تبليغاتX
عشق 10 ساله
         

                  

چند شبه که همش خواب مامانم رو میبینم.. دلم براش تنگ شده .. دلم واسه روزایی میسوزه که کنار هم بودیم ولی از هم دور بودیم ، هیچ وقت دختری نبودم که اون میخواست .. اون هم هیچ وقت منو درک نکرد ... همین الان دلم میخواد بغلش کنم . دلم واسه موقع هایی که باهام درس میخوند تنگ شده.. فکر اینکه حالا حالا ها نمیبینمش اذیتم میکنه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:7 توسط مریم و امیر |

 

امروز ۵ ماهگی زندگی مشترکمونه..

 این گل ها تقدیم به امیرم، بهترین شوهر دنیا که همه ی زندگیمه 

 دوست دارم

پ ن امیر : مرسی مریم گلم  تو بهترین زن دنیایی و من خوشبختترین مرد دنیا امروز خیلی خوشحالم کردی .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:29 توسط مریم و امیر |

سلام. دیدین زودی برگشتم!!! عید دیروزتون مبارک.. kiss.gif
پنجشنبه برای اولین بار بود که خودم گوشت خریدم..  گوشت خریدن سخته.. هنوزم نمیدونم چقدر چی گرفتم
دیروز صبح ساعت ۹ بیدار شدم و آروم آروم طوری که امیر بیدار نشه رفتم استخر و ساعت ۳۰/۱۱ امیر اومد دنبالم.. وقتی برگشتیم گوشت هایی که از دیروز تو یخچال بود رو شستم و بعد با گوشت ها رفتیم خونه ی امیر اینا .. ناهار اونجا بودیم.. اکثرا جمعه ها اونجاییم .." بگین کی اونجا نیستیم؟ "ما اونجا با کمک مامانش گوشت ها رو پاک کردیم و بعد هم که رفتیم خونه بقیه ی عملیات چرخ کردن و بسته بندی و اینا ... بعد از اینکه گوشت ها آماده شد یه نفس راحت کشیدیم. البته سخت نبود.. من همیشه فکر میکردم که این کارا سخته و من بعدا نمیتونم انجام بدم اما الان همین کارا خیلی کیف داره. به خصوص که دو نفری راحت تره و امیرم خیلی کمکم میکنه دیگه فریزرمون جا نداره.. من و امیر کلی ذخیره ی باقله و ذرت پخته شده  داریم.. تازه لواشک هم درست کردیم.. (لواشک آلبالو ، زرد آلو و آلوچه و آلو سیاه ..)یعنی هر میوه ای که به دستمون رسید ریختیم توش.آلبالو خشکه و پر زرد آلو هم داریم. حالا هم نوبت رب گوجه اس..  داشتم میگفتم بعد از اون رفتیم پیاده روی و حدود ۲ ساعتی تو پارک راه رفتیم و دویدیم.. یه برنامه هایی هم تو پارک بود.. کیک و بستنی میدادند .  بلال هم خوردیم که خیلی چسبید.. برای همین هی  مدت پیاده روی رو زیاد میکردیم تا کالری این خوراکی ها رو که خوردیم بسوزونیم.. فعلا همه  ی فکرمون شده کالری.. الان امیر کالری همه ی مواد غذایی رو میدونه و هر چیزی که میخوریم داره حساب میکنه که چقدر باید ورزش کنیم تا بسوزه هر نفر به ازای هر کیلو از وزنش در یک کیلومتر ۱ کیلو کالری میسوزونه...این وسایل ورزشی تو پارک ها هم که باب ما شده.. اگه دیدین تو پارک دو نفر همش آویزون این وسایل هستن ماییم 
دیدین ما دیروز چقدر اکتیو بودیم.. شب که رسیدیم خونه، من از خستگی غش کردم اما هنوز هم دلم نمیومد بخوابم ..

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:39 توسط مریم و امیر |

 دیروز عصر ۵۰ کیلو قوره رو دسته جمعی پاک کردیم
ساعت ۹ هم رفتیم پیاده روی ، یک ساعت!!

پ.ن : غوره نه قوره
ممنون از همتون که اینقدر خوبید و ما رو فراموش نکردید

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 13:0 توسط مریم و امیر |

سلام.. باشه تسلیم!  قبول داریم که بی معرفتیم... اما نمیدونم چرا حس نوشتن نیست! هر روزم واسه روزایی که میگذره اما خاطراتش ثبت نمیشه ناراحتم. 

امروز اومدم که سر بزنم به بلاگمون ... دیدم که پارسال همچین روزی بود که به کانادا رفتیم و چقدر نا امید بودم ... " چقدر به خاطر اتفاقات بدی که هرگز نیوفتاد غصه خوردم " و الان راحت راحتم .. بی هیچ فکر و خیالی.. مامانم اینا بیشتر از یک ماهه که رفتند! رفتند که اونجا بمونند .. اولش خیلی غصه خوردم، دلم از این میسوخت که حالا که همه چی درست شده باید از هم دور باشیم.. تا وقتی کنار هم بودیم همیشه بحث و ناراحتی بود.. حالا هم که دوریم ... حالا دارم کم کم به دوری عادت میکنم.. دلم تنگ میشه اما خوشحالم که اونا اونجا خوشند و  من هم به اون چیزی که میخواستم رسیدم و خیلی هم راضیم.. انقدر خانواده ی امیر خوبند که جای خالی اونا رو برام پر کردند و ما انقدر دورمون شلوغه که گذشتن روزا رو نمیفهمیم .خیلی هم بهم خوش میگذره خدا رو شکر .
من و امیر این روزا هر جا میرفتیم ، هر کی بهمون میرسید میگفت وااااااااااای چقدر چاق شدید حالا به خودمون اومدیم رژیم گرفتیم.. هر روز پیاده روی میکنیم.. یه ترازوی دیجیتال گرفتیم و مسابقه لاغری گذاشتیم
 دیگه اینکه من ۵ روزه که ۲ تا از دندونای عقلم رو جراحی کردم .. هنوزم یکم درد میکنه..


دیشب اولین شبی بود که من تو خونه تنها بودم.. امیر مجبور بود به یه مهمونی مردونه که خونشون بود بره .. منم میتونستم برم و کنار مامانش باشم اما چون سرم  خیلی درد میکرد ترجیح دادم که خونه بمونم . خیلی احساس بدی داشتم.. دلم برای امیر تنگ شده و جاش خیلی خالی بود.. .. به زور برنامه مسافران رو دیدم و رفتم که بخوابم .. اما تنهایی دلم یه جوری بود.. دلم میخواست مثل وقتای دیگه که سرم درد میکرد و میخواستم بخوابم ، میومد کنارم و با حرفاش بهم آرامش میداد تا خوابم ببره.. خوابم نمیبرد و منتظر بودم... وقتی که رسید ۱۰۰ بار گفتم چه خوب شد که برگشتی..

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:25 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker