تبليغاتX
عشق 10 ساله - پست دویست و سی و چهارم - امیر و مریم
 

تاریخ د.... :نمیدونم چرا از چشام داره اشک میاد ! اصلا انگار در حال زندگی نمیکنم . همش داره خاطرات گذشته از ذهنم میگذره . اگه کسی من رو تو این حالت ببینه ، اطمینان پیدا میکنه که من دیوانه ام . گاهی میخندم و گاهی اشک از چشام سرازیر میشه . این حالت از ۲ روز پیش شروع شده ، از وقتی که یادم اومد به بهترین روز زندگیم نزدیک شدم . به تاریخی که هیچوقت یادم نمیره . حالا سالها از اون روز گذشته ولی انگار دیروز بود . نگاهم تو چشای عزیزم بود . میخواستم حرفم رو بزنم ولی نمیتونستم . با خودم مرور میکردم که چی بگم ! یعنی قبول میکنه ؟ نکنه ناراحت بشه و ..... . و بالاخره گفتم . خدایا شکرت که مرا با او همراه کردی . این روز شاید برای من از هر تاریخی عزیزتر باشه حتی تاریخ عروسیمان . وای مریم ۱۰ سال تمام شد و وارد یازدهمین سال باهم بودنمون شدیم . دیگه اسم بلاگمون عشق ۱۰ساله نیست . من فکر میکنم باید عشق ۱۱ساله یا عشق ۱۰ساله + (۱) نمیدونــــم !
دوست دارم فقط به روزای خوب فکر کنم . به خنده های زیبای تو . به چهره ای که همیشه به من قوت قلب میداد . به اون قلب مهربونت . خدایا یعنی من لیاقت عزیزم رو دارم . خدایا کمکم کن که بتونم عزیزم رو خوشبخت کنم . خدایا من و مریم رو همیشه در پناه خودت حفظ کن .نمیدونم چجوری این سالها با این همه سختی گذشت . هرچی فکر میکنم باورم نمیشه ۱۰ سال رو سپری کردیم . سری به دفتر خاطراتم میزنم و مثل فال حافظ دستم رو تکون میدم و یک برگ رو باز میکنم . با خوندن اون خاطره گریم میگیره آخه اون روز ..... نمیخوام از ناراحتی حرفی بزنم و نمیتونم برگه های بیشتری رو برگ بزنم و بخونم تا از خاطره ای دیگر شاد شم چون به مریمم قول دادم که باهم این دفتر رو بخونیم .

                   مریم عزیزم این روز رو به تو که همه ی زندگی من هستی تبریک میگم 

به اصرار خودت و به خاطر وضعیت مالی حال زندگیمون برات فقط کلی مهربونی هدیه میارم و بت تقدیم میکنم . مریم عزیزم اگر کسی هستم یا چیزی دارم از تو دارم و اگر نبودی هیچ نبودم . همیشه تو زندگی کنارم بمون و ببخش که گاهی ناراحتت میکنم .

مریم میدونستی که ما : ۱/۰ قرن ، ۱۰ ســــال ، ۴۰ فصل ، ۱۲۰ ماه ، ۵۲۲ هفته ، ۳۶۵۰ روز ، ۸۷۶۰۰ ساعت ، ۵۲۵۶۰۰۰ دقیقه ، ۳۱۵۳۶۰۰۰۰ ثانیه ، ۳۱۵۳۶۰۰۰۰۰۰ صدم ثانیه  از باهم بودنمان میگذره ؟

خیلی احساس خوبی دارم . من خیلی خوشبختم و از زندگی راضی هستم . من به همه ی اطرافیانم ، دوستانم افتخار میکنم . من همه رو دوست دارم و ...... . دیروز یکی از دوستانم آمده بود و میخواست به من کمک کند . یکی از همکاران دفتر با اصرار میخواست همه ی پس اندازش را از بانک بگیره و به من بده . امروز پدر و مادرم برای کمبود مالی من داشتند فکر میکردند که چی بفروشند و چکار بکنند .مادربزرگ مریمم در تلاش است که برایم وام بگیرد . خواهر کوچک من ۱ سکه به من داده و میگه این هدیه خونه ی نو . مریم میگه من خرید عقد نمیخوام ، کادو نمیخوام و .......   مگه من چی از این دنیا میخوام . واقعا تو روی همه خجالت زدم . بخدا همه ی عزیزانم خیلی خوبند .

من از زندگی و خدا هیچ طلبی ندارم . هرچه میخواستم گرفتم .

 


مریم

با خوندن نوشته هات گریم گرفت .. امیر تو مهربونترین و پاک ترین قلب دنیا رو داری. خدایا هر چقدر هم شکرت کنم که امیر رو قسمت زندگی من کردی کمه! تو به خاطر راضی کردن خانواده ی من خیلی چیزا رو تحمل کردی . از خیلی چیزا گذشتی و من هیچ وقت فراموش نمیکنم . امیدوارم که بتونم جبران کنم. به جای تمام نامهربونی اونا بهت مهربونی کنم . تو با کارهات جواب تمام حرفای اونا رو دادی و تا همین جا هم خیلی چیزا رو بهشون ثابت کردی.من بهت افتخار می کنم و دیگه از اینجا به بعد منم که میخوام خلاف تمام حرفاشون رو ثابت کنم. امیدوارم که بتونم قدر خوبی هات رو بدونم . قدر اون قلب مهربونت رو بدونم.

 

واقعا باورم نمیشه من و تو از 10 سال پیش یه همچین روزی با هم هستیم.. وای 10 سال مثل یه عمر میمونه! یعنی از اون روزی که صبح ها قبل از اینکه سرویسم بیاد بیدار میشدی و میومدی تو پارکینگ تا همو ببینیم 10 سال گذشته ؟ یا روزایی که من میومدم رو پشت بوم سنگ میزدم به شیشه ی اتاقت تا بیای پیشم واگه یه روز نمیدیدمت میمردم . انقدر بچه بودیم که وقتی میومدی پیشم با هم بسکتبال بازی میکردیم!! یادته عاشق کاپشنت بودم ! اون رو ازت میگرفتم و تو مدرسه میپوشیدم..ازم بزرگ بود و همه میگفتن مریم کاپشن دوست پسرش رو میپوشه! و یه روز که مامانم اتفاقی اون رو تنم دید . بهش گفتم که تو مدرسه با یه دوستام کاپشنم رو عوض کردم. یادته اون روزی که منو صدا زدی که بیام طبقه ی بالا ، آلبوم عکسم رو پس دادی و با گریه بهم گفتی اگه دیگه ندیدمت خدافظ ! منم با تو گریه میکردم و میگفتم چرا؟؟؟ یه روز وقتی اومدم خونه دیدم با یه شاخه گل آبشار تو پارکینگ ایستادی و نگاهم میکنی.. من اومدم بغلت کردم و زدم زیر گریه! یادته؟؟؟یا اون موقع که تو پله های خونه مینشتیم!! در خونه هامون رو از بالا به پایین با یه طناب بسته بودیم تا داداش من و دختر خواهر تو که هر دو کوچیک بودند نتونند بیان بیرون. هر چند که هر دفعه مامانم میگفت بازم تو توی پله ها بودی؟؟ چه دروغ هایی سر هم کردیم و تو فکرمون خیال میکردیم که دروغ های ما رو باور میکنند..کلید خونه رو ازم گرفته بودند تا وقتی که نیستند نتونیم هم رو ببینیم غافل از اینکه قبل از اون 3 تا از روش ساخته بودیم و مخفی گاهش پشت تابلوی نقاشیم بود.. یادته اولین باری که بوسم کردی باهات دعوا کردم و سفت هر دو تا لپت رو کشیدم که دردت اومد.. خودم موندم اون چه کاری بود که کردم؟ با فکر کردن به اون روزا چه احساس قشنگی دارم . تمام دلتنگی ها، لو رفتن ها همش خاطره شده... همون هفته ی اول یه گردنبند نقره به من دادی که یه مدال A داشت. همون روز فهمیدند که تو بهم دادی و اون A   رو بابام شکست. بعد من اون رو با اینکه شکسته بود توی جلد پاکنم قایم کرده بودم که همون رو هم پیدا کردند . اما زنجیرش از اون روز تا همین حالا تو گردنمه و از خودم جداش نمیکنم. یه روزی به خاطر این اتفاق ها گریه میکردیم اما حالا با یادآوری خاطراتش میخندیم . من هر روز که میگذره بیشتر از دیروز دوست دارم .. همه ی زندگی من تویی!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 17:0 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker