه بازیهایِ اونا رو ندیدی ؟ آقــــــــــا جون اینا اینطوریَن ، پس اگه میفهمیدن
کاری نمیکردن که باعــــــث رنجش دیگران بشه ، حالا کاری نداریم که تو دلشون چی ی
البتــــه نمیشه گفت طرف دلش پاکِ پاکِ ولی اذیت میکنه پس میشــه ۲ نتیجه گرفت یا
دل پاکی وجود نداره یا اینکه اینهـــــا واقعــــــاً مشکل دارن یعنی از نظر روحی روانی یا
مغزشون کوچکِ که من فکر میکنم دومی باشــه . خودت حساب کُن اینا تو چه محیطی
بزرگ شدن و چه کمبودایی داشتند و دارن و چجوری تربیت شدند ، آیــا در بچگی با اونها
هم اینطوری رفتار میشده ؟ چقدر سرکوفت شنیدن ! چقدر کوچیک شدن یـــــا بی پولی
کشیدن ! تو خودت حاصل یک تربیت غلــــط رو داری میبینی ، همونی که هیـــچ ارزشی
براش ملاک نیست و اصلا احترام به بزرگتر یا اصلا کلمه احتـــرام نمیدونه چی ی ، اونی
که بلد نیست با کسی دوست بشه یا خدایی نکرده کمک حـــالِ کسی باشه و مــــن در
ایـــن موجود اصلا انسانیتی نمیبینم چــون دوست داشتنُ یــــــاد نگرفته ، همیشه
خودش مهــــم بوده و خودش و دیگـــران براش یا نقش تامین کننده ی احتیاجاتش بودن
مثل اون ۲ تا و یا  نقش مسخره ی اون بودن چون به او یاد دادن که تو از همـــه بالاتری
و اگه کــــار بدی کرد نه او را سرزنش کردن حتــــــی کارش را تایید کردند و بش پرو بال
دادند ، اونوقت میخوام بدونم تـــو از این موجود چه انتظاری داری ؟ پس یکم فکـر کن و
انقدر الکی غصه نخور . ببین آدما اگه زرنگ باشند و عـــاقل همیشه وقتی کــــــاری را
میبینند کــه کسی انجام میده و اشتباست و یــــا باعث آزارشون میشــــه از اون درس
میگیرند و سعی میکنند خـودشــــان انجـــام ندند که گویند ادب را از کــــه آموختی ، از
بی ادبان . حالا اصلا مهـــم نیست که رد شدُ چی گفت ، بگه  اگه هم قرار باشه
کسی ناراحت باشه خودشِ . اینم بت بگـــم که آدمای بد مثلا حسـود ، طمعکــار و .....
همیشه بیشتر خودشون اذیت میشن تا دیگران .
بعدشم این آخرین باری باشه که اسم ترسُ میاری ها  اِ . مــا تابحال به خاطر اونا
همه کاری کردیم و دیگه بسه ، حالا هـــم اول خــدا رو داریم که مــا  بزرگی و خوبیشُ
تجربه کردیم بعد اونم همدیگِ رو . عشق مـــــا عشق ابدی ی و قدرتی داره که هیـــچ
مشکلی جلودارش نیست پس ترس بی معنی ی .
خدایا باز هم هزاران بار شکرت از این همه خوبی  .
خیلی حرف زدم و بارها هم گفته بودم ، پس یادت نره .
و اما در بین صحبت چای هم خوردی چون عصر نخورده بودی و اینترنتم رفتیم که خیلی
مُتُعَصِر شدیم از اون بلاگی که عشق نویسندش فوت کرده بود خدا بش صبر بده
دِبَله ، چشم بهم زدیم و وقت رفتن شد ،  ساعت ۳۰/۸ شب .
به امید دیدار . دوست دارم Hello
راستی الان که نوشتم تموم شد ساعت ۳۰ بامدادِ ببین چقدر فکر کردم و نوشتم.

                       

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 3:13 توسط مریم و امیر |

ضرب المثلی هست که میگن فلانی رفت و دست از پا درازتر برگشت ؟
معلومِ که این برا حیواناتم صدق میکنه.
احتمالاً این سگ عاشق  رفته بوده پیش سگ همسایه که ..........

                      

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 18:6 توسط مریم و امیر |

خارپرست

سخن ز گل چه بگویم به خاکِ خارپرست؟
به مرگِ گل چه بخندم منِ بهار پرســـــت؟

شکوهِ واژه ی پرواز را چه تفسیری ست؟
به سرزمین غریبانه ی حصـــــــــار پرست

غرورِ آینه در گریه ی سکوت شکست
میان تاقچه ی کلبه ی غبـــــار پرست

درختها همه آوای مرگ سردادند
ز وحشت تبر باغبـــان دار پرست

بزن سه تار طرب،عنکبوت پیــــــــر!بزن
به بزم مسخره ی پشه های تارپرست

به جای گُل ز دل خاک ، دشنه می روید
به شهر آتش و خون،شهر کارزار پرست

چه غربتی ست در اینجا ز دل سخن گفتن
میـــــان مردم یخ بسته ی مزار پرســــــت

به دست کیست عصایی که ا‌ژدها گردد
میان معجزه ی ساحران مـــــار پرست؟

ببین چگونه درین فصل زرد می گرید
نسیم غمزده آن کولیِ بهـــار پرست

ببین چسان شب غمگین سکوت می بارد
شب سیاه نفس بُر،شب حصـــــار پرست

به ســـرخ واژه ی فریــــاد اعتنایی نیست
سخن ز گل چه بگویم به خاک خارپرست؟

                                            شعر از شهرام محمدی (آذرخش)
                                      از کتاب حوض پــر از مـــاه بود مـــن پُرِ الله

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 19:24 توسط مریم و امیر |

عشق حیوانـــــــــــــات

            

                 

                   

                                  

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:54 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم . الان که ساعت ۵ عصر خیلی خوشحالم ClapYah
چون میبینمت .
ولی دلم داره مثل سیر و سرکه میجوشه ، نمیدونم چرا!
خیلی عجیب
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 18:8 توسط مریم و امیر |

صبح بخیر عزیزم                                                                 

حالا دیگه مال منی! آخجون!                
بابام امروز گفت بیا زودتر تکلیفت رو روشن کن خوبه که خودش خسته شده!!  دیگه وقتشه

                                       

بفرما اینم طرحی که میخواستـــیPainter (تقدیم با عشق) کی انگیزه نداره؟؟؟

به اتفاق جالب! بعد از ۳ یا ۴ ماه فلشم رو تو کیسه ی جارو برقی پیدا کردم دیشب!
تو کیسه پر از آب و گل بود. من که فکر میکردم حتما سوخته. با نا امیدی زدمش به کامپیوتر ولی دیدم سالمه انقدر خوشحال شدم که نگو!  بماند که گوشواره هامم تو کیسه جارو یرقی بود

امروز روز خیلی خوبیه ۷/۷/۸۷ 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 9:36 توسط مریم و امیر |

  عشق کوچولوهـــــــــــــا

                        

               

        

                                           

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 20:0 توسط مریم و امیر |

خسته نباشی عزیزم بعد از شستن این همه ظرف   بمیرم خودت نذاشتی که با هم بشوریم! اما چطور حواست به ماشین ظرفشویی نبود؟؟؟ 
چشمتم روشن
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:4 توسط مریم و امیر |

وقتی یه خونه خانوم نداشته باشه میدونی چی میشه ؟
به این روز میوفته 

وای امروز بیش از ۲ ساعت طول کشید تا .........

البته این ظروف مال ۱ هفته بود و نه اینکه بگم اگه این خونه خانم داشت اینها رو میشست بلکه
آقای خونه رو مجبور میکرد که بشوره

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 20:41 توسط مریم و امیر |

این ۲ مدل  کاورینگ دریایی ی

دوست دارم

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 12:38 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم..مرسی از پست های قشنگت! قرارمون این نبود که بری و من رو تنها بذاریا.. خودت گفتی به من که عصر بخوابم تا برنامه ی شب چرچری رو تا ۲ اجرا کنیم اما خوابت گرفت و رفتی..شوخی میکنم خوب بخوابی عزیزم من چه کنم که ظهر که میخوام سر حال باشم خوابم میگیره و حالا سر حالم
آخی الان اومدی و داشتی سکسکه میکردی  یه حرفی زدی که دلم سوخت گفتی یعنی چه که ما همش باید خدافظی کنیم؟  آره واقعا کی میشه که دیگه نخوایم با ناراحتی خدافظی کنیم..منم دلم نمیاد مخصوصا وقتایی که پیشتم!
امروز هم خیلی روز خوبی بود و پیتزای خوشمزه خیلی چسبید ولی قبول کن که چاقوتون کند بود
دیگه به من نگی بی انگیزه که بهم بر میخوره..
 امیرم من عاشق همه ی کاراتم..تو هیچ وقت برام عادی نمیشی.باور کن میمیرم برات..
من هم دیگه برم ببینم خوابم میبره یا نه! عاشقتم 
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:5 توسط مریم و امیر |

واااااااااااااااااااااااااااااااای  مردم از سکسکه ، یک ساعتی بود که قطع نمیشد
انقد آب خوردم که وقتی تکون میخورم از دلم صدا آب میاد ولی خدا رو شکــــــــر
تا زنگ زدی بند اومد . هاااااااااااااااااااااااااااااای راحت شدم

راستی امــــروز هم آمد و رفت و این خاصیت لحظات خوب که اگه یک عمرم باشه بازم
کمه. چون آدم گذشت زمان و نمیفهمه .
خوب امروز با صدای زنگ تو شروع شد که پشت سر هـــــــــم و تند تند میزدی 000000
و دویدن من از پله ها با اون ریتم خـاص به طرف آیفون . در که باز شد عـــزیــــــزم با یه
کیسه ی پر از  وسایل پیتزا وارد شد حدود ساعت ۲۰/۱ ظهر و بعد از چــــاق سلامتی
مشغول درست کردن پیتـــزا شدیم و منم کلی خجالت کشیدم به خاطر وضع آشپزخانه
که حسابی بهم ریخته بود  امـا عجب پیتزایی بود ، کلا هر غذایی که دست تو بش
بخوره عالــــــی میشه  . خوب موادشم که سس قرمز - کالباس - سوسیس - قارچ
پنیر پیتزا و پیاز بود فقط حیف که گوشت نداشت   البتـــــــه سیب زمینی سرخ کرده
و سالاد شیرازی هم که بود .
امــــــــروز ۲ تا مشکل داشتیم یکی بـــاز  تنظیم خواب تو بود و دیگری سرماخوردگی ی
من که باعث شد باهم فیلم نبینیم . دبله . امـان از دست این عصب دست من که درد
گرفته بود و جلوی هنر نمایی منو گرفت . خلاصه چشم بهم زدیم ۳۰/۶ عصر شــــــد و 
وقت رفتن . خدایا هزاران هزار بار شکرت از این همــــــه خوبی ، نعمت ، زیبایی ، عشق
و .......   .


 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 23:13 توسط مریم و امیر |

این ترتیب و هیچ وقت یاد نگرفتم که درجه های نظامی ی .

  1. گروهبان ۳  .
  2. گروهبان ۲ .
  3. گروهبان ۱ .
  4. استوار ۲ .
  5. استوار ۱ .
  6. ستوان ۳ .
  7. ستوان ۲ .
  8. ستوان ۱ .
  9. سروان .
  10. سرگرد .
  11. سرهنگ ۲ .
  12. سرهنگ ۱ .
  13. تیمسار .
  14. سپهبد .
                                                                              حالا اینجا نوشتم که تا یادم رفت پیدا کنم

 
 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 0:13 توسط مریم و امیر |

سلام عزیزم . حال خوابالوی من خــــــوبه ؟ میکشمش این خوابو که انقد اذیتت میکنه.
و امــــــــــا دیروز عجب روزی بود  یه روز به یاد موندنی ، یه روز خوب مثل بقیــــه
روزای خدا ولی کمی بهتــر . به چه غـذایی ، پیتزا - پلو مرغ - پلو کباب - سیب زمینی
سرخ کرده و کردنبولو + ماست و نوشابه . بعدش تماشای ۲ قسمت سریال بزنگــــاه
با ماساژ پا و خنده از ته دل ( همون سریالی که بعضی از روشن فکرها نقدش میکنند.
و اما بعد از اون نرمش و ورزش که چقدر خوب بود فقط من خیلی نـــــــاراحتم که باعث 
شـــدم سرت گیج بره ! شرمـــنده  وای چقدرم خوابت گرفته بود ، آخـــــه پریشب
نتونستی بخوابی و هنوز تنظیم نشـــده ، هرچیم اومدی بخوابی من نذاشـتم . سـاعت 
۵/۳۰ یا ۶ بود که ۲ تا نسکافه توپ  درست کردیم و همراه با گشت و گــذار در اینترنت
 خوردیم . و باز هم حیف که تموم شد.
من خیلی خوشحالم چون از این روزها بسیار در پیش است

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 20:16 توسط مریم و امیر |

از این عکس خوشم اومد

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:57 توسط مریم و امیر |

سلام خــــــانم . صبح بخیر . الان ساعت ۳۰/۶ عصر و شما که تا ساعت ۳۰/۱۲ ظهر
خواب بودی و بعد از نهار هم که ۲ ساعت همون صبح دیگه ! من که صبح از نگرانی
مردم  هرچه زنگ زدم خــاموش بودی که حتی مجبور شدم به  زنگ بزنم  .
خدا رو شکـــر که خواب بودی . ابن تنظیم خـــــواب هم عجب مکافاتی شـده !

و اما من خیلی برا فردا خوشحالم  چه روز خوبی ( به چه خبس )
من برای رسیدنش لحظه شماری میکنم .
لحظه ۱ لحظه ۲ لحظه ۳ لحظه ۴ لحظه ۵ لحظه ۶ لحظه ۷ ........................ لحظه ۲۸ .....

راستی فردا هم چک آخر خونه ۰۰۰/۰۰۰/۱۵۰ پس یادت نره آشیونمون  آمادست
زود کوله بار عشقمونو جمع کن میخوایم کوچ کنیم وریم توش

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 18:27 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker