X
تبلیغات
عشق 10 ساله - پست یکصد و نود و سوم - مریم

 سلام دوستای خوبم

خدا رو شکر با پا در میونی پدر بزرگم و بزرگواری مادر و پدر امیر همه چی درست شد! دیشب

اصلا خوابم نبرد هم از فکر کردن و هم از خوشحالی!

میخوام براتون از جمعه تعریف کنم که امیر به موبایل بابام زنگ زد و بابام خاموش کرد..من از عصبانیت و

ناراحتی داشتم منفجر میشدم.اول خونه ی مادر بزرگم (مادر مامانم) بودم! به خونه اومدم.مامانم اینا

خونه نبودند.خودم رو واسه یه دعوای حسابی آماده کرده بودم.وقتی مامانم اینا به خونه اومدن من به

بابام گفتم"برای چی جواب امیر رو ندادی؟ مگه بهش قول نداده بودی که وقتی از دبی برگشتی کارمون رو

درست و تکلیفمون رو روشن میکنی؟ من دیشب از مامان بزرگم شنیدم که دوباره توی این هفته داری

 میری دبی! " بابام هم جوابی نداشت که به من بده!!! چون واقعا داشت یک ماه دیگه میرفت دبی و

 کاری نمیتونست برام انجام بده! من گریه میکردم و میگفتم" اگه رفتی و تکلیف من رو روشن نکردی

خودم میرم دادگاه و شکایت میکنم.دیگه هم هیچی ازتون نمیخوام! شناسنامه ی من رو بده" اینجا بود

که مامانم از روی عصبانیت شناسنامه ی من رو داد و گفت"برو هر کاری که میخوای بکن" اما بابام

ناراضی بود و با مامانم دعوا میکرد که چرا شناسنامه رو دادی! مامانم هم خودش پشیمون شده بود و

اومده بود توی کیف من رو میگشت! منم گفتم" من که نمیخواستم بدون اجازه ی شما این کار رو بکنم

خیلی صبر کردم تا اینجوری نشه! اما انگار شما خودتون میخوایند..منم اول میرم خونه ی پدر بزرگ (پدر

بابام) همه چی رو براشون میگم. برام مهم نیست که چی بشه فقط میخوام بدونه که من خیلی صبر

کردم تا شما راضی بشید ولی نشدید!" از طرفی مادر مامانم که در جریان بود زنگ زده بود،گریه میکرد که

نذارید مریم اینجوری بره و ...(بمیرم براش) و من یه تاکسی گرفتم و به طرف خونه ی پدر بزرگم رفتم!

خیلی دو دل بودم که چی میشه! میترسیدم اونا هم فکرشون درباره ی این موضوع و دوستی من و امیر

بد باشه و اوضاع بدتر بشه! من با ترس میرفتم و به خودم میگفتم دیگه بدتر از این که وجود نداره! اگه قرار

باشه من بدون اجازه عقد کنم بهتره که اونا بدونن واسه چی بوده! من انقدر داد زده بودم که گلوم درد

میکرد و چشام ورم کرده بود. وقتی به خونشون رسیدم پسر عمه ام و زنش اونجا بودن و من بغض گلوم

رو سعی میکردم قایم کنم تا نفهمن! اما همش میپرسیدن چی شده که ناراحتی؟؟ و من گفتم واسه

بابام که میخواد بره دبی! یکم حرف زدیم و اونا رفتند. من بابا بزرگم رو توی اتاق بردم و بهش گفتم که

میخوام در مورد یه موضوعی باهاتون صحبت کنم. شروعش خیلی سخت بود.نمیدونستم چجوری شروع

کنم! اولش زدم زیر گریه که بابا بزرگم گفت طوری نیست اول خوب گریه کن که سبک شی! و بعد شروع

کردم به گفتن اینکه "من از چند سال پیش یه خواستگار داشتم که چندین بار اومده و با بابام صحبت کرده

و بابام هر دفعه یه سری شرایط گذاشته و با اینکه شرایط رو انجام داده هنوز هم نمیخواد قبول کنه و

شناسنامه رو نشونش دادم و گفتم که بهم چیا گفتند و تنها دلیلشون هم اینه که امیر دکتر نیست.اونا

دلشون میخواسته خودشون داماد دکتر برا من انتخاب کنند" بابا بزرگم وقتی داشتم حرف میزدم هیچی

نگفت و وقتی حرفام تموم شد گفت بابات اشتباه میکنه! این پسر خیلی باید پسر خوبی باشه که ۱۰

سال برای تو صبر کرده . من امشب با بابات صحبت میکنم( بابا بزرگم یکی از دختراش بدون اجازه و

موافقت اون ازدواج کرده..اون هم در یه همچین موقعیتی شناسنامه ی دخترش رو داده و گفته هر کار

میخوای بکن واون عاقبت طلاق گرفته) تو اگه مثل دختر من بودی تا حالا رفته بودی!" منم که چشمام

چارتا شده بود باورم نمیشد که این چیزا رو بگه و خوشحال از تصمیمی که گرفته بودم..همون روز عصر

قرار بود یکی از عمه هام و بابام اینا به خونه ی پدر بزرگم بیان.وقتی اومدن من توی اتاق نشته بودم که

بابا بزرگم بابام رو کنار کشیده بود و انگار عمه هم رفته بود! باهاش حرف زده بودند و بابام هم گفته بود

"باید یکم دیگه صبر کنه و فعلا نمیشه..اگر هم بشه باید عقد و عروسی رو با هم بگیرند و تا قبل اون روز

رفت و آمدی نباشه و ..." وقتی بابا بزرگم گفت که بابات اینا رو گفته من گفتم من صبر نمیکنم چون دلم

خوش نیست! من عقد و عروسی نمیخوام. من فقط میخوام که بیان محضر بله به من بدند. بابا بزرگم این

بار جلوی مامان بزرگم این حرفا رو زده بود که بهو دیدم مادر جون اومد روبروی من نشست و شروع کرد به

حرف زدن! اولش خیلی تند رفت چون یاد خاطرات دختر خودش افتاده بود..بهم گفت" تو بچه ای و

نمیفهمی و عاشقی و فردا عین دختر من پشیمون میشی و .. " منم گفتم شما مگه امیر رو میشناسید

که این حرف رو میزنید! مگه هر کی عاشق یه نفر باشه و با عشق ازدواج کنه بدبخت میشه؟؟ دیگه اگه

ازین حرفا بزنید من خودم  میرم دادگاه..اونم گفت تو غلط میکنی ( حالا که فکرش رو میکنم خندم

میگیره ) منم رفتم توی اتاق و در رو بستم! هی یکی یکی میومدن تو اتاق که شناسنامه رو ازم بگیرن و

منم ندادم..(اما الان از شجاعت خودم خوشم اومد) بعد مامانم اینا رفتند و من اونجا موندم و بلند بلند

گریه میکردم و هر چی مامان بزرگم میگفت گوش نمیکردم! بهش گفتم شما اول میرفتی میدیدیش از

کارش میفهمیدی و بعد این حرف رو میزدی! من اومده بودم که شما کمکم کنید نه اینکه به نفع بابام اینا

حرف بزنید! یه بالش برداشتم و رفتم آخر اتاق پذیرایی خوابیدم..سرد ترین اتاق خونه!!! میخواستم خودم

رو لوس کنم! مامان بزرگم هم حرص میخورد و میگفت اونجا بخوابی سینه پهلو میکنی! بیا شام بخور و

یعد رو تخت من بخواب! منم حرص میدادم و محل نمیذاشتم.بابا بزرگم هم برام تشک آورده بود و به زور ۳

تا لحاف روم انداخته بود! بعد از نیم ساعتی انگار مامان بزرگم از حرفایی که زده بود پشیمون شد!

برگشت و شروع کرد به دلداری دادن من و گفت که همون لحظه ی اول یاد خاطره ی بدش افتاده و برای

همین با من دعوا کرده! و بعد گفت اصلا میگم که فردا بیان خونه ی ما و مامانت اینا هم بیان اینجا! خیلی

خوشحال شدم ولی فکر میکردم که مامانم اینا نمیان!  مادر جونم به بابام زنگ زد و گفت که فردا بیاین که

حرفتون رو بزنید نمیشه که از این کار فرار کنید؟ باید بیاین! ( انگار خدا این فکر رو به دل مامان جونم

انداخت)  خلاصه بابام قبول کرد و بعد از چند دقیقه دوباره زنگ زد که نمیایم! مامان جونم هم الکی گفت

ما دیگه به اونا گفتیم بیان و نمیشه بگیم نه! باید بیاین! من بعد از تلفن همون حس آرامش پس از طوفان

رو داشتم..سرم هم خیلی درد میکرد..خوابیدم و صبح با سر درد بیدار شدم.یه تاکسی گرفتم که برم

لباس هام رو از خونه بیارم و حمام برم..وقتی رفتم خونه باز هم با بابام حرف زدم و ازش خواستم

کوتاه بیاد..مامانم خیلی ناراحت بود. با مامانم هم حرف زدم ! بعدش برگشتم..انقدر زمان دیر گذشت و

من دلهره داشتم که خدا میدونه! مامانم اینا ساعت ۲۰ دقیقه به ۷ اومدن . من هم به امیر گفته بودم که

ساعت ۱۵/۷ بیان که تو ترافیک مونده بودند و ۳۰/۷ رسیدند.با یه سبد گل خیلی خوشگل که امیر اون رو

به من داد..خیلی وقت بود که مامان و بابای امیر رو ندیده بودم..خیلی دلم براشون تنگ بود. یه مهربونی

تو نگاهشون بود که ...

مامان امیر مامانم رو بغل کرد و گفت که خیلی وقته هم رو ندیدیم و .. اما مامان من همش اخم کرده بود

و ناراحت بود. امیرم هم مظلوم شده بود و هیچی نمیگفت. اولش یکم سکوت بود و باباش یه خاطره

تعریف کرد و یکم از قدیم حرف زد..بعد از حرف اون امیر از مامان و بابای من به خاطر کارای گذشتمون عذر 
خواهی کرد. پدر بزرگم چند تا سوال از کار و در آمد و سن امیر پرسید و عزیزم خیلی خوب جوابش رو

داد.بعد ااز اون مامانم دلخوریاش رو مطرح کرد و مامان امیر به مامانم حق داد..خیلی بزرگواری کرد.خیلی

مهربونی کرد.همش به مامانم میگفت یکم بخندید و ... منم از کار مامانم ناراحت بودم.بعد از اون حرفا پدر

بزرگم به سرعت رفت سراغ بحث مهریه و وقتی اسم من و امیر رو گفت اشک توی چشمام اومد.مامانم

هم همون لحظه داشت نگاهم میکرد یه احساس خوبی تو دلم داشتم و از طرفی هم از لیستی که

مامانم اینا نوشته بودن میترسیدم. میدونستم که این آخرین سنگه! و همینطور هم بود.

....آینه شمعدان... .۲۵۰۰ سکه-۱۰۰۰ مثقال طلا-۳دنگ خانه-

پدر امیر خیلی آروم همه ی اون رو خوند.گفت همه چی درست فقط سکه و طلا زیاده.از اتاق بیرون رفتند

که مشورت کنند و منم جلوی امیر به مامانم اینا گفتم کی این همه سکه مهرش بوده که شما

نوشتید؟؟؟ من این همه سکه نمیخوام..اگه اینطور باشه خودم مهرم رو میبخشم و امیر هم رو به من

میگفت طوری نیست هیچی نگو! پدر بزرگم هم کمی طرف من رو گرفته بود.پدر امیر صداش زد و امیر هم

گفت ۱۰۰۰ سکه بنویسند. طلا هم ۵۰۰ مثقال نوشتند.بعد برگشتند و پدر بزرگم گفت ۱۵۰۰ بنویسید و

اونا هم با تموم خوبیشون به خاطر من و امیر هیچی نگفتند. پدر بزرگم متن مهریه رو نوشت و همه امضا

کردند.بعد از اون دست زدند و شیرینی خوردند و جالب اینجا بود که من و مامان جونم رفتیم پیش دستی

بیاریم که ۴ تاش شکست و مامان امیر گفت که قضا بلا بود رفع شد و جالب تر اون موقعی که همه

میخواستند در مورد مهریه آروم با هم حرف بزنند  گوش پدر بزرگم سنگین بود و همه ی پچ پچ ها شنیده

میشد.من و امیر خندمون گرفته بود. اولم امیر جاش بد بود بابام به من گفت که جام رو با اون عوض

کنم.یه چیز دیگه هم اینکه من اومدم چایی بخورم مامانش بهم نگاه کرد هول کردم قند از دهنم افتاد

خدا رو شکر به خوبی گذشت اما حیف آخرش نذاشتند  امیر حلقه ای که خریده بود رو دستم کنه و

گفتند هر وقت ما حلقه خریدیم اون وقت! در ضمن بابام هم گفت فعلا زیاد رفت و آمدی نباشه و عقد و

عروسی با هم باشه و تاریخش رو هم یک هفته بعد از محرم گذاشتند (دیدیم که همون روزها میلاد

پیامبر هم هست) وقت رفتن هم بابای امیر بهش میگفت که دست مامانم رو ببوسه! الهی بمیرم امیرم

خجالت میکشید اصلا یعنی چی؟ البته مامانم دستش رو کشید و صورت هم رو بوسیدند من حس

کردم که مامانم با دیدن امیر و زدن حرفایی که تو دلش بود خالی شده بود و یه جورایی راضی بود. بعد از

رفتنشون هم مامان جون و بابا بزرگم همش تعریف امیر و خانوادش رو میکردند و به مامانم اینا میگفتند

که شما چرا اینجوری میکردید.این پسر خیلی خوب و پاک بود و این خانواده بهترین بودند..بابام هم

خوشحال بود و من قند تو دلم آب میشدبا مامانم اینا آشتی کردم بوسیدمشون. با هم به خونه

برگشتیم.گل رو هم با خودم به خونه اوردم که عکسش رو میذازم..

خدایا هزارن بار شکرت که مثل همیشه به ما کمک کردی و تنهامون نذاشتی .

پ ن  امیر : وااااااااااااااااااااااااااای یکی منو بگیره که دارم از خوشحالی هی قرش میدم .

پ ن : دوستای گلمون دعای شما خیلی بمون کمک کرد .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:30 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker