تبليغاتX
عشق 10 ساله - پست دویست و یازدهم - امیر
     

 

نزدیک شدن به خدا : بارها پیش اومده که من و مریم خودمون رو لب پرتگاه دیدیم ، ناامید و ناراحت بودیم . مشکلی داشتیم که راه حلش رو نمیدونستیم . هرکسی یه جوری با خدای خودش ارتباط برقرار میکنه و معمولا وقتی تنهای تنهاست. ولی ما  وقتی کنار هم هستیم دستای هم رو محکم میگیریم و یا کمی مهربونتر میشیم بعد چشمامون رو میبندیم و شروع میکنیم تو دلمون با خدا حرف زدن . این کار خیلی به ما آرامش میده . اولین چیزی که به خدا میگم اینه که خدایا خودت کمک کن که همیشه من و مریم در کنار هم باشیم . نمیدونید چه احساس خوبی به من دست میده . انگار سبک سبک میشم . قوت قلب میگیرم . یه حالتی مثل پرواز . البته اگه مشکلی هم نداشته باشیم همیشه شکرگذار خداوندیم . من سالهاست که موقع خواب لحظاتی با خدا حرف میزنم و تا ۱ سال پیش فقط از خدا درخواست میکردم ولی حالا اول شکر داشته هامو میکنم و بعد ....... و همینطور دیگه از کلماتی مثل نکن ، نشه،جدایی ، مریضی و ....  استفاده نمیکنم. اگه بخوام بگم هیچ وقت ما رو از هم نگیر میگم خدایا ما رو همیشه در کنار هم حفظ کن و یا بجای اینکه بدی نباشه میگم انشااله همه جا خوبی باشه .
دوستای گلم هیچ وقت خدا رو فراموش نکنید و مثل آدمایی نباشید که فقط مواقع گرفتاری یاد خدا میوفتند ، ناله و اشک و فریاد ..... ولی وقتی گیری ندارند چشمشون رو روی همه چی میبندند و به قول معروف خر خودشون رو میرونند .
                                                                  ***
یه خاطره یادم اومد : یادمه اون اولا شاید ۹ سال پیش که ما تو یه خونه زندگی میکردیم یه شب رفته بودیم روی پشتبام . زمستون بود و هوا خیلی سرد ، من یه کاپیشن خیلی گرم پوشیده بودم . مریم سردش شده بود و میلرزید منم دستام رو باز کردم و گفتم  بیا دستات رو بکن تو آستینای کاپشن من همونطوری که  پوشیده بودم . وای چقدر خوب بود . هردومون گرم گرم شده بودیم و فقط یکم به صورتمون سوز میخورد . اونشب خیلی ساکت بود و جالبتر از اون آسمونی بود که همه ی ستارهاش میدرخشیدن ( سالهاست که به خاطر آلودگی  ستاره ها رو کم و کم نور میبینیم ) و هوا هم پاک پاک .  من یادمِ که اون روزم  چشمام رو بستم و با خدا حرف زدم .
حالا در یک چیز ماندم معلوم نیست اونروز من خیلی لاغر بودم و یا حالا مریم خیلی چاق شده!(یا هر دو) چون این کار دیگه شدنی نیست  و اگه هم بشه دیگه یک کاپیشن پاره هیچ کدوممون رو گرم نمیکنه .

پ ن : مامانم نگام میکنه و میگه : برو ورزش کن دوماد چاق .

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:0 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker