تبليغاتX
عشق 10 ساله - پست یکصد و هفتاد و دوم - مریم و امیر

داستان شروع عشق ما ( قسمت اول)

امیر : 
       عزیزم ۵ سالش بود که ما باهم همسایه شدیم.اونا اومدن طبقه بالای خونه ی ما

مریم :
         اون موقع تو ۱۰ سالت بود با سر همیشه کچل چون از این کار خوشت میومد و همیشه با ماشین ۲ میزدی! من اولین خاطره ای که از اون روز یادمه این بود که وقتی  اومدیم خونه ی شما همون موقع یه دوچرخه از بالای پله ها به پایین افتاد... امیر دوچرخه ی خواهرش رو به پایین پرت کرد!!!

امیر :
      اِ چرا دروغ میگی ؟ آبرو منو که بردی ! خب نه راست میگه من اون روزا یکم قلدر بودم داشتم
میگفتم اون روز اولین روزی بود که ما همو دیدیم اما کی فکر میکرد که ما سرنوشتمون بهم گره بخوره؟ 

مریم :
        حالا که اونو گفتم بذار اینو هم بگم که همیشه من رو اذیت میکردیconnie_caveman-1.gif و هر دفعه من گریم میگرفت..من رو بلند میکردی و  پاهامو میگرفتی و من وارونه جیغ میزدم!! جدا" چقدر قوی بودیا! همیشه هم یه تفنگ ساچمه ای یا لانچیکو دستت بودتفنگ رو میذاشتی پشت سر من و منو میترسوندی!

امیر :
        ماشااله تو هم که اومده بودی یه دختر جیغ جیغو بودی و همش جیغ میزدی ، لبت هم همیشه جلو بود خلاصه زمان میگذشت و میگذشت ، یکبار همون اولا یه مسافرت ۳ ماهه داشتید اونوقت تو میگفتی سه روز میخوایم بریم مسافرت یعنی هنوز ماه و روز رو بلد نبودی ، همیشه هم قمقمه ی آبت به جلوی ماشین بابات آویزون بود وای یادش بخیر اون موقعها همش ما تو کوچه با بچه ها بازی میکردیم و چه حس و حال خوبی داشت .......

مریم :
         آخی! یادش بخیر تو قلدر کوچه بودی! همیشه همه رو میزدی! تو زیر زمین هم که کلاس کاراته داشتید! من ازت میترسیدم...من و خواهرت همیشه با تو قهر بودیم و وقتیایی هم که با اون قهر بودم با تو آشتی میکردم ..یادمه بعضی وقتا با من تو پارکینگ فوتبال بازی میکردی!

امیر :
         آره دیگه اون روزا دوره ی بوروسلی بود و منم عاشق این فیلما ، هی جو منو میگرفت و خودمو بزن بهادر محل میدیدم  بماند که در سابقه ی بچگی ۲ سر شکستن ثبت شده ، خودمونیما نشونه گیریمم خوب بود و از فاصله ی دور با سنگ میزدم. یه تیرکمون هم داشتم که باش گنجیشک میزدم و از طرف دیگم تو کار ترقه باروتی بودم ، یه لوله مسی بر میداشتم و توشو پر از باروت کبریت میکردم و بعد ۲ طرفشو محکم میبستم ، این ترقه رو تو آتیش مینداختم و همه به سرعت فرار میکردیم ، یه روزم  که داشتم این کارو میکردم و با چکش اطرافش رو میکوبیدم یه دفه چکش به وسطش خورد و منفجر شد مامانت از بالا دوید پایین و کلی دعوام کرد ، وای تا نیم ساعت چشام خیلی بد میدید و سیاهی میرفت خدا خیلی رحم کرد .

مریم :
         خوب دیگه کلا رفتی سر خاطرات خودت..منو یادت رفت.. یه بار توی حیاط وقتی که بابام هم بود همون موقع یه گنجشک زدی و با چند تا شکار قبلی به ما دادی اما ما دلمون نیومد بخوریم..ببخشید ! بعضی وقتا من رو پشت دوچرخت سوار میکردی و میگفتی منو محکم بگیر! و انقدر تند میرفتی که میترسیدم . یه بار هم از پشت دوچرخت افتادم و پام زخم شد.

امیر :
        بمیرم کلی هم گریه کردی و من هم که میترسیدم بابات دعوام کنه سعی میکردم آرومت کنم .
یادمه تو عاشق گز بودی و همیشه یواشکی میمدی خونه ی ما و گز میخوردی ، گاهی هم مامان بزرگم مچتو میگرفت . عجب هرچی فکر میکنم ما در حال کتک کاری بودیم . اون روزا
هنوز داداشت بدنیا نیومده بود . وقتی که رفتی مدرسه مامانت خیلی رو درست حساس بود همش صدا دادش میومد.

مریم :
        آره یادمه همیشه شماها توی کوچه بازی میکردید و من خیلی دلم میخواست بیام اما مامانم نمیذاشت یه بار تو راههای آب حیاط رو بستی و کف حیاط رو با آب چاه پر از آب کردی ،من و تو و خواهرت رفتیم آب بازی! و بعد برای اینکه مامانم نفهمه موهای من رو خشک کردید! ولی آخرش مامانم فهمید .  
                                                    

                                                                       ادامه دارد ...

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 23:24 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker