تبليغاتX
عشق 10 ساله - پست دویست و شصت و هفتم - مریم

 دیگه چی از این بهتر؟!!
  امروز مصادف با تمام شدن ماه صفر قرار شد که وسایلی که تا حالا خریدیم رو به خونمون ببریم.. امیر قرار بود ساعت ۳۰/۹ بیاد دنبالم . به من گفته بود که من روم نمیشه بیام بالا و از این حرفا ... ما هم از صبح در حال بسته بندی کردن وسایل بودیم.. ساعت ۹ بود که مامانم گفت بهتره که امیر بیاد بالا و یه چایی بخوره و بعد با هم وسایل رو پایین بذارید..  منم که قند تو دلم آب شده بود.. اخه این اولین باری بود که امیر میخواست بیاد خونه ی ما. با اس ام اس به امیر خبر دادم و تو دلم غوغایی بود که امیر نه نگه! مامانم در حال جمع کردن و تمیز کردن خونه و بابام تو حمام و من هم در حال دم کردن چایی و گذاشتن میوه بودم که امیر رسید.. تند تند آماده شدیم لباس پوشیدیم.. امیر میگفت بیا پایین دنبال من ولی بابام نذاشت چه لحظه ی قشنگی بود امیر نصفی از راه رو از پله ها اومده بود و نصفی رو با آسانسور. وقتی رسید صداش یکم میلرزید و نفس نفس میزد امیر گفت من نمیدونستم طبقه چندم هستید! امروز اولین باری بود که من برای امیر چایی می آوردم.. وقتی به بابام تعارف کردم گفت مواظب باش به جای داماد چایی رو روی پای من نریزی!بعد امیر حرف از مکان عروسی و ساعت عقد و این چیزا زد و من کیف میکردم از حرفاش.. یکم که نشستیم من پر رو شدم و رفتم کنار امیر نشستم و بعد امیر به من گفت آماده شو تا بریم و این جمله از هر حرفی برام قشنگتر بود... چیزی که تو خواب هم نمیدیدم به حقیقت تبدیل شه! با امیر یاد اون روزی افتادیم که گریه میکردم و میگفتم من مطمئنم مامانم اینا هیچ وقت راضی نمیشن! اونوقت کی فکرش رو میکردیم که یه روز امیر بیاد خونه ی ما و بابام ما رو با وسایل خونمون راهی کنه! با کمک بابام وسایل رو به پایین آوردیم و تو ماشین جا دادیم.. با ۲ بار رفت و برگشت همه وسایل رو بردیم و اونجا گذاشتیم. خیلی روز خوبی بود.. خدایا شکرت

پ ن امیر : خیلی خنده داره که چند روزی تا عروسی نمونده و من دفعه ی اولمه که میرم خونه ی مریم ! البته اون دوستانی که به تازگی مطالب ما رو میخوندند اشتباه نکنند ، ما تو کوچه خواستگاری نکردیم ولی به خاطر جنگ جهانی سومی که بین ما بود مراسم خواستگاری در خانه ی پدربزرگ مریم و با پا در میونی ی ایشان  برگزار شد . خدا رو شکر ، همه چی داره عوض میشه و اون سیبِ که رفته هوا خیلی چرخ خورده و داره روی طرف خوب رو زمین میاد . همیشه مریم که ناراحت بود همین رو میگفتم و هیچ کدوم شما نمیتونید وضعیت قبلی ما رو درک کنید که چه بر ما گذشت تا اون ، این شد . خیلی خوشحالم . دارم با چشام قدرت خواست و اراده ی خدا رو میبینم . وقتی ما چیزی بخوایم و از خدا یاری بطلبیم ، چه ها که نمیکند تا به مقصود برسیم . خدایا شکرت . راستی خیلی خوش گذشت وقتی از ام وی ام به عنوان وانت استفاده کردیم و خودمون رو بین اساسها جا دادیم . من تقریبا مریم رو نمیدیدم ، حالا چه برسه به شیشه ی عقب و غیره  .  بعدشم مریم پس چرخ خیاطیت کو ؟ به خانم که میگم میگه مامانم میخواست بخره من گفتم نه ! در جواب گفتم من همیشه دوست داشتم تو برایم شلوار مامان دوز بدوزی ، مگه بدون چرخ خیاطی میشه ؟ خب طوری نیست حالا بگو نقدی بدند :-)

روزشمار : ۵ + ۴ + ۳ + ۲ + ۱ + ۰ + ۲-
                                                                (J 46)

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 17:30 توسط مریم و امیر |

JavaScript Free Code
 
Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker