تبليغاتX
عشق 10 ساله - پست یکصد و هفتاد و سوم - مریم و امیر

داستان شروع عشق ما ( قسمت دوم )

امیر :
         داشتم میگفتم ، هان مچتُ گرفتم ، الان یادم اومد که یه بار دم در به من گفتی که من عاشق دادشتم ! زود باش توضیح بده ؟

مریم :
          خوب بچه بودم دیگه فکر کنم اول دبستان.از موهاش خوشم میومد..حالا بحث رو عوض میکنیم..یادمه توی اتاق کنار حیاطتون یه بچه عقاب داشتید که من به طرف اون اتاق نمیرفتم و وقتی هم بزرگ شده بود بهش شش میدادید...چه بویی هم میداد یه لاک پشت هم داشتید که ما بهش برگ میدادیم و خودش توت های روی زمین رو میخورد و همیشه  دور دهنش قرمز بود.من و خواهرت هم یه گربه ی سفید داشتیم ک- بهش سفیدبرفی میگفتیم و همسایمون (نازی) براش یه لباس دوخته بود وای یه جوجه هم داشتید گه یک شب گربه اومد و خوردش و فقط کلش مونده بود..

امیر :
        خُب پس عشق کودکانه بود آره خونه ی ما باغ وحش بود و داداشم عاشق حیوونا ، منم یه خروس داشتم که از وقتی جوجه بود بش گوشت دادم و شنیده بودم وحشی میشه و شد ، هیچ کس جرات نداشت نزدیکش بشه و چند بار اطراف قفسش دُم گربه پیدا کردم ، هیچ کس باورش نمیشد آخرشم بابام یه روز که من نبودم یکی رو آورد و بردند که سرشو ببرند که تا فهمیدم خیلی ناراحت شدم.بگذریم... یادم همیشه تو و خواهرم غذاتونُ میبردید و تو پله ها یا حیاط میخوردید . منم هی میخواستم از حرفاتون سر در بیارم که نمیشد.

مریم :   
           آره فضول خان..یه بارم یه کاغذ دست من و اون بود تو اومده بودی و میگفتی توو اون کاغذ چی نوشته بودید؟؟؟ ما هم اذیتت میکردیم و تا میومدی ببینی کاغذ رو قایم میکردیمیه پاسیو هم داشتید که میخورد به پنجره ی اتاق من! به نخ از اون بالا به پایین اومده بود که سرش یه کیسه وصل بود،من و خواهرت برای هم نامه و خوراکی میذاشتیمحیف خانواده هامون هم چند بار با هم مسافرت رفتند اما نمیدونم چرا از شانس بدمون هر بار که تو میرفتی من نبودم و هر بار که من میرفتم تو نبودی..یادم نمیره شما ها رفتید کیش و مامانم اینا من رو نبردند و دروغی گفتند داریم میریم تهران و من رو خونه ی مامان بزرگم گذاشتند..حیف اگه با هم بودیم کلی خاطره به خاطراتمون اضافه میشد..یه بارم که تو نیومدی شمال..چراااااااااااااااااا؟؟؟؟؟

امیر :
         خب این یه رازه و به مدرسه ربط داشت من یادمه وقتی آمادگی بودی یه دوست داشتی که خیلی شیطون بود و یکبار به جای مدرسه رفته بودید پارک روبروش. اونم بدون اینکه به کسی بگید و بابات اینا از نگرانی داشتند میمردند ،حتماً کتک مفصلی خوردی و اگه اشتباه نکنم چهارم دبستان بودی که من از مدرسه اومدم و بابام گفت یک نفر به تعداد این خانواده اضافه شد ، بله داداش کوچولوت بدنیا اومده بود ، یه پسر تپل مپل خوشگل ! برام جالبه که اون روز ها انقدر بین خانواده هامون صمیمیت بود که بابام همه رو یه خانواده میدونست ولی چی بود و چی شد! یادمه دادشت همیشه پایین بود و بغل به بغل میشد و خانواده ی ما خیلی دوستش داشتند و منم همینطور. اما نمیدونستم که دارم مار تو آستینم پرورش میدم ...

مریم :  
    
 
     راز؟؟ داشتیم؟؟ وای خودم هم یادم رفته بود..رفته بودیم پارک اسباب بازی..از مدرسه به خونمون زنگ زده بودن و گفته بودند که ما نیومدیم..بعد از پیدا شدنمون اصلنم کتک نخوردم اما هرچی بابام بهم میگفت بگو ببخشید من حتی یه ببخشید نا قابل هم نمیگفتم. عجب بچه ی بدی بودم!
من دیگه راهنمایی بودم که یه بار میخواستیم ساعت ۲ ظهر با خواهرت بریم استخر و تو غیرتی شده بودی و در رو بسته بودی و میگفتی این موقع ظهر خلوته نمیذارم برید!!! منم عصبانی شده بودم و میگفتم به شما ربطی نداره..برو کنار..نرفتی و من دویدم به طرفت و کتک کاری شد. بعد تو میگفتی وای عجب وحشی هستی تو!!  الـــــــــهی قربونت برم (آخرم رفتیم)الان یادم افتاد طبق معمول تو همیشه مچ دستم رو محکم میگرفتی(گاهی هم میپیچوندی) که من خیلی دردم میومد.هنوز هم این عادت رو داری..بعدم به من میگی وحشی!!!

امیر :
         بله خاطرات بچگی خیلی زیاده حالا یذره بزرگ شیم .آره  تو دیگه رفته بودی راهنمایی که آروم آروم داشت بین ما احساس خاصی پیدا میشد و نمیدونستیم که این جوونه های اولیه ی عشقمونِ!! من یادمه که هروقت صدای ماشین شما میومد من میدویدم و از پنجره یواشکی نگات میکردم و احساس عجیبی بهت پیدا کرده بودم و اون دوران هم آخرین دوره ی کچلی من بود و دیگه کمی به خودم میرسیدم.یه بار تو توی پاسیو ایستاده بودی و من اومدم پیشت. یادم نیست بهت چی گفتم ولی تو محکم لُپ منو کشیدی و خیلی دردم اومد که بت گفتم وحشی و رفتم . یه روزم همگی رفته بودیم باغ که من برای اینکه جلوی تو جلب توجه کنم تو و همه ی بچه ها رو سوار ماشین کردم و یه بکس و باد کردم که بابات دوید و همه رو پیاده کرد ، فکر کنم تو دلش گفت این بچه دیوونست .

مریم :
        عزیزم..الان که رسیدیم به اون لحظه یه حس فوق العاده توی دلمه! Heart Smileاون لحظه رو حس میکنم.اون موقع داشتم میرفتم سوم راهنمایی. برای من هم  عجیب بود که تا تو رو میدیدم قلبم شروع میکرد به تند تند زدن و سرخ میشدم..اون موقع هر وقت ماشین آشغالانس می اومد من و تو می اومدیم دم در و آشغال ها رو بیرون میذاشتیم..هنوز هم وقتی صدای آهنگ ماشین آشغالی میاد من ذوق میکنم..یادته یه روز ظهر اومده بودم تو حیاط و درس میخوندم.دیدم تو داری از پنجره به من نگاه میکنی.منم که یه روزم اومدم پایین و از خواهرت پرسیدم امیر صبح ها کجاست که اون گفت ناقلا با داداش من چه کار داری؟ و از اون موقع بود که من هر دفعه به یه بهونه ای پایین بودم..

امیر :
          دست شما درد نکنه پس تا صدای بوق آشغالانس میاد یاد من میوفتی؟! آره عزیزم ، منم تا تو میومدی پایین ، میخواستم هی باهات حرف بزنم و میگفتم بیا تو اتاقم! یه بارم یادمه که اومدی و برات تو کامپیوترم شو گذاشتم . راستی یادته یه باغبون داشتیم اسمش مش فربون بود ؟

مریم :
           آخـــــی..یادش بخیر وقتی اومدم تو اتاقت برام شو مایکل گذاشته بودی و مثل اینکه اونروز خیلی هم به خودت عطر زده بودی که  من گفتم چرا و تو گفتی آدم باید همیشه خوشبو پای کامپیوتر بشینه...جریان مش قربون از اونجا شروع شد که یه روز که اون تو حیاط بود..منم تو حیاط بودم و داشتم باهاش حرف میزدم که تو هم اومدی...وای الهی قربونت برم تازه ریشات در اومده بود.   تازه داشتیم با هم صلح میکردیم که یه روز که کسی خونه ی ما نبود اومده بودی تو پله ها و با یه ریتم خاصی هی میگفتی عشق مریم مش قربــــــــــــــــــــــــون !!! و منم لجم گرفته بود و هر چی گفتم نخون گوش نکردی تا ....

امیر :
     تا اینکه تو یه گاز محکم به دستم گرفتی و منم رفتم الکل آوردم و جلوی تو روش مالیدم و گفتم نکنه یهو کزاز بگیرم ؟!!! یه روزم من اومدم خونتون باهات بازی کنم( البته این مال یکم قبل تره حالا یادم اومد) اونوقت رفتیم تو اتاق و در رو بستیم که یه دفعه مامانت اومد و گفت چیکار میکنید؟ در باز باشه!! یادته یه روز ما کلی مهمون داشتیم و شما هم بودید ؟ تو یه پیرهن آبی لی پوشیده بودی و من یواشکی نگات میکردم و گاهی هم چشمون میفتاد تو چشم هم و یه خنده کوچولو میکردیم ...

مریم :
    
      واااااای عجب شبی بود..تو هم یه پیرهن سبز مخمل پوشیده بودی که من عاشقش بودم..وقتی به من کیک تعارف کردی من گفتم نمیخورم و دلم داشت برات پر پر میزد که تو اصرار کردی که باید بخوری!! همون لحظه ای که من به تو نگاه میکردم یکی از مهمون هاتون داشت این آهنگ رو میخوند "یواش یواش لرزون لرزون اومدم دم خونتون ..."

امیر :
        "یک شاخه گل در دستم ، سر راهت بنشستم ،از پنجره منو دیدی ، مثل گلها خندیدی ،آاااااااااااه
"

مریم :
      
   همون لحظه نگاه ما به هم  افتاد ...  "به خدا نگهت از خاطرم نرود...."    

 

                                                                             ادامه  دارد ...

پ.ن: نوشتن این پست ۵ ساعت طول کشید..خیلی سخت بود..چون من و امیر باید هر دو همزمان مینوشتیم یکیمون ثبت موقت میکرد و بعد اون یکی ادامه میداد..واسه همین دیر شد..اما بالاخره آماده شد..ممنون از نظرات قشنگتون  

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 10:51 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker