تبليغاتX
عشق 10 ساله - پست دویست و چهل و چهارم - امیر
 

سال ۱۴۳۷ : روزی روزگاری دو عاشق بودند به نامهای امیر و مریم که همدیگه را خیلی دوست داشتند . سالهای سال این دو برای رسیدن به هم میجنگیدند و هیچ وقت خم به ابروشون ندادند . گذشت و گذشت تا داستان به تاریخ ۰۵/۱۱/۱۳۸۷ رسید و زمانی تا عروسی اینان نمانده بود . از آنجایی که جیبهای هر دو سوراخ بود و خانواده ها هم دقیقه نودی بودند ، همه ی کارها به لحظات آخر واگذار شده بود . طبق برنامه قرار بود در این تاریخ همدیگه رو ببینند ولی به خاطر خرید جهاز و لباس عروس، مریم قصه ی ما مجبور شد با مادر شاه پریون به دنبال کارها برود . امیر هم به امر خطیر مهمانداری پدرش مشغول شد . آخر اون شب هیچ کدام راضی نبودند و دلشان بسیار تنگ شده بود . امیر اون شب خیلی بد خوابید ولی با تعجب صبح که بیدار شد دید سرحال است و این چیزی نبود به جز شوق دیدار یار :-) . امیر لباسهایش رو پوشید و وقتی سوار ماشین شد که به طرف محل کار حرکت کند ، ماشین روشن نشد بنابراین مجبور شد به امر هول دادن ماشین بپردازد و بالاخره با هر جون کندنی بود روشن شد و رفت . ساعت ۳۰/۱۲  سعید یکی از دوستای خوب امیر به او زنگ زد و گفت بیا یه سری از وسایل خونه رو بگیر و او رفت تا به سعید رسید . سینک آشپزخانه و شیرآلات را تحویل گرفت و حواله ی دریافت یکی از روشویی ها رو به همراه توالت فرنگی دریافت کرد تا خود برای دریافت آن اقدام کند . هوا خیلی سرد بود و برف گرفته بود . در اینجا نواری موجود است از صحبتهای دل امیر که به آن گوش میدهیم :

وای خدا چقدر دلم برای عزیزم تنگ شده . چقدر به او نیاز دارم . دیگه طاقتم تموم شده . یعنی کی میشه ساعت ۴ که من عزیزم رو ببینم . وای چیکار کنم اول باید برم روشویی رو تحویل بگیرم چون تا ۵ میبنده ! وای مریم اگه ببینمت! میدوم طرفت و بویرختاثخبعدضصیبگخهابدجگحصهتبتیهتزیگختثختیخینی...

اِ متاسفانه به دلیل گذشت سالها از اینجای نوار خراب شده . خب داشتم میگفتم ساعت ۳ بود که امیر رفت به یه انبار برای دریافت اجناس ، این انبار بیرون شهر بود و آدرس رو پیدا نمیکرد . هوا هم حسابی برفی بود و دید کم . در راه ایستاد که آدرس رو از یک زن و شوهر که کنار جاده ایستاده بودند بپرسه که آنها گفتند مسیر ما هم همونجاست و ما هم میایم . امیر به خاطر زنی که به شدت سردش بود و دندوناش به هم میخورد این کار رو کرد و تمام راه از خدا میخواست که مهمانهای ناخونده او را به صرف چاقو دعوت نکنند و این بار هم خدا با او بود . بالاخره کارها تمام شد و امیر ساعت ۳۰/۴ مریم رو سوار کرد . قرار بود مریم و امیر در راه ، توالت را تحویل بگیرند و به خانه بروند که کلی بین این ۲ مرغ عشق صحبت رد و بدل شد و مریم میگفت از طرفی دوست ندارم خرج کنم ولی بعضی چیزها را نیاز دارم و امیر هم از اونجایی که پدرش گفته بود کسایی که میخواند عروسی کنند اگه پول داشته باشند خدا بشون کمک میکنه میگفت مهم نیست عزیزم میخریم و با خود میگفت که خدا بزرگ است . ساعت ۲۰/۵ بود که به خانه رسیدند و پریدند کنار بخاری و ویتامینهای A,M از دست رفته ی خودشان را بازیابی کردند . مریم گفت با مادر شاه پریون قرار است که ساعت ۳۰/۶ بریم برای خرید و هر دو ناراحت بودند که چرا دوباره دبله به دنله تبدیل شد و زمان دیدارشان به چشم به هم زدنی گذشت ! امیر مریم رو به سرعت به خانه رساند و وقتی برگشت هر دوی آنها دماغ شان سوخت چون مادر شاه پریون حال خرید نداشت ......

 این قسمتی از داستان عشقی بود که امسال شصتمین سالگردشون رو به خوبی و خوشی در کنار بچه ها و نوه ها جشن گرفتند و شما ادامه ی این داستان رو میتونید در بلاگ عشق ۱۰ساله +۵۰ دنبال کنید :-)

روزشماره : ۱ + ۴۵
                                                                                         (J 39)

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 20:10 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker