تبليغاتX
عشق 10 ساله - پست یکصد و شصت و هفتم - مریم

سلام مهربونم ،همه ی زندگیم.. امروز قرار بود من ساعت ۵ بیام که با هم بریم رانندگی  ولی ساعت ۲.۴۵ بهم زنگ زدی و گفتی که ساعت رو اشتباه کردی و ۳ تا ۵ کلاس داری..آخی بمیرم با خستگی مجبور شدی که بری..اولش یکم دلم سوخت که نتونستم باهات بیام اما بعد که قرار شد فردا از ظهر با هم باشیم یادم رفت شاید هم اینجوری بهتر شد..امروز داشتم یه بلاگ میخوندم یاد خاطره ی اون روز ها افتادم
راههای ارتباطی ما از ۱۰ سال پیش
وقتی اون خونه بودیم انقدر هم رو میدیدم که دیگه نیازی به تلفن نبود.توی پله پارکینگ پشت بوم حیاط گلخونه..البته اون موقع که مامانم اینا نفهمیده بودن بعضی وقتا به خونمون زنگ میزدی و حرف میزدیم اما بعدش از راه های پنجره ی اتاق ها، نورگیر پشت بام،هواکش دستشویی و نامه با خط رمز و مشت به دیوار و سوت و بشکن و سنگ به شیشه ... و بعد که تمام این راه ها لو رفت و باز هم نتونستن جلوی ما رو بگیرن خونمون رو عوض کردیم و اون وقت دررفتن از مدرسه و تلفن های سکه ای.. تا اینکه تو برام تلفن خریدی و شب ها من میخوابیدم و ساعت ۲ بیدار میشدم.از اتاقم بهت زنگ میزدم و تا نزدیک های صبح حرف میزدیم و بعد من ساعت ۷ میرفتم مدرسه و تو هم تا ظهر میخوابیدی..عجب خل بودیمااااا ! یادته؟؟ همیشه هم واسه قبض که میخواست بیاد من میمردم و زنده میشدم.تا اینکه بعد از ۱ سال یه روز که خیلی هم خاطره بدی داشت تلفن لو رفت اون رو هم ازم گرفتن.. یکی دیگه هم داشتم و باز هم ادامه دادیم..اما اون سالی بود که کنکور داشتم و مامانم اینا درست روزی که من کنکورم رو  دادم اون رو ازم گرفتن..از قبلش فهمیده بودن اما چون من کنکور داشتم به رو خودشون نیاورده بودن.. وای چقدر تابستون ها بد بود همیشه عزا داشتیم..مخصوصا تابستون بعد از کنکور که من هیچ کلاسی هم نداشتم و انگار یک ماهی هم دبی رفتیم و شاید ۲ بار هم رو دیدیم تا اینکه من دانشکاه قبول شدم و بابام چون قول داده بود برام مبایل خرید..اونم که همش تو بهم زنگ میزدی و من میترسیدم بره شماره ها رو بگیره..عجب ترسو بودماا البته فقط در این یه مورد..یادته ۲ روز بخصوص هم رو میدیدیم..به ترم شنبه-چهارشنبه یه ترم هم یکشنبه-سه شنبه-پنجشنبه بود..یعنی واحد امیر رو هم با درس های دانشگاه میگرفتم.. تازه فقط هم شب ها سر ساعت ۱۰.۳۰بهم زنگ میزدی و منم اون موقع یعنی خواب بودم..اتاقت هم هنوز تلفن نداشت و هر لحظه یکی گوشی رو برمیداشت!!! یادته هی میگفتی گوشی رو بذارین
خوبه که این چیزا رو یادمون بمونه تا قدر این روز ها رو که همش با هم هستیم و یا هر لحظه داریم با اینترنت و مبایل حرف میزنیم رو بدونیم..آخه ما هم شانس نداشتیم..عصر تکنولوژی که اینقدر پیشرفت نکرده بود حالا که دیگه ایرانسل و اینترنت این مشکلات رو حل کرده ولی خودمونیم این مامان بابای من هم عجب پشتکاری داشتن...با همه ی این حرفا کوتاه نیومدن انگار عادت کردن به اینکه فقط جلوی ما رو بگیرن و هیچ وقت به فکر یه راه حل نیفتادن و هنوز هم دارن اذیت میکنن.. و ما هم عجب پشتکار و صبری داشتیم (از اونا بیشتر) که تا این لحظه با هم بودیم و هر روز بیشتر از قبل هم رو دوست داریم و هیچ چیز نتونست جلوی ما رو بگیره و یا ذره ای از عشقمون رو کم کنه .همشم به خاطر این که  همیشه خدا با عاشق هاست.. .خدایا همه ی عاشقا رو به هم برسون! شکرت خدا

          دوست دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 21:40 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker